سرویس‌های متن کاوی برای زبان فارسی

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 1 Dec, 2018
 سامانه متن کاوی (http://text-mining.ir) ارائه دهنده سرویس‌های آنلاین و API ابزارهای مختلف متن کاوی و پردازش زبان طبیعی برای زبان فارسی است. هدف این سایت ارائه خدمات و سرویس‌های پردازش متن فارسی برای استفاده دانشجویان، محققان و صاحبان کسب‌وکارهای مختلف است.
علاقمندان می‌توانند با ثبت نام در بخش "پنل توسعه دهندگان" و دریافت کلید API از ابزارهای مختلف پردازش متن فارسی بهره‌مند شوند. برای دریافت اطلاعات بیشتر و آموزش نحوه استفاده از API متن کاوی به این آدرس مراجعه فرمایید.
 
 http://text-mining.ir/

معرفی سایت انیمیشن‌های مذهبی و اخلاقی جذاب

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 9 Jul, 2016
پسر دانا (http://www.pesardana.com) یک سایت مفید برای دوستانی که برای تربیت کودکانشان تلاش می کنند، هست که بسیاری از انیمیشن های مذهبی مناسب برای کودکان و نوجوانان ایرانی را جمع آوری نموده است.
محتوای سایت بروزرسانی میشود و شما هم میتوانید انیمیشن یا کارتون های مذهبی و اخلاقی خوبی که می شناسید برای آن بفرستید.
 
سایت انیمیشن مذهبی (پسر دانا) http://www.pesardana.com

اعتقادت را چند می فروشی؟

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 25 Sep, 2014
مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می
پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم
یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این
را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت
آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما
مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم
شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس
دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من
مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم

نکاتی پیرامون وضو

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 27 Mar, 2014
در این مقاله سعی شده تا از بین صدها مساله که پیرامون عمل وضو وجود دارد برخی مسائل مبتلابه بصورت خلاصه و دسته بندی شده بیان شوند.‏
 

وضو مجموعه‌ای است از دو شستن (غَسل) و دو مَسح کردن

-         شستن آن است که آب، روی عضو مورد نظر از جایی به جای دیگر (یعنی از قسمتهای بالای عضو به قسمتهای پایین‌تر) منتقل شود. چه دست یا صورت را زیر شیر یا درون تشت آب حرکت دهیم (وضوی ارتماسی) یا آب را توسط دست روی دست دیگر از بالا به پایین منتقل کنیم (چنانچه معمول است).

-         بنابراین اگر آب به قدری کم باشد که به یکی از دو طریق گفته شده روی عضو (صورت یا دست) حرکت نکند وضو صحیح نیست مانند جایی که عضو با گذاشتن دستمالی روی آن فقط کمی خیس شود که برای وضو کافی نیست.

-         نکته: چنانکه اشاره شد، شستن صورت و دستها در وضو باید از بالا به پایین باشد یعنی سمت حرکت آب روی عضو چنین باشد و اگر عمداً از پاین به بالا بشویند صحیح نیست؛ اما غیر عمدی اشکال ندارد. مثلا اگر هنگام بردن دست به طرف بالا یعنی به طرف پیشانی یا آرنج مختصری با ساعد یا صورت برخورد کند باعث باطل شدن وضو نیست یا حرکت دادن انگشتر و النگو هم اشکال ندارد؛ چون حرکت آب از پایین به بالا در این دو صورت به نیّت وضو نبوده است.

-         اما جاری شدن آب در مسح سر یا پا لازم نیست حتی برخی از بزرگان جاری شدن آب روی پا و سر را (در وضو) صحیح نمی‌دانند. بنابراین اگر دست مرطوب را روی سر یا پا بکشیم، مسح صحیح است.

-         در مسح کردن باید دقت داشت که دست بر روی موضع (سر یا پا) کشیده شود، در حالی که موضع ثابت (بدون حرکت) است. یعنی اگر برای مسح، موضع را زیر دست حرکت دهیم تا آب دست روی آن کشیده شود، وضو باطل است.

شستن صورت:

-         کسی که ریش دارد اگر پوست او در برخی نواحی یا در همه نواحی از لای موهای ریش دیده شود (یا اگر در این مطلب شک داشته باشد) باید آب را به پوست صورت هم برساند ولی در جاهایی که پوست از لای مو دیده نمی‌شود، لازم نیست آب را به پوست برساند بلکه شستن (دست کشیدن) روی ریش کفایت می‌کند.

شستن دست‌ها:

-         مقدار واجب آن از آرنج تا سر انگشتان است ولی باید کمی بالاتر از آرنج را هم بشوییم تا یقین کنیم همه دست شسته شده است. تأکید می‌شود که شستن دستها تا نوک انگشتان دست است و اگر به خیال اینکه قبلا دستمان را شسته‌ایم، تا مچ بشوییم وضو صحیح نخواهد بود. (متاسفانه برخی این دقت را نمی‌کنند)

-         هنگام وضو هم باید بین انگشتان هم آب برسد. البته این امر نباید موجب وسواس شود چون همین که یک بار انگشتان دست دیگرمان را در وسط انگشتان این دست بکشیم آب به همه جای آن می‌رسد.

مسح سر:

-         مسح باید با باقیمانه آب شستن دستها باشد؛ پس اگر بعد از پایان شستن دست چپ آب دیگری به دستمان رسید نباید با آن آب خارج مسح کنیم. بلکه باید با انگشت دیگری که آب خارج به آن نرسیده مسح کرد. اما اگر همه انگشتان و دست با آب خارجی خیس شده باید دوباره وضو بگیرد.

-         معمولاً در هنگام شستن صورت مقداری از موهای جلوی سر نیز از آب صورت خیس میشوند. باید دقت شود که در هنگام مسح سر دست ما به این آب نرسد، چون این رطوبت آب خارجی محسوب شده و مسح پاها با آن مشکل دارد. (متاسفانه این مساله بسیار مبتلابه است)

مسح پاها:

-         محل مسح پا از نوک یکی از انگشتان پا شروع شده و تا مفصل قوزک پا ادامه پیدا می‌کند. ولی از جهت عرض میتوان با یک انگشت یا بیشتر یا همه کف دست این مقدار را مسح کرد. و اگر از انگشت کوچک شروع کرده‌ایم یا از انگشت کنار آن، ظاهرا باید به صورت مورّب تا مفصل بکشیم.

-         منظور از نوک انگشت پا، گوشت جلوی انگشتان است پس اگر کسی از ناخن شروع کند صحیح نیست.

-         بهتر و بلکه مطابق احتیاط است که دست را زیاد روی پا بکشیم به این معنا که دست را روی پا بگذاریم و کمی بیشتر بکشیم نه اینکه تمام دست را روی پا بگذاریم و مقدار بسیار کمی بکشیم.

-         دقت کنیم که لازم نیست بین انگشتان پا مسح شود بلکه صحیح هم نیست.

طهارت قسمت‌های مختلف بدن قبل از وضو:

-         اگر قبل از وضو جایی از اعضای وضو (یعنی صورت و دستها و جلوی سر یا روی پاها) نجس باشد باید قبل از وضو آنجا را پاک کرد. اگر بعد از وضو متوجه این نجاست شود، وضو باطل است.

-         اگر یکی از اعضاء وضو نجس باشد و بعد از وضو شک کند که قبل از وضو آنجا را آب کشیده یا نه، وضو صحیح است ولی جائی که نجس بوده باید آب بکشد.

-         در وضو نجس بودن سایر اعضای بدن (غیر از اعضای وضو) اشکالی ندارد؛ هرچند خوب است، پاک باشد.

مقدار شستن در وضو:

-         در شستن صورت و دستها، بار اول واجب، بار دوم مستحب و بار سوم و بیشترحرام است.

-         منظور از یک بار شستن چیست؟ منظور آن است که آب یک بار تمام عضو مورد نظر را فرا گیرد یعنی به همه آن عضو برسد چه یک مشت آب را به تمام عضو برسانیم، چه با چندین مشت آب، عضو را به طور کامل بشوییم.

-         اگر هنگام شستن صورت یا دستها ،آبی غیر از آب وضو بدون اختیار ما روی همان عضو ریخته شود باید نیّت کرد که قطرات آب ریخته شده از شستن دوم آن عضو حساب شود یعنی نیّت کند که آبی که بی‌اختیار ریخته شده هم آب وضو باشد. علت این است که چنانکه گفته شد، نباید مسح سر و پاها با آب خارج از اعضا باشد. برای مثال شخصی یک مشت آب به صورت خود زده و مشغول شستن صورت است که شخص دیگری چند قطره آب به صورت او می‌پاشد یا موقع شستن دست، آب شیر یا هر آب دیگری روی دست او پاشیده می‌شود. در تمامی این موارد باید نیّت کند که آبی که بعدا ریخته شده آب دوم باشد.

-         توجه کنید که اگر این اتفاق هنگام شستن دوم عضو اتفاق بیافتد نمی‌تواند نیّت کند که این آب برای شستن سوم باشد چون شستن سوم حرام و آب شستن سوم هم آب خارج حساب می‌شود، راه حل این است که اگر می‌تواند از رسیدن آب خارجی به دستها جلوگیری کند و با آب دوم وضو، مسح سر و پاها را انجام دهد ولی اگر آب سوم به دستها (یعنی مقداری از دست که با آن مسح می‌کنند) برسد باید وضو را از سر بگیرد.

فاصله بین اعمال وضو:

-         اعمال وضو باید پشت سر هم انجام شود و فاصله زیاد ما بین آنها باعث باطل شدن وضوست.

-         اگر فاصله بین کارهای وضو بقدری باشد که در نظر عرف پشت سر هم نباشد وضو باطل است (مگر به علت پیش آمد عذری مانند فراموشی یا تمام شدن آب). ملاک این است که اگر در وقت شستن یا مسح قسمت بعدی، آب عضو قبلی خشک شده باشد وضو باطل است و باید از سر گرفته شود (دوباره وضو بگیرد)؛ اما اگر کمتر از این فاصله شود اشکالی ندارد.

-         برای مثال اگر صورت را شستیم و بعد از آن کمی فاصله شد ولی صورت هنوز خشک نشده وضو به هم نخورده و می‌توانیم دست راست را بشوییم ولی اگر صورت کاملا خشک شده باید از نو آغاز کرد. همچنین اگر موقعی که می‌خواهد دست چپ را بشوید رطوبت دست راست خشک شده باشد ولی صورت تر باشد، وضو صحیح است.

-         اگر کارهای وضو پشت سرهم بجا آورد ولی بواسطه گرمای هوا یا حرارت زیاد بدن و مانند اینها، رطوبت جاهای پیشین خشک شود، وضوی او صحیح است.

-         نکته: برخی تصور می‌کنند که راه رفتن بین وضو بیش از هفت یا ده یا پانزده قدم و …. اشکال دارد. این تصور اشتباه است و راه رفتن بین وضو اشکالی ندارد؛ فقط اگر زمان راه رفتن زیاد باشد که عضو قبلی خشک شود (چنانچه گفته شد) وضو باطل می‌شود. همچنین حرف زدن و چیزی خوردن هنگام وضو اشکال ندارد.

نیت در وضو

-         وضو از عباداتی است که نیاز به قصد قربت الهی دارد؛ پس باید آن را برای انجام دستور خدا و نزدیکی معنوی به او انجام داد. بنابراین هر نیتی غیر از این باعث بطلان وضوست. سفارش شده که قبل از وضو "بسم الله الرحمن الرحیم" گفته شود و هنگام شستشو و مسح قسمت‌های مختلف دعاهایی نیز وجود دارند که خواندن آن مستحب هستند.

-         لازم نیست نیت وضو را به زبان بگوید یا از قلب خود بگذراند، بلکه اگر تمام افعال وضو را به داعی امر خدا (نیت انجام دستور الهی یا قربت به خدا) بجا آورده شود کفایت می‌کند.

-         نکته: سوالی که شاید درباره نیّت وضو پیش آید این است که اگر انسان در روزهای گرم با آب سرد وضو بگیرد یا در روزهای سرد با آب گرم وضو بگیرد وضویش از جهت نیّت چه حکمی دارد؟ چون ممکن است خنک شدن یا گرم شدن بدن در نیت وضو دخیل شده و قصد قربت را دچار مشکل کند. جواب این است که اگر در واقع برای خنک شدن یا گرم شدن سراغ آب رفته و شکل آب ریختن مثل وضوست، در اینجا وضو باطل است. اما اگر فقط و فقط به قصد وضو آب می‌ریزد ولی آب را به جهتی، سرد یا گرم انتخاب کرده است اشکالی ندارد.

شک در اعمال وضو:

-         اگر در بین وضو (قبل از پایان) در شستن یا صحیح شستن جایی شک کنیم باید بازگشته و آن عضو را دوباره بشوییم یا مسح کنیم.

-         البته این در صورتی است که شک، وسواس گونه نباشد. بنابراین برای مثال اگر کسی به علت وسواس دائما هنگام شستن دست، شک می‌کند که صورت را صحیح شسته یا نه باید به شک خود اعتنا نکند یعنی نباید دوباره صورت را بشوید. اما اگر بدون وسواس شک کند باید بازگشته و محل مورد شک را دوباره بشوید و سپس از ابتدا شروع به شستن دست بنماید

-         اگر بعد از پایان وضو در صحیح شستن یا مسح کردن شک کنیم نباید به شک اعتنا کنیم و وضو صحیح است.

ظن و شک در وضو گرفتن یا نگرفتن:

-         برای برطرف شدن بسیاری از شک‌ها در وضو و بسیاری از مواضع میتوان از اصل فقهی استصحاب (حکم به استمرار بقای متیقّنِ سابق) استفاده نمود. یعنی هرگاه در بقای یک حکم شرعی (مانند طهارت) که در گذشته یقین به آن بوده، شک شود، به بقای آن حکم می‌گردد.

-         قاعده مفید دوم در مورد شکیات، بی اعتنایی به شک بعد از عمل است.

-         برای روشن شدن این اصول به زبان ساده چند مثال میزنیم:

مثال1: کسی یقین صد در صد دارد که وضو گرفته است حالا بعد از چند ساعت، شک می‌کند که آیا وضویش باطل شده یا نه، بلکه بالاتر از آن، احتمال می‌دهد که مثلا هفتاد و پنج درصد وضویش باطل شده است. در اینجا وضو صحیح است. چون ما یقین داشتیم که وضو صحیح گرفتیم و الان شک به باطل شدن داریم و یقین نکردیم پس قدرت یقین در بالاتر هست و حالت سابق (وضو داشتن) استمرار دارد.

مثال 2: بر عکس مثال قبل، کسی یقین صد در صد دارد که قبلا وضویش باطل شده حالا شک می‌کند یا احتمال نود در صد می‌دهد که وضو گرفته باشد. مثلاً شک میکند که بعد از برخواستن از خواب وضو گرفته است یا نه. در این حالت این شخص وضو ندارد. چون حالت وضو نداشتن (که در آن یقین داریم) استمرار دارد و حالت وضو داشتن که شک (ولو تردید 99%) داریم قدرت شکستن حالت یقین قبلی را ندارد. حتی اگر بین نماز شک کند که وضو گرفته یا نه بنابر احتیاط واجب باید وضو بگیرد و نماز را دوباره بخواند. ولی اگر بعد از نماز شک کند که وضو گرفته یا نه، نمازی که خوانده صحیح است و برای نمازهای بعد باید وضو بگیرد.

-         در هر صورت، اگر یقین نکنیم که وضوی گرفته شده باطل شده، باید بگوییم که وضو باطل نشده است.

مثلاً کسی چرت زده ولی نمی‌داند آیا چشم و گوش با هم از کار افتاده بود یا هنوز گوشش می‌شنید که در این صورت وضویش باطل نشده است اما اگر یقین کند که چشم و گوش – هر دو –  از کار افتاده بود باید دوباره وضو بگیرد.

-         اگر کسی می‌داند وضو گرفته و حدثی (مبتل وضو) هم از او سر زده، ولی نمی‌داند که کدام را جلوتر انجام داده، چنانچه پیش از نماز است باید مجدد وضو بگیرد و اگر بین نماز است باید نماز را بشکند و وضو بگیرد و اگر بعد از نماز است نمازی که خوانده صحیح است و برای نمازهای بعد باید وضو بگیرد.

کمک گرفتن در وضو:

-         انسان باید اعمال وضو را خودش و بدون کمک دیگران انجام دهد. یعنی با دست خودش اعضا را شسته و مسح کند. اما اگر به هر علت، توانایی آن را ندارد، می‌تواند از دیگران به مقدار ضرورت کمک بگیرد (در این صورت احتیاط واجب آن است هر دو نیت وضو نمایند.). یعنی هر مقدار را که می‌تواند خودش انجام دهد و بقیه را کمک بگیرد. اما اگر هیچ نمی‌تواند، همه کارهای وضو را نائب او انجام می‌دهد.

-         پس اگر نمی‌تواند عملی از وضو را انجام دهد باید نائبش دست او را بگیرد و به جای او مسح بکشد، و اگر ممکن نباشد باید نائب از دست او رطوبت بگیرد و با آن رطوبت، سر و پای او را مسح کند.

-         مثلا اگر شخص نمیتواند برای مسح پا خم شود یا پای خود را بالا بیاورد، شخص نائب باید از باقی مانده آب دست شخص وضو گیرنده استفاده نموده (کف دست خود را روی کف دست او بکشد) و مسح پا را به نیت وضوی او انجام دهد.

-         نکته: باز کردن شیر آب و ریختن آب از ظرف در مشت شخصی دیگر کمک کردن به حساب نمی‌آید. بنابراین اگر دیگری شیر را باز کند یا آب بریزد اشکالی ندارد.

موانع استعمال آب

-         اگر کسی می‌ترسد که اگر وضو بگیرد (ولو استعمال حداقل مقدار آب مورد نیاز برای وضو) مریض شود یا اگر آب را به مصرف وضو برساند تشنه بماند، وظیفه ندارد وضو بگیرد (باید تیمم کند). و اگر نداند که آب برای او ضرر داشته و وضو بگیرد و اگر واقعاً ضرر داشته باشد، وضوی او باطل است.

مانع در بدن:

مانع بواسطه‌ی زخم یا دمل یا شکستگی در محل وضو:

-         چیزی که با آن زخم و شکستگی را می‏بندند، و دوائی که روی زخم و مانند آن می‏گذارند «جبیره» نامیده می‌شود.

-         اگر در یکی از جاهای وضو زخم یا دمل یا شکستگی باشد، چنانچه روی آن باز است :

o       اگر آب ضرر ندارد، باید به طور معمول وضو گرفت.

o       اگر ریختن آب ضرر دارد ولی کشیدن دست تر بر آن ضرر ندارد، باید اطراف زخم یا دمل را از بالا به پائین بشوید و دست تر بر آن بکشد، و بعد پارچه پاکی روی آن بگذارد و دست تر را روی پارچه نیز بکشد. (اما در شکستگی لازم است تیمم بنماید.)

o       اگر ریختن آب یا دست کشیدن ضرر داشته باشد، باید اطراف زخم یا دمل را از بالا به پائین بشوید. و بعد پارچه پاکی روی آن بگذارد و دست تر را روی پارچه نیز بکشد.

o       اگر زخم یا دمل یا شکستگی در جلوی سر یا روی پاها است و روی آن باز است، چنانچه نتواند آن را مسح کند به این معنی که زخم مثلاً تمام محل مسح را گرفته باشد، یا آنکه از مسح جاهای سالم نیز متمکن نباشد، در این صورت لازم است تیمّم نماید، و بنا بر احتیاط مستحب وضو نیز گرفته و پارچه پاکی روی آن بگذارد، و روی پارچه را با تری آب وضو که در دست مانده مسح کند.

-         اگر روی دمل یا زخم یا شکستگی بسته باشد :

o       چنانچه باز کردن آن بدون مشقت ممکن است و آب هم برای آن ضرر ندارد، باید باز کند و وضو بگیرد، چه زخم و مانند آن در صورت و دست‌ها باشد، یا جلوی سر و روی پاها باشد.

o       اگر زخم یا دمل یا شکستگی که بسته است در صورت یا دست‌ها باشد، چنانچه باز کردن و ریختن آب روی آن ضرر دارد، باید مقداری را که ممکن است از اطراف شسته ـ و بنا بر احتیاط واجب ـ روی جبیره را مسح نماید.

o       اگر نمی‏شود روی زخم را باز کرد ولی زخم و چیزی که روی آن گذاشته شده پاک است، و رساندن آب به زخم ممکن است و ضرر هم ندارد، باید آب را به روی زخم از بالا به پائین برساند، و اگر زخم یا چیزی که روی آن گذاشته شده نجس است، چنانچه آب کشیدن آن و رساندن آب به روی زخم ممکن باشد باید آن را آب بکشد، و موقع وضو آب را به زخم برساند،

o       در صورتی که آب برای زخم ضرر ندارد ولی آب کشیدن آن ممکن نیست، یا باز کردن زخم موجب مشقت یا ضرر است باید تیمم نماید.

-         کسی که نمی‏داند وظیفه‌اش تیمم است یا وضوی جبیره‌ای ـ بنا بر احتیاط واجب ـ باید هر دو را بجا آورد.

-         اگر جبیره تمام بعضی از اعضای وضو را فرا گرفته باشد، وضوی جبیره ای کافی است، ولی اگر تمام اعضای وضو را یا بیشتر آن گرفته باشد بنا بر احتیاط باید تیمم نماید و وضوی جبیره نیز بگیرد.

-         اگر جبیره تمام پهنای روی پا را گرفته ولی مقداری از طرف انگشتان و مقداری از طرف بالای پا باز است، باید جاهایی که باز است روی پا را، و جایی که جبیره است روی جبیره را مسح کند.

-         اگر در صورت یا دست‌ها چند جبیره باشد، باید بین آنها را بشوید، و اگر جبیره‌ها در سر یا روی پاها باشد، باید بین آنها را مسح کند، و در جاهایی که جبیره است باید به دستور جبیره عمل نماید.

-         اگر جبیره بیشتر از معمول اطراف زخم را گرفته و برداشتن آن بدون مشقت ممکن نیست باید تیمم نماید، مگر اینکه جبیره در مواضع تیمم باشد که در این صورت لازم است بین وضو و تیمم جمع نماید. و در هر دو صورت اگر برداشتن جبیره بدون مشقت ممکن است باید جبیره را بردارد، پس اگر زخم در صورت و دست‌ها است اطراف آن را بشوید، و اگر در سر یا روی پاها است اطراف آن را مسح کند، و برای جای زخم به دستور جبیره عمل نماید.

-         کسی که وظیفه او تیمم است اگر در بعضی از جاهای تیمم او زخم یا دمل یا شکستگی باشد، باید به دستور وضوی جبیره ای، تیمم جبیره ای نماید.

سایر موانع:

-         هنگام وضو نباید چیزی به مواضع وضو چسبیده باشد که آب به پوست نرسد. یا اگر هست باید وقت وضو گرفتن آب را به زیر آن برسانیم. مثلاً وجود چسب یا رنگ ساختمانی یا گچ و گِل یا لاک ناخن در اعضای وضو باعث باطل شدن آن است. اما رنگی که جزو پوست شده و مانع نیست اشکال ندارد مانند رنگ باقی مانده از حنا و مثل آن. چرا که رنگ ساختمان یا چسبهای مایع و جامد جرمی دارند که مانع رسیدن آب به اعضاست.

-         اگر در جای وضو یا غسل چیزی چسبیده است که برداشتن آن ممکن نیست، یا به‌قدری مشقت دارد که نمی‏شود تحمّل کرد، وظیفه‌اش تیمم است مگر آنکه آن چیز در مواضع تیمم باشد که در این صورت لازم است بین وضو و تیمم جمع کند، و اگر آن چیزی که چسبیده دوا باشد حکم جبیره را دارد.

-         اگر چیزی بر اعضای وضو چسبیده باشد که شک داشته باشیم که مانع رسیدن آب می‌شود یا نه، باید آن مانع برطرف شود.

-         دقت زیاد در بودن یا نبودن مانع، مطلوب نیست و همینکه بطور عادی نظری به اعضا بکنیم و چیزی نبینیم، کافی است.

-         بلند بودن ناخن، برای وضو اشکال ندارد ولی اگر ناخن بیش از حد بلند است باید زیر جاهای بلندتر از معمول چرک و مانع نباشد.

-         اگر بعد از وضو مانعی ببیند و نداند وقت وضو هم بوده یا نه، وضویش صحیح است اما اگر به دلیلی (مثل اینکه فاصله وضو و دیدن مانع بسیار کم باشد که احتمال چسبیدن آن بعد از وضو نباشد یا مانع مربوط به کاری قبل از وضو باشد) احتمال دهد که هنگام وضو بوده باید دوباره وضو بگیرد و اگر هم نمازی خوانده قضا کند.

 

امیدواریم با بکار بستن این نکات و دوری از اهمال کاری و وسواس، وضوی صحیح بگیریم و آماده راز و نیاز با خالق جهان شویم.

منابع: برگرفته از رساله آقای سیستانی (مد ظلله)

http://shiaha.com/1390/07/ احکام-و-مسائل-وضو/

http://wiki.islamicdoc.org/wiki/index.php/ اصل_استصحاب

http://www.sistani.org/persian/book/50/11/


خاطرات مردي که زنش به مسافرت رفته بود

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 13 Mar, 2013
 
شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. يک هفته تنها . عاليه. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست و حسابي تنظيم کنم. اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي را در رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام. وقت براي شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خريد کردن و همه روي کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند. درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است. براي شام هم من و پسرم استيک داريم. پس روميزي قشنگي پهن کردم و بشقابهاي قشنگي چيدم و شمع و يک دسته گل رز روي ميز نهادم تا محيطي صميمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتي نکرده بودم.

يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايد ظرفها را بشويد منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمنري بشويم.


دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن ميخوابيم!!

سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري!
کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم يزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم.

کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز را کثيف کنيم و بعد آن را بشوييم.

کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.

چهارشنبه: ديگر آب ميوه نمي خوريم. بسته هاي آب ميوه خيلي سنگينند و حملشان خيلي مشکل است.

کشف ديگر: خوردن سوسيس براي صبحانه عاليست. براي ظهر بد نيست اما براي شام ديگر از حلقم بيرون ميزند. اگر مردي بيش از دو روز سوسيس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!

پنجشنبه: اصلا چرا بايد موقع خوابيدن لباسم را بکنم در حالي که فردا صبح باز بايد آن را بپوشم؟!!! ترجيح ميدهم به جاي زماني که صرف اين کار ميکنم کمي استراحت کنم. از پتو هم ديگر استفاده نميکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثيف کرده . کلي دعوايش کردم. آخر مگر من مستخدم هستم که هي بايد جمع کنم و جارو بزنم؟ عجيب است ! اين همان حرفهايي است که زنم گاهي ميزند!
امروز ديگر بايد ريشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نميخواهد . ديگر دارم عصباني ميشوم. براي صبحانه بايد ميز چيد، چايي درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه اين کارها ديوانه ام ميکند.
براي راحتي کار ديگر شير را با شيشه ، کره و پنير را هم توي لفافش ميخوريم و همه اين کارها را هم کنار ظرفشويي انجام ميدهيم. اينطوري ديگر جمع و جور کردن و ميز چيدن هم نميخواهد!
امروز لثه هايم کمي درد گرفته شايد براي اينکه ميوه هم نميخورم. چون ماشين ندارم و برايم خيلي مشکل است که ميوه بخرم و به خانه بياورم. اميدوارم که عفونت نکرده باشند. عصري زنم زنگ زد که آيا رختها رو شيشه ها را شسته ام؟ خنده عصبي سر دادم انگار که من وقت اين کارها را داشتم!
توي حمام هم افتضاحي شده، لوله گرفته اما مهم نيست من که ديکر دوش نميگيرم!

يک کشف جديد ديگر: من و پسرم با هم غذا ميخوريم. آن هم سر يخچال! البته بايد تند تند بخوريم چون در يخچال را که نميشود مدت زيادي باز گذاشت.

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ايم تا تلويزيون نگاه کنيم. ديدن اينهمه تبليغات مواد غذايي دهانمان را آب انداخته. با خستگي کمي غر و غر ميکنيم. وقتش است که خودم را بشويم و ريشم را بتراشم و موهايم را شانه کنم و غذاي بچه را آماده کنم و ظرفها را بشويم و جابه جا کنم، خريد کنم و بقيه کارها.... ولي واقعا قدرتش را ندارم. سرم گيج ميرود و تار ميبينم. حتي پسرم هم نايي ندارد. به تبعيت از غريزه مان به رستوران رفتيم و يک ساعتي را غذاهايي عالي و خوشمزه در ظروفي متعدد خورديم. قبل از اينکه به هتل برويم و شب را در يک اتاق تميز و مرتب بخوابيم، از خودم مي پرسم آيا هرگز زنم به اين راه حل فکر کرده بود؟
 
توسط مجتبی ستوده 

تغذیه در گوگل

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 27 Feb, 2013

زمانی که سر آشپز معروف گوگل، معروف به شف چارلی، در سال 1999 در گوگل استخدام شد کارمند شماره 40 بود و تنها برای کمتر از 50 گوگلر غذا می‌پخت؛ اما در ماه می 2005 که گوگل را - بمنظور تاسیس تعدادی رستوران زنجیره ای ارگانیک و با سرمایه و کمک مالی میلیون دلاری سایر کارمندان گوگل-  ترک می کرد برای بیش از 1500 نفر غذا سرو می کرد.

تا زمانی که در گوگل بود رابطه نزدیکی با کشاورزان و دامداران منطقه بهم زد و همواره بهترین و سالمترین و تازه ترین ها را از آنها می خواست، جالب است:

تمام گاوها باید فقط علف بخورند تا گوشتشان کم چربی و عاری از نیترات باشد، چرا که نیترات باعث سرطان می شود، و تمام ماهی‌ها (ماهی برای رشد و بهبود کارکرد مغز انسان بسیار موثر و مفید است) را باید با قلاب و در حالت وحشی  ( و نه با تور و گروهی ) صید کنند تا مزه‌ی بهتری داشته باشد.

 

این اواخر 5 کمک آشپز و 40 آشپز زیردستش بودند و خودش بیشتر اوقاتش را در دفترش  و یا در میتینگ‌ها و جلسات اداری صرف می‌کرد.

اوایل که به گوگل آمده بود همه کارها از پختن نان تا تهیه منوها را به تنهایی انجام می داد و  حالا دلش برای آنروزها تنگ شده بود. روزنامه های مهم از جمله نیویورک تایمز و اکونومیست و صدها سایت و وبلاگ، چارلی را می شناسند و با او گفتگو کرده‌اند.

اهمیت نقش چارلی در گوگل همتراز بالاترین مقامات مالی آن موسسه است. هزاران کارمند محلی و بین المللی گوگل متولد دورافتاده ترین نقاط دنیا هستند با انواع آلرژی‌ها و سلیقه‌ها؛ شادابی فیزیکی و مغزی آنها اهمیتی اساسی در پیشرفت مالی گوگل دارد بنابراین تلفیق درستی از تغذیه سالم و الگوریتم  دقیق، در تراز مالی هر شرکتی جواب می‌دهد.

بویژه اینکه تمام غذاها و امکانات ورزشی، پزشکی، مهد کودک، و غیره کارمندان گوگل کاملا مجانی است.

گوگل به کارمندانش اجازه داده تا 20 درصد از وقت کاری روزانه شان - و یا یک روز کامل در هفته - را به پروژه ها و کارهای مورد علاقه خودشان، که ربطی به شغل شان ندارد، اختصاص بدهند تا فکرشان باز و رابطه شان با دنیای غیر کامپبوتری بیشتر شود.

بهنگام حاملگی هم تا 75 درصد حقوق را به خانم ها می پردازند. بطور کلی کار کردن در گوگل بیشتر شبیه زندگی غیر رسمی در محیط دانشگاه و خوابگاه‌های دانشجویی است.

مهندسین گوگل اجازه دارند در هنگام کار هرگاه دوست دارند کمی چرت بزنند تا مغزشان فرصت بیشتری برای مرور و تفکر داشته باشد.

تفریحات و مسابقه‌های ورزشی والیبال و غیره که باعث شادابی و تحرک بیشتر خون به مغز می شود هم جزیی از سیاست‌های هفتگی در گوگل است. یکی از این ورزش‌ها  wetLand walk(پیاده روی در جنگل و پارک) است.

 مجتمع اصلی گوگل در Mountain View   پنج  کافه تریای اصلی دارد و قرار است که 14 کافه دیگر هم ایجاد شوند. نهار در تمام آنها و صبحانه و شام در بعضی کافه ها مجانی سرو می شود. این کافه ها روزانه در حدود  1500-2300  صبحانه و نهار و شبها 600-800  شام مجانی سرو می کنند و 85 درصد کارمندان  گوگل در انها حضور می یابند و معمولا هم حدود 125درصد غذا تهیه می شود ( یعنی 25 درصد غذای اضافه برای ویزیتورها و میهمانها).

نهار را بین ساعات 11:30 - 2:30  سرو می کنند که بیشترین طرفدار را دارد اما صبحانه و شام کمتر طرفدار دارد.(در خانه صرف می‌شود).

به هنگام نهار تمامی کارمندان گوگل کنار یکدیگر می نشینند و تجربه ها و پروژه هایشان را با هم در میان می گذارند. این باعث می شود که همه از پروژه های آینده گوگل با خبر می شوند و کمتر کسی است که بی خبر از تجارب و پروژه های دیگران باشد. جالب اینکه سرگی برین (یکی از دو بنیانگزار گوگل) گیاهخوار است.


انبارهای مخصوص سرشار از انواع و اقسام سبزیحات، میوه، گوشت و مرغ و ماهی و میگو و خرچنگ و دهها نوع ادویه جات از سراسر دنیا، همگی تر و تازه و صد در صد اورگانیک و اکثرا پرورش یافته در مزارع نزدیک لوکیشن گوگل (که باعث رونق اقتصادی آنها هم شده)، انواع و اقسام تنقلات (بادام و گردو و ...) و انواع مختلف شیرینی‌جات و حبوبات و دانه های گیاهی تازه و ارگانیک، و انواع سرکه های 12-10 ساله طبیعی و روغن گل آفتابگردان، و خلاصه بیش از 200 نوع مختلف دستور پخت غذا، روزانه چند هزار کارمند گوگل را زیر نظر خانم  Amyjo Johnson  متخصص تغذیه گوگل سرو می‌کنند.

محیط کاری گوگل بیشتر شبیه مهد کودک‌هاست و غذاخوری‌هایش شبیه نوعی سازمان ملل. همه چیز در گوگل طبیعی و ارگانیک است؛ حتی صابون‌ها و محلول‌های ظرفشویی‌اش.  

اینروزها نوع مخصوصی از چای آرامبخش بنام kombucha هم در کافه تریاهای گوگل طرفداران زیادی پیدا کرده که انرژی زا و  تمیزکننده هم هست...

تغذیه در گوگل، بویژه بهنگام استخدام مهندسین کامپیوتر، نقشی استراتژیک و اساسی دارد:

بهنگام استخدام، یک بروشور ارائه می شود  بنام  "How to Care for Your Big, Wonderful High-Performance Brain."  (چگونه از مغز بزرگ و فعال تان مواظبت کنید).

در سر لیست این بروشور، توصیه های غذایی مهمی شده از جمله استفاده اکید از غذاهایی که اسید آمینه زیاد دارند همچون ماهی آزاد ( mackerel) و ماهی سمون ( salmon) و گردو و سبزیجاتی که برگ‌های سبز زیاد دارند و روغن گل آفتابگردان  (منوی کافه تریاهای گوگل سرشار از این نوع مواد غذایی است).

 

 

توصیه های دیگری هم می کنند :

دوری از سرب و محیط هایی که سرب دارند (سرب بتدریج باعث از بین رفتن سلول های مغز می شود)، و تکان دادن انگشت های پا (اینکار به فعال شدن و تحریک مغز کمک می کند) اتفاقا به همین دلیل است که اکثر کارمندان گوگل بهنگام کار دمپایی به پا می کنند تا انگشتان‌شان را راحتتر تکان بدهند.

 

منبع:

http://en.wikipedia.org/wiki/Google

http://hrnews.blogfa.com/1390/10

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 13 Feb, 2013

·        اگر می‌توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می‌زدم و بیشتر گوش می‌کردم

·        دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می‌کردم حتی اگر فرش خانه‌ام کثیف و لکه‌دار بود و یا کاناپه‌ام ساییده و فرسوده شده

·        در سالن پذیرایی‌ام ذرت بو داده می‌جویدم و اگر کسی می‌خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه‌ام نمی‌شدم

·        پای صحبتهای پدر بزرگم می‌نشستم تا خاطرات جوانی‌اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره‌های اتاق را نمی‌بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد، شمع‌هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده‌اند را روشن می‌کردم و به نور زیبای آنها خیره می‌شدم

·        با فرزندانم بر روی چمن می‌نشستم بدون آنکه نگران لکه‌های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می‌بندند

·        با تماشای تلویزیون کمتر اشک می‌ریختم و قهقهه خنده سر می‌دادم و با دیدن زندگی بیشتر می‌خندیدم

·        هر وقت که احساس کسالت می‌کردم در رختخواب می‌ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی‌کردم که دنیا به آخر رسیده است

·        هرگز چیزی را نمی‌خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است. به جای آنکه بی‌صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می‌بلعیدم چرا که شانس این را داشته‌ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم

·        وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می‌کشیدند هرگز به آنها نمی‌گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور، بلکه به آنها می‌گفتم دوستتان دارم

·        اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می‌شد هر دقیقه آن را متوقف می‌کردم، آن را به دقت می‌دیدم، به آن حیات می‌دادم و هرگز آن را پس نمی‌دادم

 

نوشته‌اي از اِرما بومبک (نویسنده آمریکایی 1927-1996)

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

از مدرک‌گرایی تا مدرک‌پرستی (یادداشتی انتقادی از کامیار عبدی در روزنامه شرق)

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 26 Jan, 2013

ما ایرانیان به شکل حیرت‌آوری عاشق مدارک و القاب و عناوین هستیم. گروهبان راهنمایی و رانندگی را «جناب سروان» خطاب می‌کنیم تا شاید برایمان برگه جریمه صادر نکند؛ آمپول‌زن درمانگاه را «آقای دکتر» می‌خوانیم تا شاید با ملاطفت بیشتر آمپولمان را بزند؛ و سیم‌کش را «آقای مهندس» می‌نامیم تا شاید کارش را بهتر انجام دهد و پول کمتری بگیرد. مدرک‌گرایی متاسفانه به بخشی از فرهنگ ما بدل شده که تملق و چاپلوسی را در حرف تقبیح، اما در عمل تشویق می‌کند.

البته مدرک‌گرایی به ایران منحصر نیست و ظاهرا در بسیاری از کشورهای جهان سوم و در حال توسعه، چون ایران، رواج دارد، اما چنین به نظر می‌رسد هرچه در رتبه‌بندی کشورها پایین‌تر می‌رویم این گرایش شدیدتر می‌شود. نمونه بارز دیکتاتور سابق اوگاندا عیدی امین بود که در اواخر دوره حکومت سیاهش دستور داده بود تا او را با عنوان پرطمطراق «رییس‌جمهور مادام‌العمر، فیلد مارشال، الحاجی، دکتر عیدی امین، فاتح امپراطوری بریتانیا در آفریقا به طور اعم و در اوگاندا به طور اخص (و چند عنوان دیگر) » خطاب کنند، در صورتی که می‌دانیم عیدی امین تحصیلاتش در حد ابتدایی بود و حتی دیپلم دبیرستان نداشت چه رسد به مدرک دکترا. علاوه بر این، عیدی امین هرگز به حج نرفته بود بنابراین حاجی نبود. و در نهایت، سوای قتل‌عام صدها هزار نفر از مردم کشور خودش، تنها جنگ مهمی که در آن شرکت کرد با تانزانیا بود که در آن هم شکست خورد و حکومتش سرنگون شد، پس ظاهرا فیلد مارشال موفقی هم نبوده.

از آن سو، کشورهای توسعه یافته را شاهدیم که مدرک‌گرایی و القاب و عناوین را سال‌هاست کنار گذاشته و افراد را، در هر پست و مقامی که می‌خواهند باشند، صرفا به نامشان می‌خوانند. چند مثال بزنم: شاید اکثر آمریکایی‌ها هم ندانند که رییس‌جمهورشان باراک‌اوباما از هاروارد، یکی از برجسته‌ترین دانشگاه‌های جهان، در رشته حقوق (با تخصص در زمینه قانون اساسی آمریکا) دکترا دارد. همسرش میشل هم، که شاید بسیاری تصور کنند زنی خانه‌دار بیش نیست، از همان دانشگاه دکترای حقوق (با گرایش حقوق خانواده) دارد و چه بسا ثروت شخصی‌اش از همسرش بیشتر باشد، چون حقوق خانواده بیشتر و در سطح جامعه کاربرد دارد، در صورتی که حقوق با گرایش قانون اساسی تخصصی است که فقط افرادی با بلندپروازی‌های سیاسی به آن رغبت نشان می‌دهند. همین‌طور وزیر امورخارجه آمریکا، هیلاری کلینتون نیز از دانشگاه ییل، یکی دیگر از دانشگاه‌های مشهور جهان، در رشته حقوق (با تمرکز بر حقوق کودکان) دکترا دارد. آنجلا مرکل، صدراعظم آلمان نیز پیش از اینکه به فعالیت‌های سیاسی روی بیاورد در رشته شیمی کوانتومی دکترا گرفته بود و سپس، وقتی که به فعالیت‌های سیاسی روی آورد دکترای دوم خود را در علوم سیاسی گرفت. اما هیچ‌گاه نمی‌شنوید که افرادی را که در بالا نامشان آمد با عنوان دکتر اوباما، دکتر کلینتون، یا دکتر مرکل خطاب کنند.

بیماری مدرک پرستی مخصوصا در جامعه پزشکان کشورمان به شدت شیوع دارد. بسیاری از دانشجویان پزشکی انتظار دارند که همگان، حتی والدینشان، آنان را از همان روزی که نامشان در روزنامه درآمد آقا یا خانم دکتر خطاب کنند. حتی یکی از پزشکانی که به وی مراجعه می‌کنم، تو گویی عنوان بالای سربرگ و مهری که پای نسخه می‌زند کافی نیست، در امضایش هم خود را «دکتر... » می‌خواند و آدرس ای‌میلش هم با Dr..... آغاز می‌شود. بسیاری از دانشجویان دوره دکترا در رشته‌های دیگر نیز به همین سیاق از روز اول ترم اول انتظار دارند آقا یا خانم دکتر خطابشان کنی. برای برخی از فارغ‌التحصیلان رشته‌های فنی نیز ظاهرا فقط یک عنوان افاقه نمی‌کند و اصرار دارند که آنان را حتما «دکتر مهندس» خطاب کنی! اما مشکل اصلی در جایی است که این مدرک‌پرستی از حوزه فرهنگ عامه خارج شده و در حوزه‌های سیاسی و مدیریتی شیوع پیدا می‌کند. به خاطر دارم که در نخستین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی ذیل شرایط نامزدی «داشتن سواد در حد خواندن و نوشتن» کفایت می‌کرد، اما امروز، از قرار معلوم نامزدان نمایندگی مجلس باید حداقل مدرک کارشناسی‌ارشد (فوق‌لیسانس) داشته باشد، حال این مدرک را از کدام دانشگاه و در چه رشته‌ای و به چه صورت و با چه نمراتی گرفته‌اند مهم نیست. از آن سو، توجه بفرمایید که اکثریت قریب به‌اتفاق وزرا، وکلا و مدیران ارشد دولتی عنوان «دکتر» یا «مهندس» را دارند. اولا شنونده نمی‌داند که این صاحب‌منصبان آیا واقعا دکتر یا مهندس‌اند یا این فقط لقبی است که اطرافیانش من‌باب چاپلوسی به او داده‌اند (مانند رییس سابق یکی از سازمان‌های دولتی که فوق‌دیپلمی، آن هم کاملا بی‌ربط با حوزه ریاستش، بیش نداشت، اما او را «آقای مهندس» و در اواخر دوران ریاستش «آقای دکتر» خطاب می‌کردند). ثانیا اینکه آیا برای پست و مقامی که او دارد آیا داشتن مدرک دکترا یا مهندسی واجب است یا مستحب و ثالثا آیا این مدرک مهندسی یا دکترا اساسا به مقامی که این دکتر یا مهندس اشغال کرده ربطی دارد یا خیر. گاهی نیز مدرک‌پرستی چنان شدت می‌گیرد که به وقایعی شگفت‌انگیز و شرم‌آور چون ماجرای دانشگاه مشهور «هاوایی» و ... منجر می‌شود. این مرا به یاد خاطره‌ای قدیمی می‌اندازد. کلاس پنجم ابتدایی بودم که انقلاب به پیروزی رسید؛ بنابراین اولین سال تحصیلی بعد از انقلاب برای من مصادف بود با کلاس اول راهنمایی. درسی داشتیم به نام «تعلیمات اجتماعی» که به لحاظ موضوعش پس از انقلاب سریعا سرفصل دروسش را تغییر داده و با حال‌و‌هوای انقلابی سال 1358 تطبیق داده بودند. خلاصه کنم: تمام این کتاب در مذمت و انتقاد از رژیم پهلوی بود که البته بسیاری بحق بود و بجا، اما عنوان یکی از فصول درسی «مدرک‌گرایی در زمان رژیم ستمشاهی» سال‌هاست که ذهن مرا به خود مشغول کرده. در این فصل نویسنده به تفصیل به رواج مدرک‌گرایی در دستگاه حکومتی پهلوی پرداخته و آن را به شدت به باد انتقاد گرفته بود. اگر اشتباه نکنم آنجا بود که من برای اولین بار با اصطلاح «دکتر قالیچه‌ای» آشنا شدم. برای کسانی که با این اصطلاح غریبه‌اند توضیح دهم که دکتر قالیچه‌ای کسی بود که در یکی از دانشگاه‌های کشورهای غربی، معمولا کشوری اروپایی، علی‌الخصوص فرانسه، ثبت‌نام می‌کرد و چند ماهی را در پاریس به هر کاری به‌جز تحصیل می‌پرداخت، سپس به ایران بازمی‌گشت و مدتی را بین دوست و فامیل و آشنا در باب سخت‌گیری دانشگاه‌های فرانسه و پیچیدگی دروس لاف می‌زد و در نهایت قالیچه‌ای ابریشمی می‌خرید، به فرانسه بازمی‌گشت، قالیچه را به استادش هدیه می‌داد تا مدرک دکترای او را امضا کند و آنگاه به ایران بازمی‌گشت تا با آن مدرک دکترا به پست وزارت یا وکالت مجلس منصوب شود. ظاهرا فرانسوی‌ها در این امر ید طولایی داشتند و دو نوع مدرک دکترا طراحی کرده بودند؛ یکی دکترای واقعی که لازمه‌اش دود چراغ خوردن و عرق جبین ریختن بود برای دانشجویان خودشان و یکی هم «دکترای قالیچه‌ای» برای افرادی از کشورهای جهان سوم، مانند ایران، که به مدرک دکترا نیاز داشتند تا به پست و مقامی برسند.

این افشاگری‌ها در سال‌های اول انقلاب برای بسیاری چون این حقیر بسیار روشنگر بود، مخصوصا زمانی که شعارهای انقلابی با مضامینی چون «ما تعهد می‌خواهیم، نه تخصص» در و دیوار مدارس و دانشگاه‌ها را آراسته بود. بنابراین، در آن سال‌ها عجیب نبود که مردم می‌پذیرفتند سال‌ها وزیر امور خارجه کشورمان یک پزشک اطفال باشد و وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی‌مان یک مهندس مکانیک، زیرا تعهد داشتند بنابراین تخصص در موضوع وزارتشان امری علی‌حده بود.

اما با گذشت سال‌ها، اوضاع عوض شد و باز سر و کله مدرک‌گرایی پیدا شد، آن هم با شدتی دو چندان، به‌حدی که امروزه نمی‌توان آن را مدرک‌گرایی خواند، بلکه باید «مدرک پرستی» نامید. البته در این دوره جدید جای فرانسه را کشورهای دیگر، به‌خصوص انگلستان، استرالیا و کانادا گرفته‌اند که نه‌تنها خود از کشورهای رده دو تا پنج علمی در سطح جهان به شمار می‌روند، بلکه در همان‌ها هم به جای دانشگاه‌های مهم و طراز اول به سراغ دانشگاه‌های رده سه تا پنج می‌روند. من‌باب مثال، آیا تابه‌حال شنیده‌اند که حتی یکی از افرادی که دکترای خود را در انگلستان گرفته، فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های درجه اول آن کشور چون «کمبریج» و «آکسفورد» باشند. من که نه دیده‌ام و نه شنیده‌ام؛ در عوض تا دلتان بخواهد دکتر از دانشگاه‌های بی‌نام و نشان و درجه چندم مانند بیرمنگام، یورک، کویینز کالج، شفیلد، برادفورد و امثالهم داریم.

آیا این عطش غریب نسبت به القاب و عناوین حاکی از احساس خودکم‌بینی ما ایرانیان است یا خودبزرگ‌بینی و غرور کاذبمان؟ نمی‌دانم؛ از دانش من باستان‌شناس خارج است که این امر را به طور علمی ارزیابی کنم؛ فردی با تخصص در روانشناسی اجتماعی را لازم است که این پدیده عجیب اجتماعی را بین ما ایرانیان تجزیه و تحلیل کند.

لینک خبر (مقاله)

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

عدالت خداوند

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 27 Dec, 2012

روزی حضرت موسی ـ علیه السلام ـ از كنار كوهی عبور میكرد، چشمهای در آنجا دید، از آب آن وضو گرفت، به بالای كوه رفت، و مشغول نماز شد.

در این هنگام دید اسبسواری كنار چشمه آمد و از آب آن نوشید، و كیسهاش را كه پر از درهم بود از روی فراموشی در آنجا گذاشت و رفت.

پس از رفتن او، چوپانی كنار چشمه آمد (تا از آب چشمه بنوشد) چشمش به كیسه پول افتاد، آن را برداشت و رفت.

سپس پیرمردی خسته، كه بار هیزمی برسر نهاده بود كنار چشمه آمد، بار هیزمش را بر زمین گذاشت و به استراحت پرداخت.

در این هنگام، اسبسوار در جستجوی كیسه پول خود به كنار چشمه بازگشت و چون كیسهاش را نیافت به سراغ پیرمرد كه خوابیده بود رفته و گفت: كیسه مرا تو برداشتهای، چون غیر از تو كسی اینجا نیست. پیرمرد گفت: من از كیسه تو خبر ندارم. گفتگو بین اسبسوار و پیرمرد شدید شد و منجر به درگیری گردید. اسبسوار، پیرمرد را كشت و از آنجا دور شد.

موسی ـ علیه السلام ـ (حس رقّت قلبی نسبت به پیرمرد بیچاره پیدا کرد و ظاهر حادثه را عجیب و برخلاف عدالت میدید) عرض كرد:

"یا رَبِّ كَیفَ الْعَدْلُ فِی هذِهِ الْاُمُورِ؛ پروردگارا! عدالت در این امور چگونه است."

خداوند به موسی ـ علیه السلام ـ وحی كرد: (امروز عدل خدا برای این سه نفر جاری شد) آن پیرمرد هیزمشكن، پدر اسبسوار را كشته بود. (امروز توسط پسر مقتول قصاص شد) و پدر اسبسوار به همان اندازه پولی كه در كیسه بود به پدرچوپان بدهكار بود، امروز چوپان به حقّ خود رسید. به این ترتیب قصاص و ادای دَین انجام شد، و انا حكمٌ عدلٌ؛ و من داور عادل هستم. {1}

راز لقب «كلیمُ الله» برای موسی ـ علیه السلام ـ

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند به حضرت موسی بن عمران ـ علیه السلام ـ وحی كرد: «ای موسی! آیا میدانی كه چرا تو را برای هم كلامی خودم برگزیدم، نه دیگران را؟!» (با تو همسخن شدم و تو به مقام كلیم الله» نائل شدی)

موسی ـ علیه السلام ـ عرض كرد: "نه، راز این مطلب را نمیدانم!"

خداوند، به او وحی كرد: "ای موسی! من بندگانم را زیر و رو (و بررسی كامل) نمودم در میان آنها هیچكس را در برابر خودم، متواضعتر و فروتنتر از تو ندیدم."

"یا موسی اِنَّكَ اِذا صَلَّیتَ، وَضَعْتَ خَدَّكَ عَلَی التُّرابِ؛ ای موسی! تو هرگاه، نماز میگزاری، گونه خود را روی خاك مینهی و چهرهات را روی زمین میگذاری". {2}

به این ترتیب، در مییابیم كه عالیترین مرحله عبادت، كوچكی نمودن بیشتر در برابر خدا است.

 

[1] . بحارالانوار، ج 64، ص 117 و 118.

[2] . اصول كافی، ج 2، ص 123 

کلامی زیبا از شیخ بهایی (داستان)

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 10 Dec, 2012

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت :خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود.

 

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد. پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد.

این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد. پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی گفت:

خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟

خدا جواب داد :بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی

 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته‌ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نااميدي در بسته باز کردن

خلاصه‌ای از زندگینامه امام حسین علیه السلام

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 23 Nov, 2012

زندگينامه امام حسين (ع)

      

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على (ع) و فاطمه (س) ، كه درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص) رسيد، به خانه حضرت على (ع) و فاطمه (س) آمد و اسما (2) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص) برد، آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)

به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش ، امين وحى الهى ، جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا، اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (4) كه به عربى (حسين) خوانده مي شود نام بگذار.(5)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است ، جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار، براى دومين فرزند فاطمه (س) انتخاب شد.

به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد، گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت ، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

      

حسين (ع) و پيامبر (ص)

از ولادت حسين بن على (ع) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص) درباره حسين (ع) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.

سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص) حسين (ع) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج) مي باشد. (8 )

انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (9) بارها رسول گرامى حسن (ع) و حسين (ع) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (10)

ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(11)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص)خواند كه فرمود: حسين از من و من ازحسينم (12)

حسين (ع) با پدر

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپري شد، و آن گاه که رسول خدا (ص) چشم ازجهان فروبست و به لقاي پروردگار شتافت ، مدت سي سال با پدر زيست. پدري که جز به انصاف حکم نکرد، و جز به طهارت و بندگي  نگذرانيد، جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت. پدري که در زمان حکومتش لحظه اي او را آرام نگذاشتند، همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام اين مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي کرد، و در چند سالي که حضرت علي (ع) متصدي خلافت ظاهري شد، حضرت حسين (ع) در راه پيشبرد اهداف اسلامي ، مانند يک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش مي کوشيد، و در جنگهاي  "جمل"، "صفين" و "نهروان" شرکت و به اين ترتيب ، از پدرش اميرالمؤمنين (ع) و دين خدا حمايت کرد (13). حتي گاهي در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي کرد. در زمان حکومت عمر، امام حسين (ع) وارد مسجد شد، خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص) مشاهده کرد که سخن مي گفت. بلادرنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: "از منبر (14) پدرم فرود آي...."

 

 امام حسين (ع) با برادر

پس از شهادت حضرت علي (ع)، به فرموده رسول خدا (ص) و وصيت اميرالمؤمنين (ع) امامت و رهبري شيعيان به حسن بن علي (ع)، فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع)، منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع) گوش فرادارند. امام حسين (ع) که دست پرورد وحي محمدي و ولايت علوي بود، همراه و همکار و همفکر برادرش بود. چنان که وقتي بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام حسن (ع) مجبور شد که با معاويه صلح کند و آن همه ناراحتيها را تحمل نمايد، امام حسين (ع) شريک رنجهاي برادر بود و چون مي دانست که اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين معاويه ، در حضور امام حسن (ع) و امام حسين (ع)، دهان آلوده‌اش را به بدگويي نسبت به امام حسن (ع) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع) گشود، امام حسين (ع) به دفاع برخاست تا سخن در گلوي معاويه بشکند و سزاي ناهنجاريش را به کنارش بگذارد، ولي امام حسن (ع) او را به سکوت و خاموشي فراخواند، امام حسين (ع) پذيرا شد و به جايش بازگشت، آن گاه امام حسن (ع) خود به پاسخ معاويه (15) برآمد، و با بياني رسا و کوبنده خاموشش ساخت.

 

 

امام حسين (ع) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود، به گفته رسول خدا (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و وصيت حسن بن علي (ع) امامت و رهبري شيعيان به امام حسين (ع) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبري جامعه گرديد. امام حسين (ع) مي ديد که معاويه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اريکه حکومت اسلام به ناحق تکيه زده ، سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامي  و قوانين خداوند است ، و از اين حکومت پوشالي مخرب به سختي رنج مي برد، ولي نمي توانست دستي فراز آورد و قدرتي فراهم کند تا او را از جايگاه حکومت اسلامي پايين بکشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع) نيز وضعي مشابه او داشت.

امام حسين (ع) مي دانست اگر تصميمش را آشکار سازد و به سازندگي قدرت بپردازد، پيش از هر جنبش و حرکت مفيدي به قتلش مي رساند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر را پيشه ساخت که اگر برمي خاست ، پيش از اقدام به دسيسه کشته مي شد، و از اين کشته شدن هيچ نتيجه اي گرفته نمي شد.

بنابراين تا معاويه زنده بود، چون برادر زيست و علم مخالفتهاي بزرگ نيفراخت ، جز آن که گاهي محيط و حرکات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم را به آينده نزديک اميدوار مي ساخت که اقدام مؤثري خواهد نمود. و در تمام طول مدتي که معاويه از مردم براي ولايت عهدي يزيد، بيعت مي گرفت ، حسين به شدت با او مخالفت کرد، و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و ولي عهدي او را نپذيرفت و حتي گاهي  (16) سخناني تند به معاويه گفت و يا نامه اي کوبنده براي او نوشت. معاويه هم در بيعت گرفتن براي يزيد، به او اصراري نکرد و امام (ع) همچنين بود و ماند تا معاويه مُرد...

 

قيام حسيني

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند، مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور، نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع)بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .

حاكم اين خبر را به امام حسين (ع)رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد، (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند، بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام ، اسلام را از بين ميبرند.)

امام حسين (ع) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است ، اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه ، همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد، در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت ، و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع) مسلم بن عقيل ، پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد، هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع) با او بيعت كردند، و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع) نگاشت و حركت فورى امام (ع) را لازم گزارش داد.

هر چند امام حسين (ع) كوفيان را به خوبى مي شناخت ، و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد، و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه ، يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18 ) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند، آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود، از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت ، يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ،بلكه عليه او قيام كرده است .

يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود، ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت ، و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت ، و پس از جنگى دلاورانه و شگفت ، با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع) برانگيخت ، و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع) دعوتنامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع) از راه برسد و به قتلش برسانند.

امام حسين (ع) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد، و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد، و در طول راه مكه به كربلا، تا هنگام شهادت ، گاهى به اشاره ، گاهى به صراحت ، اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت ، رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود، حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.

رسول گرامى (ص) و اميرمؤمنان (ع) و حسن بن على (ع) پيشوايان پيشين اسلام ، شهادت امام حسين (ع) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع)،رسول گرانمايه اسلام (ص) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد، ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد، يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد).

خبر شهادت حسين (ع) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته ، از رسول الله (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و امام حسن بن على (ع) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد،همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع) امام و جانشين پيامبر، و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.

بارى امام حسين (ع) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد، و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت ، و شهادت را دريافت . نه خود تنها، بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند، رفتند و كشته شدند، و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه) جانشين رسول خدا نيست ، و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .

راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص) مي دانستند، و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند، چقدر از اسلام متنفر مي شدند، زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد، به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها، در بازارها، در مسجدها، در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد، هماره و همه جا دهان گشودند و فرياد زدند، و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است ، هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد، طوفانى در جانها برانگيختند، چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .

نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون ، دوستان و شيعيانش ، و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند، همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را، سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند، و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما، هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند، در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار، گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.

ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع) رسيدم ، فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست ، من مي خواندم و آن عزيز مي گريست ، چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم ، امام (ع) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع) مطالبى بيان فرمود. (21)

نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على ، كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم ، امام پنجم (ع) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند، زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است ، زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)

امام صادق (ع) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع)، و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد، لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد، بلكه همه اين تظاهرات ، فلسفه ديندارى ، فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد، و هدف هم جز اين نيست ، و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد، و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم ، هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.

 

-----------------------------------------------------------

 پي نوشتها:

 

 (1) در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع) اقوال ديگرى هم گفته شده است ، ولى ما قول مشهور بين شيعه را نقل كرديم . ر. به . ك . اعلام الورى طبرسى ، ص 213.

(2) احتمال دارد منظور از اسما، دختر يزيد بن سكن انصارى باشد. ر. به . ك . اعيان الشيعه ، جزء 11 ، ص 167.

(3) امالى شيخ طوسى ، ج 1، ص 377.

(4) شبر بر وزن حسن ، و شبير بر وزن حسين ، و مبشر بر وزن محسن ، نام پسران هارون بوده است و بوده است و پيغمبر اسلام (ص) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام ناميده است - تاج العروس ، ج 3 ، ص 389، اين سه كلمه در زبان عبرى همان معنى رادارد كه حسن و حسين و محسن در زبان عربى دارد - لسان العرب ، ج 66، ص 60.

(5) معانى الاخبار، ص 57.

(6) در منابع اسلامى درباره عقيقه سفارش فراوان شده و براى سلامتى فرزند بسيارمؤثر دانسته شده است . ر. به . ك . وسائل الشيعه ، ج 15، ص 143 به بعد.

(7) كافى ، ج 6، ص 33.

(8 ) مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 146 - كمال الدين صدوق ، ص 152.

(9) سنن ترمذى ، ج 5، ص 323.

(10) ذخائر العقبى ، ص 122.

(11) الاصابه ، ج 11، ص 30.

(12) سنن ترمذى ، ج 5، ص 324 - در اين قسمت رواياتى كه در كتابهاى اهل تسنن آمده است نقل شد تا براى آنها هم سنديت داشته باشد.

(13) الاصابه ، ج 1، ص 333.(14) تذكرة الخواص ابن جوزى ، ص 34 - الاصابه ، ج 1، ص 333، آن طور كه بعضى ازمورخين گفتهاند اين موضوع تقريبا در سن ده سالگى امام حسين (ع) اتفاق افتاده است .

(15) ارشاد مفيد، ص 173.

(16) رجال كشى ، ص 94 - كشف الغمة ، ج 2، ص 206.

(17) مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 184 - لهوف ، ص 20.

(18 ) روز هشتم ماه ذيحجه مستحب است كه حاجيها به منى بروند، و در آن زمان به اين حكم استحبابى عمل ميكردند، ولى در زمان ما مرسوم شده است كه از روز هشتم يكسره به عرفات ميروند.

(19) كامل الزيارات ، ص 68 به بعد - مشير الاحزان ، ص 9.

(20) لهوف ، ص 53.

(21) كامل الزيارات ، ص 105.

(22) كامل الزيارات ، ص 101.

(23) كامل الزيارات ، ص 121.

(24) كامل الزيارات ، ص 147.

لینک منبع

القاب و کنیه‏‌های امام علی(علیه السلام)

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 3 Nov, 2012

 

 


یَعْسوب‏الدین

- آن حضرت را یعسوب‏الدین و یعسوب‏المؤمنین نامیده‏اند، زیرا یعسوب ملکه زنبوران عسل است که از همه قوی‏تر و هوشیارتر است، بر در کندو می‏ایستد و هر زنبوری که عبور می‏کند دهانش را می‏بوید، اگر بوی بدی از او بشنود می‏فهمد که از گیاه بدی استفاده کرده، پس او را دو نیم می‏کند و بر در کندو می‏افکند تا زنبورهای دیگر عبرت گیرند. علی علیه السلام نیز بر در بهشت می‏ایستد و اعمال مردم را می‏‌سنجد، هرکسی را که بوی دشمنی خود از او بشنود در آتش دوزخ می‏افکند.

( تذکرة الخواص / .)


ابوتراب

-  ابوتراب به معنای پدر خاک، یا دمساز خاک، یا پدر و رئیس خاکیان است.

- شیخ علاءالدین سکتواری در محاضرة الأوائل (ص 113) گوید: نخستین کسی که به کنیه "ابوتراب" نامیده شد علی‏بن ابی‏طالب است، این کنیه را رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او داد آن‏گاه که دید او بر روی زمین خوابیده و خاک بر پهلوی او نشسته است، از روی لطف و مهربانی به او فرمود: برخیز ای ابوتراب. و این محبوبترین القاب او به شمار می‏رفت، و از آن پس، به برکت نفس محمّدی این کرامتی برای او گردید، زیرا خاک خبرهای گذشته و آینده تا روز قیامت را برای او باز می‏گفت. این را بفهم که رازی است بی‏پرده.

( الغدیر 6 ص 337.)

- عبایةبن ربعی گوید: به عبداللَّه‏بن عباس گفتم: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از چه رو علی علیه السلام را ابوتراب نامید؟ گفت: از آن رو که علی علیه السلام صاحب زمین و حجت خدا بر اهل آن پس از رسول خداست، و بقای زمین و آرامش آن به اوست، و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم می‏فرمود: چون روز قیامت شود و شخص کافر پاداش و نزدیکی و کرامتی را که خدای متعال برای شیعیان علی آماده نموده ببیند گوید: "ای کاش من ترابی بودم" یعنی کاش از شیعیان علی (ابوتراب) بودم. و این است معنای این آیه که کافر گوید: کاش من تراب (خاک) بودم.( غایة المرام 1 / 58، و آیه در سوره نبأ / 40.) علّامه مجلسی در بیان این جمله گوید: ممکن است ذکر آیه  در اینجا برای بیان علت دیگری در نامگذاری آن حضرت به ابوتراب باشد، زیرا شیعیان او به جهت تذلّل بیش از اندازه و تسلیم بودن در برابر فرمانهای حضرتش تراب نامیده شده‏اند -چنانکه در آیه کریمه آمده- و چون آن حضرت صاحب و پیشوا و زمامدار آنهاست ابوتراب نام گرفته است.( بحارالانوار 35 / 51.)


امیرالمؤمنین

- رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر مردم می‏دانستند که علی از چه زمانی امیرمؤمنان نامیده شد هرگز فضائل او را انکار نمی‏کردند. وی آن‏گاه این لقب گرفت که آدم میان روح و جسد بود (و هنوز آفرینش او کامل نگشته بود)، و آن‏گاه که خداوند (در عالم ذر از آفریدگان اقرار گرفت و) فرمود: "آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا". فرمود: "من پروردگار شما هستم، و محمّد پیامبر شماست، و علی امیر شما.".( ینابیع المودة 2 / 63.)

- جابربن یزید گوید: به امام باقر علیه السلام گفتم: چرا امیرمؤمنان علیه السلام را بدین لقب نامیده‏اند؟ فرمود: زیرا مؤمنان را آذوقه (علم و معرفت) می‏رساند، مگر نشنیده‏ای که در کتاب خدا (در داستان یوسف) فرموده: وَ نَمیرُ أهلَنا "و خانواده خود را آذوقه می‏رسانیم"؟!( سوره یوسف / 65.)( بحارالانوار 37 / 293.)

- امام صادق علیه السلام فرمود: آن حضرت به لقب امیرمؤمنان نامیده شده،و امیر از میرةالعلم است (خوراک علم رساندن)، زیرا عالمان از علم او بهره می‏برند، و علمی را که از او ستانده‏اند به کار می‏گیرند.( بحارالانوار 37 / 334.)

- عبدالمؤمن گوید: به امام باقر علیه السلام گفتم: از چه رو امیرمؤمنان را بدین لقب نامیدند؟ فرمود: زیرا آذوقه رسانی مؤمنان به دست اوست، اوست که آنان را خوراک علم می‏دهد.( بحارالانوار 37 / 295.)

- هنگامی که علی علیه السلام به دنیا آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خانه ابی‏طالب رفت، علی علیه السلام به وجد آمد و در چهره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خندید و گفت: "سلام بر تو ای رسول خدا". سپس گفت: "به نام خداوند بخشاینده مهربان، تحقیقاً مؤمنان رستگار شدند، آنان که در نماز خود خشوع دارند". ( سوره مؤمنون / 1 و 2.) رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: تحقیقاً به سبب تو رستگار شدند، به خدا سوگند تو امیر آنهایی که از دانشهای خود به آنان خوراک معنوی می‏دهی، و به خدا سوگند تو رهنمای آنانی و آنان به سبب تو هدایت می‏یابند.( شفاء الصدور، علّامه حاج میرزا ابوالفضل تهرانی / ص 76 و بحار 35 / 38.)

- اشکال: از این اخبار استفاده می‏شود که علّت نامگذاری علی علیه السلام به امیرالمؤمنین آن است که مؤمنان از دست او خوراک معنوی می‏گیرند و او نیز خوراک معنوی آنان را تأمین می‏نماید، و این می‏رساند که امیر از میر گرفته شده و این خلافی روشن است، زیرا امیر بر وزن فعیل از کلمه امر که مهموزالفاء است گرفته شده، و میر اجوف یائی است و میان آنها در اشتقاق تناسبی وجود ندارد. پاسخ: پاسخ این اشکال همان است که علّامه مجلسی فرموده است که: "میره با کسره میم به معنای جلب کردن و فراهم آوردن طعام است ، و پاسخ این اشکال که مبدأ اشتقاق امیر با میر یکی نیست از چند وجه است: الف) این که قلب صورت گرفته باشد (جا به جایی حروف یا تغییر بعضی به بعض دیگر)، و این به چند جهت درست نیست و آن جهات روشن است. ب) آن که امیر فعل مضارع به صیغه متکلّم باشد، و آن حضرت این جمله را می‏فرموده (امیرالمؤمنین = مؤمنان را آذوقه می‏دهم) سپس عَلَم بالغلبه شده و به صورت اسم درآمده و حضرتش بدین نام مشهور گشته است، مانند تأبَّط شرّاً که جمله‏ای است که نام شخصی شده است. ج) مراد آن است که امیران دنیا را از آن رو امیر گویند که به پندار خودشان عهده‏دار تهیه خوراک و آذوقه و مایحتاج مردم در امر معاش آنهایند، و علی علیه السلام هم امیرمؤمنان است و امارتش در امری بزرگتر از امور فوق است، زیرا به آنان خوراکی می‏رساند که موجب حیات ابدی و نیروی روحانی آنهاست گرچه با سایر امیران در مورد میر جسمانی نیز شریک است، و این بهترین وجه است".( بحارالانوار 37 / 293.)

توضیح: این که در کلمه "قلب" صورت گرفته باشد، درست نیست، زیرا اولاً قلب خلاف قاعده ادبی است. ثانیاً اگر عین‏الفعل میر (یاء) به فاءالفعل انتقال یافته باشد می‏شود یمر، و وزن فعیل آن می‏شود: یمیر، و روشن است که مقصود ما حاصل نمی‏شود زیرا یمیر غیر از امیر است. و اگر منظور از قلب، قلب جوهری یعنی اِبدال باشد، باز هم درست نیست، زیرا دلیلی برای این قلب وجود ندارد. و این که امیر فعل مضارع باشد گرچه از وجه اول به واقع نزدیکتر است اما باز هم درست نیست، زیرا اگر فعلی به صورت اسم درآمد، بر اساس حکایت باید همیشه به یک صورت باشد و حرکت آخر آن تغییر نیابد، بنابراین باید همیشه أمیرالمؤمنین به صورت مرفوع خوانده شود در صورتی که می‏دانیم إعراب این کلمه به حسب عوامل مختلف تغییر می‏یابد. اما وجه سوم کلامی وجیه و قولی لطیف است که به اندکی توضیح نیاز دارد. توضیح آنکه: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم واسطه فیض خداوند به موجودات است و هر نعمت مادی و معنوی که به آفریدگان می‏رسد به واسطه آن وجود مقدس است. و از آن جهت که علی علیه السلام دروازه شهر علم و فقه و حکمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، و نورش با نور آن حضرت یکی است و از منبع همان نور جدا شده و نفس و روح و جایگاه علم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، و آن دو بزرگوار از یک پستان شیر معنا خورده‏اند، و هر دو از نور خداوند جدا گردیده‏اند، پس علی علیه السلام در همه فضائل و مناقب -جز نبوت- شریک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، بنابراین آن وجود مقدس نیز واسطه فیض خداست و برکات مادی و معنوی از مجرای آن امام بزرگوار به آفریدگان به ویژه به مؤمنان می‏رسد. از این رو می‏توان گفت که آن حضرت امیر و سالار مؤمنان است که مسئولیت فراهم آوردن آذوقه و خوراک معنوی مؤمنان به عهده اوست.


امیرالنَّحل

-  نحل زنبور عسل را گویند. شاعری گفته است: وِلایَتی لِاَمیرِ النَّحلِ تَکفینی/عِنْدَ الْمَماتِ وَ تَغْسیلی وَ تَکْفینی/ وَ طینَتی عُجِنَتْ مِنْ قَبلِ تَکوینی/مِنْ حُبِّ حَیدر کَیْفَ النارُ تَکوینی/ "ولایت و دوستی من با امیر نحل، در وقت مرگ و غسل و کفن مرا کفایت می‏کند. سرشت من پیش از آفرینشم با دوستی حیدر آمیخته، پس چگونه آتش مرا خواهد سوخت؟"

- علاّمه سبط ابن‏جوزی گوید: مؤمنان به زنبور عسل مانند، زیرا زنبور عسل چیز پاکیزه می‏خورد و چیز پاکیزه می‏نهد، و علی امیرمؤمنان است.

( تذکرة الخواص / 5.)

- امام صادق علیه السلام فرمود: محققاً شما در میان مردم مانند زنبور عسل در میان پرندگان هستید. اگر پرندگان از محتوای درون زنبور عسل با خبر بودند یک زنبور عسل باقی نمی‏ماند و همه را می‏خوردند همچنین اگر مردم از محبّتی که شما از ما خاندان در دل دارید باخبر می‏شدند شما را با زخم زبانهاشان می‏خوردند و در نهان و آشکار به شما ناسزا می‏گفتند. خداوند رحمت کند بنده‏ای از شما را که بر ولایت ما باشد.( بحارالانوار 24 / 112.)


الأنْزَع‏البَطین

-  اَنزع از ماده "نزع" است به معنای کسی که موی جلوی سر او ریخته باشد، و نیز به معنای کنده شدن و بریده شدن از چیزی است از جمله از شرک و گناه. بطین از "بطن" است به معنای کسی که شکم بزرگ دارد، و نیز کسی که باطنش از علم سرشار است.

- رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی، خداوند تو را و خاندان و شیعیان و دوستان شیعیان تو را آمرزیده است، پس مژده باد تو را که تو اَنزع بطین هستی، از شرک بریده‏ای و از علم سرشاری.

( مناقب ابن‏مغازلی / 401.)

- علّامه سبط ابن‏جوزی گوید: او را بطین گویند، زیرا باطنش سرشار از علم بود، او خود می‏گفت: "اگر برایم بالشی تا کنند (بر آن نشینم و) همانا در تفسیر بسم‏اللَّه الرحمن الرحیم برابر یک بار شتر مطلب گویم". و او را انزع گویند، زیرا از شرک بریده بود.

( تذکرةالخواص / 4.)

- ابن‏اثیر گوید: در وصف علی علیه السلام آمده که او انزع بطین بود. آن حضرت موی جلو سرش ریخته بود، و شکمی بزرگ داشت. و گویند: معنایش آن است که او از شرک بریده بود و باطن او از علم و ایمان سرشار بود.

( نهایه 5 / 42 ماده نزع.)

- ابن‏منظور گوید: تازیان ریختگی موی جلو سر را دوست می‏دارند، و چنین کسی را به فال نیک می‏گیرند.

( لسان العرب 8 / 352 ماده نزع.)

 

 

داستان آمرزش خداوند

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 21 Oct, 2012

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

آرزوهای کودکانه

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 10 Oct, 2012
آرزوهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی «دستهای کوچک دعا» است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و آرزوهای بچه‌های دنیا را جمع آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آن‌ها جایزه می‌دهد. آرزوهای زیر از بچه‌های ایران است. 
 

* آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!
 
* خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد، فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی/ 7 ساله)
 
* خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. می‌تونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری/9 ساله)
 
* خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد. آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری/ 10 ساله)
 
* آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آن‌ها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم، از من می‌گیرند و به بچه آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان/ 9 ساله)
 
* بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید: کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک/ 8 ساله)
 
* ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند و من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی/ 11 ساله)
 
* خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر/ 10 ساله)
 
* خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز، از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی، تا همه ما بتوانیم داروی «اکس جید» را بخریم و از درد و عذاب سوزن در شب‌ها رها شویم و در خواب شبانه‌مان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی/ 11 ساله)
 
* خدایا! شفای مریض‌ها را بده. همچنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول‌شدن دعا 600 عدد صلوات گفتمان‌شاءالله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی/ 11 ساله)
 
* ای خدای مهربان! من سال‌هاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد، اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی / 13 ساله)
 
* کاشکی من یه مغازه توپ‌فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به‌جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی/ 12 ساله)
 
* خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی/ 11 ساله) 
 
* ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم. ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی/9 ساله)
 
* خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم به خاطر این کار منو به جهنم نبر، چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور/ 10 ساله)
 
* آرزو دارم به‌جای این‌که من به مدرسه بروم، مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آن‌ها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این‌قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
 
* من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی/ 11 ساله)
 
* خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خوانند، اما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آن‌ها درس بخوانند و ما مثل آن‌ها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه/ 10 ساله)
 
کاش آرزوهای ما هم ...‏ 

هر دو مسلمان‌اند ولی این کجا و آن کجا

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 28 Sep, 2012
اولین بار تصاویر و فیلم قتل عام مردم میانمار رو در ماه رمضان دیدم
باورم نمی‌شد توی سال 2012 ، به اصطلاح اوج تمدن و حقوق بشر، این جنایات فجیع بتونه از انسان سر بزنه
حتی در برابر حیوانات هم، زنده سوزاندن و کشتن اعضای خانواده جلوی چشم هم دیگه، انسانی نیست
نتونستم همه تصاویر رو بیارم چون نمیخوام باعث ناراحتی بیشتر دوستان بشم.‏
 
هر دو تصویر مربوط به سال 2012 مربوط به دو کشور مسلمان‌نشین در قاره آسیاست؛
 خودتون دغه‌دغه این دو گروه مسلمان را مقایسه کنید و من دیگه توضیح نمیدم...‏
 
 
 
 
ببخشید اگر ناراحتتون کردم...‏ 
در این ایام مبارک برای ظهور مولامون جدی دعا کنید