تصورات یک ذهن تنها

مطالب این وبلاگ نتیجه تفکرات شخصی نویسنده می باشد. لطفا بنده را از نظرات سازنده خود بهره مند کنید.

اختراع چرخ، بزرگ ترین اشتباه تاریخ

9013433109 | 10 January, 2014 11:11

دیروز سوار تاکسی بودم که یهو راننده خورد به یه مانع.   «عجب دست اندازی!». رسیده بود به جوب آب ته کوچه. رفتم تو فکر. دست انداز؟ حتی یه بچه گربه هم این مانع رو نمی بینه چه برسه به اینکه خودشو به زحمت بندازه. حالا ما این همه کار کردیم و ماشین و موتور سیکلت و دوچرخه ساختیم و هر روز هم به قول خودمون مدل جدیدش میاد ولی هیچ کدوم نمی تونه از روی این مانع کوچیک رد بشه. 
این اختراع بزرگ به جاییش ایراد داشت . چرخ رو میگم. یه ایراد ساده. فقط برای زمین های صاف و بلکه کاملا صاف کاربرد داشت. چیزی که توی طبیعت کم تر پیدا میشه.
بزارید یه مثال براتون بزنم.  فرض کنید ادعا کنم چهارپایه ای ساختم که خیلی محکمه. امکان نداره از زیر پاتون در بره. همه جا هم قابل استفاده هست به شرطی همه جای زمین سوراخ های با اندازه مناسب بکنید.
اینم از وسایل نقلیه ما...  همه جا میره به شرطی همه جا رو صاف کنیم. اونم طوری که دیگه نه به درد طبیعت می خوره نه خودمون
هر جا اسفالت  بشه علامت پیشرفته و جاده خاکی باعث شرمسارم. کافیه یکی جاده یکی دو سانتی متر بالا و پایین بره که صدای اعتراض همه بلند بشه.


اگه می تونستیم تابلویی از آینده رو بینیم، اگه زحمت فکر کردن به خودمون می دادیم شاید زرنگی ما جور دیگه ای می شد. شاید مردم صد سال قبل به گاری لق لقو می خندیدند. شاید نیرو های علمی جای دیگه هزینه می شد. شاید امروز با وسایل پرنده یا چارپا از تپه ها بالا و پایین می رفتی.
شاید لازم نبود برای زندگی خودمون همه چیز رو از دست بدیم. شاید
می شد به جای همه چیز، فقط خودمون رو عوض می کردیم.

ذهن و تشخیص جنسیت

9013433109 | 10 January, 2014 11:10

  
از کجا می فهمم یک نفر زنه یا مرد؟ حتی با دیدن بخشی از صورت مثلا چشم ها بازم می تونیم با قاطعیت بگیم مرده یا زن. دقت کنید که قضیه جدیه چون عشق و علاقه فقط با دیدن جنس مخالف باید به وجود بیاد پس مسلما ما این تفاوت رو به وضوح می بینیم
ولی چطور؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که که ممکنه با دیدن یاد بگیریم. یعنی از بچگی اینقدر موارد مختلف دیدیم که یاد گرفتیم. این مساله به نظر منطقی میاد چون من همشهری های خودم رو درست تشخیص میدم ولی گاهی برای تشخیص قیافه مردم کشور های دیگه مشکل دارم. حتی گاهی مطمئن نیستم جنسیت طرف مقابل رو درست تشخیص داده باشم.
ولی این نظریه یک مشکل بزرگ داره. برای یادگیری باید یه سری نمونه بهمون نشون بدن تا یاد بگیریم. مثلا تعدادی سیب به ما نشان بدن و تعدادی گلابی تا شکل این دو میوه رو یاد بگیریم. ولی افراد برچسب جنسیتی ندارند. ما هر چقدر زن و مرد ببینیم تا وقتی به ما گفته نشه این مرده و این زن نمی تونیم فقط با دیدن یاد بگیریم.
ایا این قضیه غریزیه؟ اگه هست چرا من مردم دور و بر خودم رو که بیشتر دیدم بهتر میشناسم؟ وقتی فیلم های غربی و شرقی زیاد ندیده بودم واقعا آدما رو با هم اشتباه می گرفتم. شاید یکی غریزی باشه و بقیه رو یاد می گیریم. و این غریزه هست که میگه این زنه یا مرد و باعث میشه بهتر یاد بگیریم.
اگه قیافه آدما به مرور زمان تغییر کنه، غریزه هم عوض میشه؟

چرا رفتم مدرسه ؟

9013433109 | 10 January, 2014 11:08

 
یادته برای چی رفتی مدرسه؟
من رفتم چون بهم گفتن مجبورم برم. درس خوندم چون گفتن یه چیزی هست به نام نمره که باید همیشه بیست باشه. گفتن چیزایی رو باید یاد بگیری و کارایی رو بکنی که اگه نکنی نمی تونی برنامه کودک ببینی، نمی تونی بیای مهمونی نمی تونی بازی کنی. راستی، یه چیز دیگه هم گفتن که شاید به نظر خودشون بهترین دلیلی بوده که می تونستن بیارن :"اگه تنبل کنی و درس نخونی وقتی بزرگ شدی باید صبح تا شب کار کنی. درس بخون که بعدا راحت باشی".
بزرگ تر که شدم هدفهای منم بزرگ شدن. خودم تصمیم گرفته بودم درس بخونم که مجبور نشم بعدا کار کنم. علاوه بر این درس می خوندم که بقیه منو دوست داشته باشن. برای اینکه منو ببینن. و البته به این اجبار هم عادت کرده بودم.
تست های کنکور رو تحمل کردم تا شاید بعد از دوازده سال اسارت حد اقل اجازه بدن خودم بتونم تصمیم بگیرم می خوام چی یاد بگیرم.

بالاخره تو دانشگاه قبول شدم. همون رشته ای که همیشه خوابشو می دیدم. بالاخره زنگ آخر آخر خورده بود. زنگ آزادی مدرسه. دانشگاه خیلی با مدرسه فرق داشت. اساتیدی با یه نگاه دیگه. یه انتظارای دیگه. اینجا باید خودم برم دنبال یادگرفتن. باید کشف کنم. چیز جدیدی بسازم. دیگه اظهار نظر جرم نیست. حرف زدن آزاده. اینجا کاری ندارن چی یاد داری، اینجا دنبال فکر نو میگردن. فکری که ازش مقاله در بیاد. هر چی بیشتر، بهتر. اونم به هر قیمتی. خبر ندارن فکر من پشت میز دبستان جا مونده. اونجا که معلم ریاضی گفت راه حل جدیدتو پاک کن از رو تخته بنویس. همون وقتی که جوابم عین کتاب نبود و معلم روش خط قرمز کشید. تو کلاسی که معلمش گفت "من وقت ندارم جوابتون و بخونم"

کاش می شد برگردم. دوباره برم مدرسه. ولی این بار برای خودم. برای دل خودم. برای فهمیدن. دیگه مهم نبود معدلم بالای نوزده باشه. مهم نبود تو کتابا چی نوشته. مهم نبود برگه امتحانم سفید بمونه. ولی اجازه نمی دادم یک لحظه، حتی یک لحظه از بچگیم بدزده.

مدرسه چه جور جایی بود؟ یه جایی پر از بچه های جور واجور. جایی که می تونستیم کلی بازی کنیم. دوست پیدا کنیم که شاید این کار رو بیرون مدرسه حتی بهتر هم می شد انجام داد. توی کلاس که اگه دست به سینه نبودی می رفتی توی لیست بدان یا اگه حرف می زدی ممکن بود تا آخر ساعت پشت در مدیر مدرسه نگهت دارن و باید نگاه های تحقیر آمیز و گاهی طعنه های بچه ها رو تحمل کنی.
برای همین بود که همه منتظر زنگ بودیم. زنگ آزادی.یادمه مدرسه که تموم می شد بچه ها تا جایی که زورشون می رسید می دویدن. انگار می خواستن تلافی همه دست به سینه نشستنا و ساکت بودنا رو یکجا در بیارن.

به نظر من فهمیدن به خودی خود قشنگه. اونقدر کیف داره که ساعت ها بشینی چوب بکنی تو لونه مورچه ها، تخم پرنده پیدا کنی، تو رودخونه شنا کنی، تخم قورباغه جمع کنی ... ولی اینا یاد گرفتن نبود. اسمش بود شیطنت، بی تربیتی، بی انضباطی. یادگیری یعنی ریاضی، هندسه، تاریخ ادبیات و بقیه چیزایی که میگن "بعدا به دردت می خوره. الآن نمی فهمی!"  و من هنوز نفهمیدم. تنها چیزی که فهمیدم اینه که یاد گرفتن اون همه مطالبی که به زور حفظ کرده بودم و تقریبا هیچ چیزشون یادم نیست، چیزایی رو ازم گرفت که بیش از هر چیزی بهشون نیاز داشتم.

مگه نه اینه که همه پیامبران ما سخت کار می کردن؟ مگه نخلستان هایی رو که حضرت علی علیه السلام به دست خودشون ساخته بودند ندیدند؟ مگه چاه هایی که خودشون تنهایی کنده بودند از بین رفته؟ مگه این آدما نيومدند که الگوی ما باشند؟ پس چرا رفتار ما یه جور دیگست؟

چرا باید ناراحت باشی ؟

9013433109 | 10 January, 2014 11:07

 
چرا به نفر باید ناراحت باشه؟ منظورم از این ناراحتی های بچگانه نیست. تا به حال شده حالت حسابی گرفته باشه؟ اونقدر که حال صحبت کردن با کسی رو نداشته باشی؟ حتی نتونی لبخند بزنی؟
آخه چرا؟ مگه نه اینه که هر لحظه ممکنه فرصت زندگیت تموم بشه؟ مگه هیچ اعتباری به همین چیزایی که داریم هست؟ آخه اینا که اصلا ارزش فکر کردن هم ندارن چه برسه به اینکه ناراحتم بشی.
من مسلمونم. می دونم وقتی برم اونور به همه این چیزا می خندم. به جاش چیزایی برام مهم میشه که الآن فراموششون می کنم.
دیگه مهم نیست بقیه چه فکری درباره من  می کنن. دیگه مهم نیست چه لباسی پوشیدی. دیگه مهم نیست چه مدرکی گرفتی، چه جور ماشینی داری، و اینکه زیاد خوش تیپ نیستی. اونجا همه اینا به نظرت مسخره میاد. همون چیزایی که شاید بیشتر عمرت، بیشتر فرصتت رو بهشون فکر می کردی. فرصتت تموم شد و آخرش نفهمیدی همه اینا با یه تصادف رانندگی یا یه تیغ ماهی ممکنه تموم بشه. اونی که تو رو این همه سال نو این وضعیت آسیب پذیر که به مویی بنده نگه داشته، به امید چیز دیگه ای بوده. هر لحظه تو می تونست تا ابدیت بمونه. می تونست راه رو برای بقیه روشن کنه. همون لحظه ها و ساعت ها و روز هایی که تاریک شد. شاید این یکی آخریش باشه.
چرا نباید ناراحت باشم؟ چون هنوز این لحظه رو دارم. چون هنوز اختیار کامل این لحظه دقیقا با خودمه. چون هیچ قدرتی نمی تونه مانع فکر من بشه. نمی تونه اراده من رو برای همین لحظه ازم بگیره. اگه بهترین کاری که می تونم بکنم انجام بدم دیگه ناراحت نیستم. اگه بدون ترس از قضاوت بقیه، بدون توجه به چیزی که ازت می خوان، بدون هیچ تعصب، غرور، هوس و گناهی فقط کاری که درسته بکنی، فقط به درستی کارت فکر کنی نه نتیجه ای که قراره ازش بگیری. دیگه ناراحت نیستی. اگه همه بگن شکست خوردی، اگه بگن جنایتکاری، اگه محاکمت کنن، تو پیروزی. چون هدف تو هیچ وقت خوشحالی بقیه نبوده. هیچ وقت پول نبود و شهوت نبوده. تو لحظه ای داشتی که همه حسرت اون رو خواهند خورد. همه حسرت شادی اون لحظه تو رو دارن.
پس چرا ناراحتی؟ چون فکر می کنی اختیار این لحظه خودت رو نداری. چون فکر می کنی خانواده، مردم، قید و بند هایی که برای خودت درست کردی نمیذاره "الآن" مال خودت باشه. فکر می کنی مجبوری کاری که ازت می خوان انجام بدی. فکر می کنی داری فرصت رو از دست می دی. فکر می کنی زندانی شدی. درست و غلط بودن کارتو بقیه مشخص می کنن. می ترسی خودت تصمیم بگیری و غلط باشه.
خبر نداری اونی که اون طرفه فقط به اندازه اختیارت ازت توقع داره. به اندازه تلاشی که کردی، به اندازه کارایی که خودت کردی به اندازه اختیاری که تونی همون لحظه داشتی.

رفت و آمد

9013433109 | 10 January, 2014 11:06

 
شاید اصلا لازم نباشه هر روز این همه آدم وقتشونو به این طرف و اون طرف رفتن بگذرونن. از این محله به اون محله. از این شهر به اون شهر... شاید الآن پیش خودت فکر کنی چیز عجیبی نیست. باید هم همینطور باشه. قرار نیست یه جا بشینیم و کاری نکنیم. ولی حقیقت اینه که یه زمانی همین اواخر ای همه رفت و آمد اصلا هم طبیعی نبود. معنی نداشت هر کسی هر روز کیلومتر ها حرکت کنه و برگرده سرمای اولش که مثلا می خواد کار کنه یا یه چیزی بخره. اگه کسی مرتب تو سفر بود یا تاجر بود با نامه رسون الآن هم که می بینی برات طبیعی شده برای اینه که کم کم عادت کردی یا عادتمون دادن. وگرنه با این تکنولوژی هایی که خودتم ازش خبر داری این همه رفت و آمد که بیشتر وقت مفید ما رو صرف خودش کرده همش ضرره.
شاید اگه یادمان بود که ممکنه فردایی در کار نباشه بیشتر به زمان اهمیت می دادیم.
مهم این نیست که همه از این قضیه ناراحتن یا نه. مهم اینه که باهاش کنار اومدن و اون رو پذیرفتن.