شایع شدم به بی سر، همتا سری ندارم
زخمم زند زبان که، گوش کری ندارم
دیوار می کشم بر هر چارسوی عمرم
جز روزن امیدی رو بر دری ندارم
دارایی ام از اینجا، اشک و مدادم و آه
کاغذ تر و سکوت و چشم تری ندارم!
پاییز شد نهالم، اینجا بهار من نیست
می خشکم از غمی که بی دل، بری ندارم
آری منم پرنده، پرواز خاطرم هست
اما قفس بسوزد، بال و پری ندارم
مبهوت این کلامم، آنجا که گفت استاد:
نیلوفرم که بی او نیل و فری ندارم
(الهام مظفری ساغند)
آرزوهایم که بامن پیر خواهد شد اگر
چشمهااز روزهایم سیر خواهدشد اگر
من به عمر سالهاصبرم تحمل می کند
بی گمانم یک دقیقه دیر خواهدشداگر
برق چشمانت شبیه شوق من شوریده دل
در همین شوریدگی شمشیر خواهدشد اگر
دست گیرد دل، خیال بافته زنجیروار
بی گناهی خودبه خود درگیر خواهدشد اگر
من سکوتم، هرچه می خواهی جواب شرط کن
بی گمانم پاسخت تفسیر خواهدشد، اگر
(الهام مظفری ساغند)
معانی را بی آبرو کردند
 بیان را به زندان انداختند
 بدیع را نزاییده کشتند
معشوق به جرم قاضی سنگسار
و شاعران عمری بر در دیوان ها متحصن
( الهام مظفری ساغند)
نیلوفر شاعرانه نگاهت می کند
و تو چه می دانی
آن زیر
مرداب چه گندی به روزگارش زد!
(الهام مظفری ساغند)
ریشه هایش به درد می سوزد
چون درختی میان این برزخ
فقط از این سکوت بگریزد
نیست فرقی، بهشت یا دوزخ
سال هایی شبیه قبل از حکم
آوخ از خواب قاضیان آوخ
 (الهام مظفری ساغند)