آن زمان ها در دنیای ساختگی خودم هر گاه از جلوی سر در شمالی دانشگاه فردوسی می گذشتم (البته آن زمان دانشگاه سر در درست حسابی نداشت) باخودم می گفتم آیا کنکور، این دروازه بان دانشگاه، مجوز ورود به این محل را به من می دهد یا نه؟... که بالاخره در سال 82 این مجوز را داد و من خوشحال تر از روزی که برای اولین بار به مدرسه می رفتم مهر ماه سال 1382 قدم به دانشگاه فردوسی گذاشتم. چرا دروغ .... حقیقتا همه چیز تا مدت ها برایم تازگی و جذابیت داشت. از آن زمان شش سال می گذرد و امروز پس از دفاع پایان نامه کارشناسی ارشدم در این دانشگاه در حال جدا شدن از این مکان پرخاطره هستم. هر چند این اواخر دانشگاه برایم تازگی نداشت اما در طی این شش سال به جای خانه دوم، حقیقتا خانه اول من بود. تمامی روزهای خوب و بد من در این شش سال در خاطرات آمیخته با دانشگاه خلاصه می شود. هر چند واقعا دانشگاه فردوسی را به خاطر همه چیزهای خوبش دوست دارم و حتی با کمبودها و کاستی ها و بعضا بدیهایش اما هنوز هم نفهمیده ام که چرا سنگفرش کردن آسفالت جلوی دانشکده مهم تر از دادن گرانت تحقیقاتی به دانشجویان و اساتید است؟ و البته هنوز همنفهمیده ام که رنگ کردن مجدد ساختمانی که سال پیش ساخته شده و رنگ شده، مهم تر از تجهیز کتابخانه است یا نه؟ هنوز هم برای من سوال است که چرا باید بیشتر کتاب های مدیریتی را از کتابخانه دانشکده علوم تربیتی امانت بگیرم؟ هنوز هم منطق پشت تعویض بلوکه های سیمانی جدول های وسط خیابان های جاده های دانشگاه را نفهمیدم و هیچ وقت هم نخواهم فهمید که چرا سر در شمالی دانشگاه هیچ وقت نقش نوک قلم را در ذهن بیننده القا نمی کند و البته شکاف میان قلم آن آنقدر گسترده است که به محل رفت و آمد دانشجویان تبدیل شده است (البته به تازگی با همت یکی از دوستان میله ای آهنی شکاف را کم کرده و به موضوع فیصله داده است). هیچ وقت نفهمدیم که مجسمه فردوسی بزرگ یا مجسمه بزرگ فردوسی قلم در دست ندارد؟؟؟ کلا شاید ما با قلم بیگانه ایم و نقش درستی از آن در ذهن نداریم، آن از قلم سر در و این هم قلم دست فردوسی. یکی از روزهایی که برای ثبت نامه یکی از دوستان به دانشگاه شهید بهشتی رفته بودیم به چشم خود دیدم که برای تسطیح زمینی شاید 500 متری در دل کوه در کنار دانشکده مدیریت و حسابداری آن دانشگاه، بندگان خدا با لودر و بولدوزر به جان کوه افتاده بودند و عرق می ریختند تا زمین بسازند!!! حال ما آنقدر زمین صاف و آسفالت شده داریم که روی آن را مجددا سنگفرش می کنیم. شاید اگر هزینه همین کارها را برای اساتیدمان خرج می کردیم این همه استاد خوبی که داشتیم همه به سمت تهران روانه نمی شدند، شاید اگر همین هزینه ها را به عنوان اعتبار تحقیقاتی به بهترین کار پژوهشی سال دانشگاه اختصاص می دادیم الان شاهد ده ها و بلکه صدها طرح نو و جدید آن هم با پشتوانه مالی دانشگاه بودیم. شاید اگر همین هزینه ها را به قدر کافی کتاب لاتین می خریدیم دیگر مجبور نبودیم به برگزاری آزمون زبان ورودی برای دوره دکتری بپردازیم و ضعف زبان چون بختکی به جان ما نمی افتاد. شاید اگر این هزینه ها را به انجام تحقیقات محض و نظری اختصاص می دادیم کرسی های نظریه پردازی ما رونق بیشتری می گرفت و دیگر اساتید و دانشجویان ما مجبور نبودند برای مبلغی ناچیز به طرح های اینترنشیپ روی بیاورند که اکثرا نه تخصصی است و نه کاربردی. اصلا چرا باید سازمان ها برای ما موضوع تحقیقاتی بدهند، هر چند آنها هم در نوع خود خوب است اما آیا ما خودمان نمی توانیم هر سال با اختصاص همین هزینه های متفرقه فهرستی از موضوعات تخصصی و دارای وجاهت علمی به اساتید و دانشجویانمان پیشنهاد کنیم؟ بهتر نیست؟ یادم هست وقتی که از دبیرستان هم رفتم و از آنجا فارع التحصیل شدم همه چیز بهتر شد و چرخ گردون سر سازگاری با دانش آموزان بعدی در پیش گرفت، لذا امیدوارم حال که سایه نحس قدم هایم در حال دور شدن از اینجاست، اینجا نیز بهتر شود و تاریخ دوباره تکرار شود. دانشگاه فردوسی، دانشگاهی که واقعا دوستش دارم اما هیچ وقت دست از نقد کردنش نیز بر نمی دارم چرا که می تواند بهتر از این باشد. به یاد تمام افطاری هایی که با همکلاسی های دوران کارشناسی در سلف خوردیم؛ به یاد همه دوستان عزیزی که در این دانشگاه به دست آوردم؛ به یاد همه اساتید عزیزی که شناختمشان و از محضرشان آموختم و آنهایی که شناختمشان اما سعادت آموختن از محضرشان را نداشتم؛ به یاد تمام تابستان هایی که به علت تعطیل بودن دانشگاه ناراحت بودم؛ به یاد همه نوروزهایی که بی صبرانه در انتظار 15 فروردین بودم تا دوباره دانشگاه با وجود دانشجویان رونق بگیرد؛ به یاد سایت اسبق کامپیوتر دانشکده که مفروش کاشی های قهوه ای بود و بیشتر به حمام عمومی می مانست و هنوز هم صدای پرینترهای سوزنی اش را به هاطر دارم؛ به یاد همه جشن های قشنگی که در روز دانشجو می گرفتیم و این سال ها کمتر شده است؛ به یاد نیمکت های چوبی کلاس ها که هیچ وقت علی رغم خستگی زیاد نتوانستم روی آنها در حین تدریس استاد بخوابم و لذابابت تجربه نکردن این لذت از آنها دلگیرم؛ به یاد همه سال بالایی ها که خاطرشان هست و خودشان نیستند دیگر؛ به یاد تمام کلاس هایی که به قول بچه ها دو در می کردیم؛ به یاد تمام کلاس هایی که نه تنها چیزی به دانسته هایمان نیفزود بلکه از آنها کاست؛ به یاد نرده های دور دانشگاهی که آن زمان قدشان نیم متر کوتاه تر بود و کمتر بین ما و جامعه فاصله می انداختند؛ به یاد همه شیطنت هایی که در دانشگاه کردم؛ و خلاصه به یاد همه تلخی ها و شیرینی هایی که در دانشگاه فردوسی تجربه کردم ... خداحافظ ای دانشگاه فردوسی مشهد؛ البته نه برای همیشه.