سالها پیش بود. آری سالها پیش.
با مهدی به کوه رفته بودیم. مهدی پسری چند سال از من کوچک تر بود و تازه از روستا به شهر آمده بودند. یه گوله آتیش بود. ماشاا... مثل فشنگ از کوه بالا می رفت. یادش بخیر.
هنوز هم یک عکس از او داریم. 13 به در چندین سال پیش بود. خانوادگی با هم بیرون رفته بودیم. مثله همیشه پر شر و شور بود.
یکی دو سالی گذشت و یک روز گفتند مهدی مرده!
گویا موتوری خریده بود و سر ظهر مشغول موتورسواری بود که با یک ماشین تصادف می کند و بعد به کما می رود. همه درد و اسف و سوگواری فامیل به کنار، قسمتی که مهدی را در ذهن من جاودانه کرد این بود که هنوز که در کما بود و دچار مرگ مغزی شد، خانواده اش رضایت دادند که اعضای بدنش را اهدا کنند.
می دانم که سه عضو بدنش را اهدا کرد. نمی دانم دقیقا کدام ها را اما کلیه و کبد را یادم هست. خواهرم می گفت روزی که برای گرفتن پیکر بی جانش به بیمارستان رفته بودند، مردی که کبد مهدی را در شیراز به او پیوند زده بودند آمده بود و تشکر می کرد. نمی دانم دیگر اعضای بدن او الان کجا هستند، فقط می دانم که او و خانواده اش بسیار بزگوار بودند که چنین کردند و فکر می کنم مهدی رفت اما رفتنش زندگی بخش بود.
شاید ارزش کار مهدی را تا امروز که ایمیلی از طرف دوستم برایم آمد نمی دانستم و درک نکرده بودم. این ایمیل حاوی لینکی بود که می توانستی برای اهدای اعضای بدنت پس از مرگ عضو آن شوی و متعلق به دانشگاه شهید بهشتی است.
در ثبت نام مردد بودم و حس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود، اما شروع به ثبت نام کردم، وقتی به آخر فرم ثبت نام رسیدم، یعنی جایی که نوشته بود مایلید پس از مرگ کدامیک از اعضای بدنتان را اهدا کنید: قلب، کلیه، ریه، کبد و همه اعضا.... آنگاه بود که وقتی می خواستم تیک گزینه همه اعضا را بزنم و دکمه تایید را کلیک کنم حس عجیبی سرتاسر وجودم را فرا گرفت که با این حس توانستم گوشه ای از کار مهدی و خانواده اش را درک کنم.
به لحاظ منطقی فکر نمی کنم اعضای بدن انسان بعد از مرگش به دردش بخورند اما وقتی می خواهی این تیک را بزنی حسی عجیب وجودت را فرا می گیرد و درک می کنی که چه حس سخت و غیرقابل درک و غیرقابل انتقالی است.
نمی دانم، هر کسی در این عالم به طریقی در پی جاودانه شدن است، یکی با صدایش، یکی با نوشته هایش، یکی با رفتارش، یکی با مبارزاتش، یکی با مومیایی شدن و یکی هم با اهدای عضو. فکر می کنم زندگی بخشیدن و جاودانه شدن با اهدای عضو بهتر از خوراک کرم ها شدن است.
اگر دوست داشتید جاودانه شوید آدرس آن سایت چنین است:
http://www.ehda.ir/StaticPages/ViewPages/StaticPageView.aspx?ID=30
 ما دنیایمان را خود تعریف می کنیم، دنیایی که آن را به صورت اجتماعی ساخته و اشتراک می گذاریم و گاه آنقدر این پدیده خودساخته را دور از خویش می بینیم که تصور می کنیم از ابتدا وجود داشته و در آینده هم جدای از ما وجود خواهد داشت. به عنوان مثال به خانواده نگاه کنید. در اندرون اندیشه اغلب ما که در بافتی مشابه رشد و نمو یافته ایم خانواده اجتماعی است متشکل از یک پدر و یک مادر و فرزند یا فرزندان (نهایتا ممکن است بتوانیم خاواده ای بدون فرزند را هم تصور کنیم). در بعضی متون به این نوع خانواده خانواده هسته ای می گویند (در مقابل خانواده گسترده که ممکن است شامل مادربزرگ و پدربزرگ و دیگر اعضا نیز شود). اما آیا واقعا شکل حقیقی خانواده همین است و لا غیر؟ شاید پاسخ بسیاری از ما این باشد که بله خانواده یعنی همین؛ اما اگر اشکال نوظهور خانواده را در نظر بگیریم آنگاه شاید دیگر چنین پاسخی چندان صحیح نباشد. در این مورد سدلر (1988) در مقابل خانواده هسته ای چندین شکل دیگر خانواده را نشان می دهد:
  • دو نفر ازدواج نکرده که با یکدیگر و بدون فرزند زندگی می­کنند.
  • دو نفر ازدواج کرده یا نکرده، که با یکدیگر اما به همراه فرزندانی که از زندگی کنونی یا ازدواج­های قبلی آنان یا از زندگی آنان با هم هستند زندگی می­کنند.
  • والدین تنها که با فرزندان حاصل از یک ازدواج منتهی به فوت، جدایی یا ترک همسر زندگی می­کنند (اکثر این والدین، البته نه همگی، خانم هستند).
  • افراد مجردی که تنها زندگی می­کنند و هنوز به سن بازنشستگی نرسیده­اند.
  • افراد مجردی از یک جنسیت که با یکدیگر در یک جا زندگی می­کنند (بدون رابطه جنسی یا با رابطه جنسی).
  • افراد مجردی (معمولا دانشجویان یا کارگران جوان) از جنسیت­های مختلف که در یک جا زندگی می­کنند اما رابطه جنسی با یکدیگر ندارند.
  • افراد بازنشسته­ای که تنها زندگی می­کنند، چه زوج­های ازدواج کرده یا چه یک فرد بدون همسر (شایع­تر است) یا یک زن بیوه (کمتر معمول است).
  • برخی از انواع اجتماعات (Commune) (این شکل هنوز نادر است).
شاید شما هم مانند بسیاری از افراد بر سر موضع ابتدایی خویش پافشاری کنید و بگویید آنها به خود می گویند خانواده اما ما آنها را خانواده نمی دانیم! هر جمعی که خانواده نیست!

اما تصور کنید اگر این اقلیت نوظهور به اکثریت برسند آنگاه آنها تعریف شما از خانواده را خانواده نمی دانند. در مجموع آنچه از گذرگاه این مثال مترصد بیانش بودم، این است که بسیاری از مفاهیم درون ذهن ما (و رشته ما به تبع آن) اجتماعی ساخته هستند اما ما چنان آنها را خویش جدا کرده و عینیت بخشیده ایم که گویی قطعی الوجود و لایتغیرند؛ در صورتی که چنین نیست. حال تصور کنید که بعضی اوقات همین پدیده هایی که ما خود خالق آنها بوده ایم چنان بر چهارستون وجود ما خیمه می زنند که گویی هیچ راه گریزی از آنها نیست. به عنوان مثال داستان «اجاقش کور است» چنان در مملکت ما رواج دارد که نهایتا بسیاری از زوج ها را (علی رغم میل باطنی شان) مجبور به بچه دار شدن می کند و یا شاید چنان در گوش آقای خانواده می پیچد که نهایتا به طلاق می انجامد (حال این وضعیت را مقایسه کنید با کشورهایی که نرخ رشد جمعیتشان منفی است، آیا آنجا هم چنین داستان هایی وجود دارند؟) و اگر بخواهیم بگوییم باید بسیاری از مفاهیم ذهنی مان را به همین طور بشکنیم و دریابیم که اجتماعی-ساخته اند. به عنوان مثال خود در ذهنتان دیگر مفاهیم زیر را بشکنید:

 1-     «سازمان»- به عنوان وجودی مستقل از انسان2-     «مدیران»- به عنوان افرادی که شایسته حق مدیریت هستند و از ما (به عنوان کارمند) بهتر می دانند که ما باید چه کار بکنیم.3-     «آی اس آی»- به عنوان معیار ازشگذاری و رتبه بندی افراد و دانشگاه ها4-     «کار دولتی»- به عنوان چیزی که اگر نداشته باشی دیگر نمی توانی زندگی کنی

5-     «کارایی»- به عنوان معیار ارزشیابی سازمان ها و فلسفه وجودی آنها و ...

 

هر یک از این مفاهیم خودساخته افق فکری و عملی ما را محدود می کنند و دامنه تغییرات اجتماعی و فردی را به ید قدرت خویش در جهاتی خاص بسط و در جهاتی دیگر قبض می کنند.

 

یکی دیگر از نمونه هایی که می توان در این مورد ذکر کرد رویکرد ما به علم است (خدا بیامرزد دکارت را که فلسفه جدید را بنا نهاد و چنان پایه کمی سازی در علوم را تقویت کرد که گویی هیچ روش دیگری برای فهم و شعور وجود ندارد). وقتی کتاب های روش تحقیق را می خوانید می بینید که نوشته اند هدف تحقیق یا پیش بینی و تبیین (علت کاوی) است یا توصیف و ارزیابی (و این دقیقا همان مفهوم اجتماعی-ساخته دیگری است که افق فکری ما را محدود می کند). ما فقط آموخته ایم و به ما آموخته اند که علم (به معنای واقعی کلمه) یعنی همین، یعنی پیش بینی و کنترل و گاهی هم توصیف؛ لذا ذهن ما همیشه در صدد پرسیدن سوالات چرایی (تببین) و چیستی (توصیف) است و همین نگرش است که در عرصه علوم انسانی یا علم الاجتماع ما به انجام مطالعاتی رهنمون ساخته است که همگی در پی بررسی رابطه بین دو یا چند متغیر هستند یا در پی توصیف وضعیت یک پدیده اند. و وقتی ضریب تعیین مدلمان بالا در می آید یا فرضیه هایمان به طور معناداری تایید می شوند گمان می بریم که پرده از عالم حقیقت و معنا برداشته ایم (البته شاید هم برداشته باشیم؛ کسی نمی داند).

 

زیبایی شناسی سازمانی که شاید یکی از روندهای نوظهور در نظریه سازمان است نگرش متفاوتی به پژوهش و فهم دارد؛ زیبایی شناسی سازمانی به زبان ساده نه در پی چرایی (علت کاوی) و نه در پی چیستی (توصیف ماهیت یک چیز) است بلکه در پی پاسخ دادن به این سوال است: «وقتی یک پدیده را تجربه می کنیم چگونه حسی داریم؟» آیا منزجر می شویم، خوشحال می شویم، حس حسادت در ما شعله می کشد و غیره و غیره. این سوال نه در پی یافتن علت این احساس است و نه در پی توصیف چگونگی ماهیت پدیده تجربه شده بلکه در پی حسی است که ما با تجربه آن پدیده تجربه می کنیم.

 

مثلا وقتی با خود فکر می کنم، یادم می آید که همیشه از درس های ریاضی وار در دانشگاه فراری بودم و روزهایی که با دکتر مقدس زاده ریاضی داشتیم یا آمار داشتیم مرگم بود که دو ساعت روی نیمکت های چوبی زمخت کلاس 14 بشینم (این یک احساس است)؛ یا وقتی اتاق رئیس دانشکده را می دیدم که اکثر اوقات هم در آن بسته بود که بعضی اوقات که در آن باز بود و ته اتاق از فرط بزرگی به زحمت دیده می شد و صدای رئیس دانشکده از پشت دیوار می امد احساس خوف می کردم. همیشه از راهروی رویروی تایپ و تکثیر متنفر بودم و سعی نمی کردم از آنجا رد شوم چون هیچ کلاسی نداشت و یک دیوار لخت بود. سایت اولیه دانشکده با آن کاشی های قهوه ای و صدای قیژ قیژ پرینترهای سوزنی و گرما و سر و صدا همیشه حس خفگی به من می داد. از کارکنان سلف متنفر بودم چون فکر می کردم ارث پدرشان را از من می خواهند، از خوابگاه دو نفره ام زیاد خوشم نمی آمد چون کوچک بود و اکثر اوقات تنها بودم (محض اطلاع دوستان باید بگویم که من یک سالی را دزدکی در خوابگاه زندگی کردم و این حس استقلال به من می داد).

 

اما عاشق درس رفتار سازمانی بودم و هر چند دکتر مرتضوی همیشه کلاس های رفتارش را صبح ساعت 8 می گذاشت اما سعی می کردم علی رغم طولانی بودن مسیر خانه تا دانشگاه دیر به کلاس نرسم. عاشق این بودم که نماینده کلاس باشم اما یک دفعه دکتر مرتضوی اسب عتابش را بر قامت خطایم تاخت و دیگر از نمایندگی متنفر شدم. وقتی کارشناسی بودم به دیده حسرت به اتاق کامپیوتر ارشدها نگاه می کردم و وقتی ارشد شدم و دکتری آمد خود پیداست که چه حسی داشتم.

 به نظرتان آیا نگرش زیبایی شناسی به سازمان ها جالب نیست؟

اگر می خواهید یک پژوهش زیبایی شناسانه انجام دهید تعدادی برگه به همکلاسی هایتان بدهید و از آنها بخواهید فهرست جاهایی که در دانشکده یا دانشگاه از آن متنفرند را برایتان بنویسند، بعد برگه ای دیگر بدهید تا جاها یا وضعیت ها یا افرادی که آنها را دوست دارند بنویسند (مسلما نتایج جالبی به دست خواهید آورد) یا مانند مانند خانم وارن (2002) به بچه ها بگویید با موبایل هایشان از قسمت هایی از دانشکده که حس خوبی نسبت به آنها دارند عکس بگیرند (یا از کتاب های مختلف، یا اساتید یا افراد و کارکنان دانشکده و غیره). همین کار را هم می توانید با کارمندان یک سازمان انجام دهید. مطمئن باشید اگر نتایج را کمی پردازش کنید و در اختیار رئیس دانشکده یا دانشگاه یا مدیر آن سازمان قرار دهید بسیار برایش جالب و مفید خواهد بود.

 شاید در پایان خواندن این متن اگر حسی را که در شما ایجاد شده برایم بنویسید، من نیز با نوشتن این متن بتوانم یک مطالعه زیبایی شناسانه انجام دهم! نکته نهایی: از ویرایش کردن و بازخوانی مطالب وبلاگم متنفرم، و احساس می کنم کار بیهوده ای است؛ لذا اگر غلط املایی یا ضعف نگارشی دیدید بدانید که نگارنده حس خوبی نسبت به ویرایش متنی که نوشته ندارد.