Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

چه کسی حق ارایه نظر (با هر درجه ای از اطمینان) را به ما داده است؟

همه ما از هر جنس و از هر طایفه ای که هستیم، برابر و آزاد به دنیا آمده ایم. اما چه شد که برخی حق ارایه نظر قطعی و تعیین تکلیف و امر و نهی بر بقیه پیدا کردند؟ معیار صلاحیت برای ارایه نظر یا نظریه پردازی چیست؟ چه کسی می تواند به ما بگوید چنین بکن و چنین نکن؟ مگر او چه حقی در این مورد دارد و این استحقاق از چه روست؟

در هر برهه ای از تاریخ زندگی بشر مبنای نظریه پردازی و ارایه نظر متفاوت بوده است. شاید در جوامع بدوی آنگونه که به نظر ما می آیند مبنای این حق، سالخوردگی و تجربه بیشتر و جهاندیدیگی (یا در حالت کلی، سنت) بود. و به همین روی همیشه در قبایل بدوی برای سالخوردگان و کسانی که تجربه بیشتری داشتند احترام بیشتری قایل بودند. و او بود که حق داشت نظر و نظریه دهد و قبیله را هدایت کند. اما علی الظاهر همین سالخوردگان بدوی از عالمان دنیای معاصر متواضع تر بودند چرا که در تعیین تکلیف برای دیگران صرفا به حقی که قبیله به آنها داده بود بسنده نمی کردند و از دیگران نیز نظر می خواستند.

در برهه دیگری از تاریخ حق اظهار نظر و صاحبنظری به دست کسانی افتاد که گویا به نوعی در ارتباط با راقمان امور دنیا (یعنی خدایان) بودند. لذا مرجع اظهار نظر و نظریه پردازی در مورد نحوه اداره امور به دست عالمان امور مذهبی و کشیشان و موبدان افتاد. لذا هر که با عالم بالا در ارتباط بود و به نوعی از آسمان آمده بود حق اظهار نظر داشت.

البته مبانی دیگری هم وجود داشت. مثلا در یونان باستان حق اظهار نظر و تشخیص حقیقت با مردها بود. چرا که مردها گند (به ضم گ) داشتند و زنان نداشتند. و به همین علت شهادت زنان در دادگاه قبول نبود. چرا که آنان گندی نداشتند که در دادگاه طبق رسم آن زمان در دست بگیرند و سپس قسم بخورند. لذا زنان قادر به تشخیص حقیقت و ارایه نظر نبودند. چند گند نداشتند.

گاهی نیز اظهار نظر به کسانی داده می شد که از نظر جامعه به موفقیت هایی که برای جامعه مطلوب بود رسیده بودند و از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار بودند. مثلا اگر کسی می توانست غذای جامعه را به خوبی تامین کند لذا حق اظهار نظر داشت چرا که از نظر جامعه صلاحیت لازم را داشت.

اما پس از دوران روشنگری اروپا، مبنای جدیدی برای حق ارایه نظر و صاحبنظری ارایه شد، یعنی علم و عالم بودنی که حاصل بکارگیری روش علمی باشد. البته در آن زمان صاحبنظری علم بیشتر در مقابل صاحبنظری مذهب و کلیسا مطرح شد. ولی به طور کلی علم تا کنون از جایگاه برتری برای اعطای حق اظهار نظر به افراد برخوردار شده است به طوری که امروز ما کاملا به آن باور داریم. به همین علت پیش دکتر می رویم چرا که او عالم این علم است و حق اظهار نظر در مورد بیماری ما را دارد. مذهب علم شکل علمی پیدا کرده و ما پیش عالمان تحصیلکرده در حوزه می رویم تا او در مورد مسائل اخروی و دنیوی ما نظر دهد، چرا که او عالم این علم است و تخصص دارد. به همین ترتیب استاد دانشگاه به ما درس می دهد، چرا که حق ارایه نظر او در کلاس به واسطه برخورداری از مدرک دکترایی که جامعه علمی به او داده تصمین شده است.

بدین ترتیب پس از آنکه بدین گمان رسیدیم که مبنای محکمی برای ارایه نظر پیدا کردیم، بی هیچ واهمه ای از حرفی که می زنیم و نظری که می دهیم و به پشتوانه «علمی» که خواندیم و مدرکی که گرفتیم نظراتی دادیم که خود بعدا در آن ماندیم. چرا؟

چون ما معتقدیم که علم مبنای بی طرف و غیرجانبدارانه برای تشخیص حقیقت است. لذا هر آنچه با روش علمی گفته شود مبری از شائبه حب و بغض شخصی است و باید آن را پذیرفت. اما مبانی دیگر صاحبنظری مانند دانش مبتنی بر تجربه، خرد فردی، شعور متعارف، صاحبنظری مذهبی و مواردی از این دست بر خطا و جانیدارانه هستند.

با همین پشتوانه است که امروزه هر یک از ما به واسطه اینکه مدرکی گرفته ایم به راحتی پرسشنامه توزیع کرده و نظر یا نظریه ای می دهیم. یا به راحتی بر مبنای مطلبی که خوانده ایم و به ما گفته شده است که این مطلب با روش علمی به دست آمده، به بحث و جدل با یکدیگر می پردازیم و حق برتری در مباحثه را شایسته خود می دانیم.

چرا وقتی دکترا دارید اگر با یک فرد دیپلم صحبت کنید به طور کلی و عموما احساس می کید که حق با شماست یا باید چنین باشد؟ این همان حق اظهار نظر یا نظریه پردازی است که ما بر مبنای علم برای خود قایلیم.

اما به راستی چنین است؟

چهار نگاه فلسفی عمده به مبارزه با این عقیده پرداخته اند. 1- رویکرد تفسیری-هرمنوتیک، 2- رویکرد انتقادی، 3- رویکرد فمنیستی، 4- رویکرد پست مدرن.

البته شاید نتوان مرز مفهومی بین مورد 3 با موردهای 2 و 4 را به روشنی مشخص کرد. و البته خیلی ها هم رویکرد تفسیری را در این مبارزه قبول ندارند و می گویند خود این رویکرد نیز به نوعی رجحان، حق و برتری علم دامن زده است.

آنچه جالب است رویکرد بسیار متناقض گونه پست مدرن است. پست مدرن ها بین عالم و جاهل، بین دکترا و دیپلم، بین پزشک و بیمارو بین شجریان و نامجو تفاوتی قایل نمی شوند. از نظر آنها هیچ دلیلی برای اینکه حرف یا اثر یکی از اینها بر دیگری برتر باشد وجود ندارد (البته در اینجا پراگماتیست ها در مقابل پست مدرن ها صف آرایی کرده و مخالفت می کنند و مبنای اثر عملی را مطرح می کنند، یعنی هر چه در عمل فایده دارد سبب برتری است). به هر حال، پست مدرن ها با این اعتقاد خود، بیان می کنند که هیچ کس حق تعیین تکلیف و نظریه پردازی و ارایه نظر برای دیگرانی غیر از خود را ندارد! چرا که هیچ مبنایی برای اثبات برتری حرف یا نظر یا نظریه او وجود ندارد.

هر چند مخالفت های بسیار زیادی با این حرف پست مدرن ها شده است از جمله اینکه می گویند پس خود پست مدرن ها نیز حق ندارند در مورد یقیه نظر بدهند و آنها را نقد کنند چرا که از کجا معلوم که حرف آنها درست باشد.

اما نسخه تعدیل شده این باور پست مدرنی رهنمودهای ضمنی بسیاری برای زندگی فردی و اجتماعی ما دارد. و آن در نظر گرفتن حق دیگران برای تعیین تکلیف زندگی خود و احترام گذاشتن به دیگران است. این همان باور پست مدرنی است که در مقابل قفل بودگی مضاعف قرار می گیرد و با آن می جنگد.

پست مدرنیسم در عرصه اخلاقیات فردی به ما می گوید که هیچ گاه لب به سخن نگشا! یا اگر می گشایی حداقل چنان نظر نده که گویی حق با توست و باید از تو پیروی کنند. می گوید، به راحتی در مورد دیگران به قضاوت ننشین چرا که هیچ مبنایی برای مشخص کردن درست و غلط وجود ندارد. لذا سعی کن قضاوت نکنی. می گوید، وقتی کسی از تو نظری خواست صرفا تجربه شخصی خودت را بیان کن. و هیچ گاه تجربه شخصیت را تعمیم به دیگران نده. تجربه تو تا حد همان مصداق هایش قابل تعمیم است.

لذا اگر یک پژوهشگر پست مدرن باشید هیچ گاه و هیچ گاه نمی توانید بر مبنای احتمالات و نمونه گیری تصادفی، گزاره یا قضیه ای را از نمونه به جامعه تعمیم دهید. هیچ گاه. چرا که چنین حقی را ندارید. صرفا می توانید در مورد همان نمونه بررسی شده بحث کنید و البته آن هم به شرطها و شروطها.

نمی دانم نظر شما چیست اما به نظر من، این انفعال و سکوت پست مدرنی بسیار زیباتر از تعمیم و پرشوری و پرگویی مدرنی است.

البته یادم نرود بگویم که باور پست مردنی نمی پذیرد که من چنین نظریه ای کلی ارایه دهم.

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

روح پست مدرن برنمی تابد که تعریفی مدرن گونه از قفل بودگی ارایه داد. به قول حاج آقا رضای مارمولک به تعداد آدم ها تعریف می تونه از قفل بودگی وجود داشته باشه (البته اگه استناد به قول رضا مارمولک رو کلان روایت دیگه ای از مدرنیته تلقی نکنیم).

اما مسئله اصلی اینه که وقتی به خودمون و دور و اطراف خودمون نگاه می کنیم چیزهایی در رفتارها و باورهامون می بینیم که وقتی کسی همچین چیزهایی رو تو طرف مقابل یا خودش می بینه می گه فلانی رو بعضی چیزا قفله، یا تعطیله یا رو یه چیزی کلید که کنه دیگه ول نمی کنه.

البته قفل بودگی با عرفان قابل قیاس نیست، هر چند عرفا هم رو بعضی چیزا قفلند!!! اما دوتایی مثه هم مراحل و انواعی دارن.

اولین نوع ادم های قفل کسایی هستن که هیچ وقت حتی به ذهنشون نرسیده که چیزی به نام باور یا قوه تمیز یا ارزش یا بد و خوب تو ذهنشون وجود داره و روی رفتارهای اونا تاثیر می ذاره. البته چنین کسی در عالم واقع وجود نداره ولی خوب حالت آرمانیه.

دومین نوع آدمای قفل که خیلی بیشترن افرادی هستند که اخلاق فردگرایانه دوران مدرنیته رو دارن. این افراد به یک سری استانداردهای اخلاقی که درونشون هست به شدت پایبندن حتی اگه این باورها متناقض با بقیه باورهاشون باشه و در هر حال شعی می کنن این باورها رو به بقیه تحمیل کنن و بگن این که می گن یا این که من انجام می دم درسته. نوعی رفتار که توی مدیریت بهش می گیم رفتار والدینی یا من والدینی.

این افراد (دسته دوم) خودشون به دو نوعند. نوع اول  افرادی هستند که کاملا روحیه مدرنیته رو دارن و معتقدند ناسازگاری در عقاید یا باورهایشون نباید وجود داشته باشه. و لذا وقتی به مواقع و مواردی برخورد می کنن که متوجه نوعی تناقض یا تنش در مبانی اخلاقی و ارزشی شون می شن نوعی فرایند بازاندیشی و تامل مبتنی بر منطق در اونا فعال می شه و سعی می کنه اون باور متناقض رو حذف کنه یا تعدیلش کنه یا به نوعی برای خودش توجیه کنه. این افراد کاملا به کلان روایت های اخلاقی مدرنیته پایبندند. مثلا طرف می گه آقا هر کاری می خوای بکنی بکن (رشوه، دروغ، نزول خوری، و ...) اما همیشه نمازتو بخون.اما وقتی می خواد یکی رو تو سازمانش استخدام کنه می بینه با خودش که: ای وای، این طوری که نمی شه. یارو اینجا به من دروغ بگه اما نماز بخونه. و برای همین تناقضی که می بینه این باورشو تعدیل می کنه.

اما نوع دوم افراد این دسته کسایی هستند که دیگه خیلی قفلن و حتی وقتی با شرایطی مواجه می شن که باورهاشون زیر سوال می ره به جای اینکه باورهاشونو طبق منطق مدرن اصلاح و سازگار کنند و وارد فرایند بازاندیشی و تامل بشند، در عوض وادر نوعی فرایند قفل بودگی دوم می شن. یعنی می گن آقا تناقض از سوی من نیست، تناقض در محیطه و من این قدر روی این رفتارم یا باورم تاکدی می کنم یا محیط درست شه!!!!! این افراد رو می تونیم فرامستبدان اخلاقی بنامیم. که خوشبختانه تعدادشون در جامعه فعلی ما زیاده. مسلما دور و برتون کسایی رو دیدین که باور به یه چیزی دارن و به زور می خوان شما رو هم به سمت خودشون بکشونن و مثه خودشون کنن. با این افراد نمی شه بحث منطقی کرد. چون رو بعضی مواضعشون واقعا قفلن. مثلا یارو قفله که حتما دخترشو بده به سید. یا مثلا به قول مصطفی ملکیان طرف مارکسیست دو آتیشس اما اعتقاد راسخی هم به غسل داره. از اینا می شه فقط دوری کرد و بهشون گفت: به خیز تو ما را امیدی نیست، شر مرسان.

البته خود این دسته آخر هم چند زیردسته می شن. مثلا بعضی ها باورهای متناقض دارن و وقتی باهاشون بحث هم می کنی خودشون می پذیرن که باوراشون متناقضه اما می گن اما من همینجوری ام ولم کن. من چیکار به کار تو دارم. موسی بهدین خود عیسی به دین خود. این جمله آخریه خیلی مهمه. چون نشون می ده این افراد روحیه تفسیری دارن و معتقد به چندگانگی اخلاقی و استانداردهای اخلاقی هستند. این ادم ها اصلا کاری به کارت ندارن و باورهاشونو بهت تحمیل نمی کنن و بسیار هم صحبتی و رفاقت و زندگی باهاشون راحته. و وقتی ازشون مشورتی در مسئله ای اخلاقی بخوای نمی یان برات بگن این درسته یا اون غلط. بلکه صرفا می گن آقا تجربه یا نظر شخصی من اینه. دیگه حالا تو هر کار می خوای بکنی صلاح کار و اختیارش دسته خودته. البته چنین ادم هایی وقتی ازشون چیزی بپرسی و هیچ نظری ندن باید شک کنی که شاید مصداقی برای اون دسته اول اول پیدا کردی. یعنی کسایی که هیچ وقت در مورد کاراشون و باوراشون تامل نکردند.

دسته دیگر این افراد بالایی افرادی هستند که روحیه تفسیری دارن اما معتقدند که تناقض هم نباید در رفتارها یا باورهای ادم وجود داشته باشه. اما نمی شه باهاشون بحث کرد. چرا؟ چون معتقدند هر کسی منطق خاص خودشو برای سازگاری رفتاراش داره. و وقتی با منطق خودت باهاشون بحث کنی می گن تو هم درست می گی اما منطق من برای کارام اینه و طبق منطق خودم این کارام سازگار و درسته.

جالب اینجاست که یک دسته دیگه از افراد وجود دارن که آرای بسیار جالبی دارن در مورد قفل بودگی و همزمان هم می خوان قفل باشن رو بعضی مسائل و هم می خوان نباشن. و اونا پست مدرن هایی هستند که عقایدشون هم بسیار به نظر من جالبه. ادمایی که پست مدرن زندگی می کنن وقتی می خوان بگن ما پست مدرنیم و از بالایی ها متفاوتیم (که البته هیچ وقت سعی می کنیم چنین تفکیک هایی نکنن، چون با روح پست مدرن مخالفه) می گن تمام دسته های بالا (چه مدرن ها و چه تفسیریها) روی بعضی مسائل قفلند. مثلا یکیش اینه که اونا باور دارن کسی نباید تو رفتارش تناقض داشته باشه و این چیز بدیه. اما پست مدرنا می گن : تناقض داشتن در رفتار و کردار ابدا چیز بدی نیست. بلکه جزئی از وجود و سرشت آدمه. لذا دقیقا همین پست مدرنا هستن که مارمولک وار سعی می کنن بگن به تعداد ادم ها راه برای زندگی کردن وجود داره و هیچ معیاری هم در این بین برای بدی و خوبی وجود نداره. و لذا سعی می کنن تا وقتی که مجبورشون نکنی نه نظری بدن و نه قضاوتی بکنن.

نکته ای که هست اینه که به هر حال تقریبا همه دسته های فوق روی بعضی چیزا قفلند (جز پست مدرنا که سعی می کنن اینطوری نباشن). اما توی رفتارهای روزمره و شخصی واقعا اون کسی قفله که هیچ وقت در هیچ موقعیت و شرایطی در مورد باورهاش و ارزشش هاش تامل و بازاندیشی نکرده باشه. و وقتی ازش می پرسی که چرا این طوری هستی؟ می گه : خوب هست دیگه. و قفل بودگی مضاعف، همون طور که قبلا هم گفته شد، وقتیه که طرف بخواد این باورهای قفلش رو به تو و به محیط هم تحمیل کنه.

بعد از همه این مطالب البته باید بگم که یک دسته دیگر از افراد قفل هم وجود دارند (مثله راقم این سطور) که به خیال خام خودشون فکر می کنن اونقدر غیر قفلن که می تونن قفل بودگی ها رو تشخیص بدن و دسته بندی کنن. غافل از اینکه این خودش نوعی قفل بودگیه!!!

دسته ای که دیگه از همه قفل ترن، اونایی هستن که صرفا به خاطر همین جمله قبل با خودشون بگن: دیدی خودشم حرفای خودشو قبول نداره. و به همین علت باز هم قفل بمونن و روی باورهاشون یه کم فکر نکنن.