عدالت خداوند

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 27 Dec, 2012

روزی حضرت موسی ـ علیه السلام ـ از كنار كوهی عبور میكرد، چشمهای در آنجا دید، از آب آن وضو گرفت، به بالای كوه رفت، و مشغول نماز شد.

در این هنگام دید اسبسواری كنار چشمه آمد و از آب آن نوشید، و كیسهاش را كه پر از درهم بود از روی فراموشی در آنجا گذاشت و رفت.

پس از رفتن او، چوپانی كنار چشمه آمد (تا از آب چشمه بنوشد) چشمش به كیسه پول افتاد، آن را برداشت و رفت.

سپس پیرمردی خسته، كه بار هیزمی برسر نهاده بود كنار چشمه آمد، بار هیزمش را بر زمین گذاشت و به استراحت پرداخت.

در این هنگام، اسبسوار در جستجوی كیسه پول خود به كنار چشمه بازگشت و چون كیسهاش را نیافت به سراغ پیرمرد كه خوابیده بود رفته و گفت: كیسه مرا تو برداشتهای، چون غیر از تو كسی اینجا نیست. پیرمرد گفت: من از كیسه تو خبر ندارم. گفتگو بین اسبسوار و پیرمرد شدید شد و منجر به درگیری گردید. اسبسوار، پیرمرد را كشت و از آنجا دور شد.

موسی ـ علیه السلام ـ (حس رقّت قلبی نسبت به پیرمرد بیچاره پیدا کرد و ظاهر حادثه را عجیب و برخلاف عدالت میدید) عرض كرد:

"یا رَبِّ كَیفَ الْعَدْلُ فِی هذِهِ الْاُمُورِ؛ پروردگارا! عدالت در این امور چگونه است."

خداوند به موسی ـ علیه السلام ـ وحی كرد: (امروز عدل خدا برای این سه نفر جاری شد) آن پیرمرد هیزمشكن، پدر اسبسوار را كشته بود. (امروز توسط پسر مقتول قصاص شد) و پدر اسبسوار به همان اندازه پولی كه در كیسه بود به پدرچوپان بدهكار بود، امروز چوپان به حقّ خود رسید. به این ترتیب قصاص و ادای دَین انجام شد، و انا حكمٌ عدلٌ؛ و من داور عادل هستم. {1}

راز لقب «كلیمُ الله» برای موسی ـ علیه السلام ـ

امام صادق ـ علیه السلام ـ فرمود: خداوند به حضرت موسی بن عمران ـ علیه السلام ـ وحی كرد: «ای موسی! آیا میدانی كه چرا تو را برای هم كلامی خودم برگزیدم، نه دیگران را؟!» (با تو همسخن شدم و تو به مقام كلیم الله» نائل شدی)

موسی ـ علیه السلام ـ عرض كرد: "نه، راز این مطلب را نمیدانم!"

خداوند، به او وحی كرد: "ای موسی! من بندگانم را زیر و رو (و بررسی كامل) نمودم در میان آنها هیچكس را در برابر خودم، متواضعتر و فروتنتر از تو ندیدم."

"یا موسی اِنَّكَ اِذا صَلَّیتَ، وَضَعْتَ خَدَّكَ عَلَی التُّرابِ؛ ای موسی! تو هرگاه، نماز میگزاری، گونه خود را روی خاك مینهی و چهرهات را روی زمین میگذاری". {2}

به این ترتیب، در مییابیم كه عالیترین مرحله عبادت، كوچكی نمودن بیشتر در برابر خدا است.

 

[1] . بحارالانوار، ج 64، ص 117 و 118.

[2] . اصول كافی، ج 2، ص 123 

کلامی زیبا از شیخ بهایی (داستان)

ارسال شده توسط احسان عسکریان | 10 Dec, 2012

پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت :خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود.

 

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد. پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد.

این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد. پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی گفت:

خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟

خدا جواب داد :بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی

 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته‌ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نااميدي در بسته باز کردن