شاید یکی از اهداف مهمی که از نوشتن این وبلاگ از ابتدا داشتم بسترسازی برای تفکر انتقادی و نوشتن مطالب انتقادی بود. در این چند مدت کتاب­های لاتینی پیدا کردم که اصول تفکر انتقادی را به زیبایی بیان می­کنند. بدین روی پس از این سعی خواهم کرد بخش­هایی از این کتاب­ها را ترجمه و در لابلای مطالب دیگر به صورت مجموعه­ای در باب اصول تفکر انتقادی ارایه کنم. مطالبی که ذیلا آمده است بخش نخست این مجموعه و از کتاب تفکر انتقادی باول و کمپ (2002) است که به ضرورت تفکر انتقادی می­پردازد.

کتاب باول

هر روز با انبوه پیام­هایی مواجه می­شویم که ظاهرا به ما می­گویند چه باید بکنیم یا نباید بکنیم، چه را باور کنیم و چه را نکنیم: صبحانه غلات بخورید؛ به خانم فلان رای دهید؛ روابط جنسی ایمن داشته باشید؛ این نوشیدنی را ننوشید؛ از مواد مخدر استفاده نکنید؛ کالاهای یک یک کشور خاص را تحریم کنید؛ سقط جنین قتل است؛ گوشت­خواری نوعی کشتار است؛ بیگانگان در زمین حضور دارند؛ اقتصاد به سامان است؛ سرمایه­داری بهترین است؛ محصولات اصلاح شده ژنتیکی ایمن هستند؛ و غیره. ما برخی از این پیام­ها را به سادگی نادیده گرفته، از برخی کورکورانه پیروی کرده و برخی را بی تامل رد می­کنیم. البته ممکن است در مورد بعضی از آنها تاملی کرده و بپرسیم: «چرا باید چنین کنم یا نکنم؟، یا چرا این را باور کنم یا نکنم؟»

هنگامی سوال از «چرایی» می­پرسیم در پی یک دلیل برای انجام آنچه از ما خواسته شده انجام دهیم یا به آن باور کنیم هستیم: چرا باید به خانم  فلان رای دهم، و یا چرا صبحانه فلان چیز را بخورم؟ چرا گوشت خواری قتل است یا اقتصاد به سامان است؟ هنگامی که ما بدین صورت در پی دلیل هستیم به دنبال توجیهی برای اتخاذ عمل توصیه شده و یا باور به امر پیشنهادی می­گردیم- نه فقط یک دلیل، بلکه یک دلیل خوب که باید به ما انگیزه عمل یا باور به آنچه توصیه شده بدهد. ممکن است به ما گفته شود غذای صبحانه سالمین مغذی، بدون قند و کم چرب است؛ اگر چنین باشد و ما درصدد خوردن یک صبحانه سالم هستیم، دلیل خوبی برای خوردن سالمین داریم. از سوی دیگر اگر آنچه به ما گفته شده صرفا همان فنون بازاریابی متداول است- برای مثال، غذای صبحانه سالمین با توت فرنگی قرمز در آشپزخانه­ای مدرن که خانواده­ای خوشبخت و شاد آن را می­خورند- در اینجا صرفا تلاش شد ما متقاعد به خرید سالمین شویم و به نظر می رسد هیچ تلاش برای ارائه دلیلی خوب برای انجام این کار صورت گرفته باشد.

به تلاش افراد جهت اقناع با استفاده از دلایل مناسب و خوب استدلال گفته می­شود. انواع مختلفی از تلاش برای متقاعد کردن (اقناع) وجود دارد که همگی مصداق استدلال نیستند و یکی از اهداف ما هم در این جستار این است که بگوییم چگونه فعالیت­های اقتاعی را از استدلال­ها تشخیص دهیم. متفکران انتقادی در درجه اول باید معطوف یه استدلال­ها باشند و اینکه آیا این استدلال­ها دلایل خوبی برای عمل یا باور به ما عرضه می­کنند یا خیر. اما در این راه باید تلاش­های غیراستدلالی برای متقاعد کردن را نیز بشناسیم تا قادر به تشخیص آنها از استدلال باشیم. البته این کار به هیچ وجه آسان و سرراست نیست چرا که این غیراستدلال­ها صور متعدد و ظریفی دارند.

چه بسا برای شما اندیشیدن در باب «استدلال» به عنوان فعالیتی برای ارایه دلیل به فردی برای انجام یا باور چیزی تعجب آور باشد- اینکه به کسی بگویید چرا باید محصولات خاصی را تحریم کند یا او را برای مثال از شکار حیوانات منع کنیم. شاید در تجربه شخصی شما «استدلال» تا کنون به معنی مخالفت بوده است- فریاد کشیدن، در کوبیدن، توهین و ترشرویی. بعید نیست که در این موقعیت­ها هم طرفین بحث در حال استدلال باشند اما معمولا چنین نیست.

 

تفکر 2

 

برای دوستانی که علاقه مند به تفاوت استدلال و مخالفت هستند که در اینجا به خوبی بحث نشده است از کتاب کاترل (2005) مطلبی را در فایل زیر گذاشته ام که می­توانند استفاده کنند.

ebooksclub.org__Critical_Thin...ive_Analysis_and_Argument.pdf

 

در همه می­توانید شاهد تلاش­های اقناعی و استدلالی باشید، از روابط خود با دوستان و خویشان گرفته تا رادیو، تلویزیون، کتاب­ها، روزنامه­ها و محیط­های دانشگاهی.

اگر توانایی خود برای تجزیه و تحلیل تلاش افراد جهت اقناع خود را بهبود دهید می­توانید با دقت بیشتری آنچه می­گویند و می­نویسند را ارزیابی کنید و قضاوت کنید که آیا واجد استدلال سنجیده­ای هست یا خیر- برای مثال آیا دلیل خوبی به شما ارایه شده که چرا باید فلان چیز را بخورید و آن یکی را نه؟- بدین ترتیب است که شما می توانید خود را رفته رفته از دام پذیرش بی چون چرای آنچه که دیگران سعی در قبولاندن آن به شما دارند آزاد کنید.

البته شاید بپرسید اینکه قبل از پذیرفتن باورهای جدید به دنبال دلیل گشت آزادی و رهایی­اش کجاست؟ حال از شما می­پرسم آیا این کار راحت­تر از این نیست که نسنجیده به استقبال زندگی رفت و هر که هر چه خواست و نخواست را به شما قبولاند و شما را قانع به انجام آن کرد؟ خوب، شاید در کوتاه مدت نسنجیده زندگی کردن و همه چیز را پذیرفتن آسان و بی­مشکل به نظر رسد اما در بلند مدت خواهید دید که زندگی­تان پر از تصمیماتی بوده که سودی نداشته­اند و رضایتی برایتان ایجاد نکرده­اند. سقراط، فیلسوف آتن باستان در این مورد به خوبی عنوان می­کند که «زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد». این عبارت ممکن است درست باشد یا نباشد، اما در هر صورت تنها راه درک درستی یا نادرستی آن  اتخاذ رویکرد انتقادی و منطقی نسبت به آن است.

افلاطون، شاگرد سقراط، مثال­های بسیاری در مورد قدرت و ارزش تفکر انتقادی ارایه کرده است. دیالوگ­های افلاطون مذاکرات خیالی فلسفی بین شخصیت سقراط و دیگر افراد و ساکنان آتن و یونان است. سقراط یک معلم حرفه­ای نبود و بسیار کم می­نوشت. در عوض او ترجیح می­داد ایده­هایش را در بحث بیان کند. او چهره­ای نام­آشنا در قلمروهای عمومی شهر بود- در بازار (محل ملاقات­های عمومی)، در میدان مسابقات ورزشی شهر، یا در خیابان­ها که غرق در بحث با دوستان و پیروان خود بود. وی نوعا در این بحث­ها برای دیگران در مورد اعتقادات خود سخنرانی نمی­کرد بلکه باورهای دیگران را به چالش می­کشید، آنها را به بررسی و بازبینی باورها، پیش­فرض­ها و پیش­داوری­هایشان مشتاق می­کرد و از آنها می­خواست تا ببینند آیا دلایل خوبی برای التزام به عقایدشان دارند یا خیر. از نظر سقراط، اولین گام کسب دانش و خرد این است که دریابیم بسیار کمتر از آنچه گمان می­کنیم می­دانیم.

البته در زمانی که تعصبات بسیار وجود داشت و مردمان بسیاری معتقد به باورهای رایج بودند و سقراط عمیقا باورهایشان را به چالش می­کشید و جسورانه می­پرسید: «ارزش زیستن در چیست؟» مسلما تهدیدی برای تشکیلات حکومتی آتن به شمار می­آمد. او اقتدار دولت را از طریق زیر سوال بردن باورهای پذیرفته شده در مورد موضوعاتی مانند شجاعت، عدالت و زندگی خوب به خطر می­انداخت. از این رو در نهایت به اتهام «فاسد ساختن جوانان» محاکمه شد، گناهکار خوانده شد و شوکران مرگ را نوشید. خوشبختانه امروزه جامعه به اندازه کافی تحمل تفکر انتقادی را دارد اما باز هم باید دانست که آنان که در قدرت قرار دارند گاه از نفوذ آرای آنان که انتقادی در باب مسائل اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می­اندیشند بیم دارند.

نمی دانم چرا اخوان را دوست دارم. شاید چون جایگزینی جز او ندارم. شاید چون صلابت سبک پارسی ام را دوست دارم آنگاه که می گویند: سخن کز گرمگاه سینه می آید برون ...، شاید هم بدین خاطر است که گمان می برم انسانی بود که آزاد زیست، نه جیره خواری کرد و نه مردم آزاری، نه در مذمت ناداری گفت و نه بر نمط خوش پنداری.
دوستش دارم چون برای خودش زیست، برای باورهایی که در آن لحظه بر او هجوم می آوردند. دوستش دارم چون بی پرده سخن می گفت، چون ادعای حقیقت نداشت، چون لحظات خرد زندگی اش را مبتذلانه شاعرانه نمی ساخت تا شعری گفته باشد بل شاعرانه می زیست.
دوستش دارم چون شب را دوست داشت. شبی که برای او همواره شب آرام و شاعرانه  نبود، بلکه شب هایش رنگ لحاظت زندگی اش را داشتند. برای او شبی در آغوش معشوق و شبی با آواز گرگان و شبی نیز چون شب زیر تصویر شده است.
شبی که روز آن هم کم از شب ندارد.درد موزون و مزمنی را که در شعر زیر به تصویر کشیده دوست می دارم. او را که شعرش را به زیبایی در خدمت بیان دردهای نگفتنی جامعه قرار داد و بزرگ سخن نگفت اما نگاهی وسیع داشت، دوست می دارم.
به یاد او که خانه ای محقر در کنار عمارت همیشه آباد فردوسی به او داده اند. هر چند او این حقارت را بیشتر دوست می داشت، دوست داشت ستاره ای باشد که در درخشش خورشید فردوسی ناپدید شود
 
اخوان
.
 
 
شب است
شبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می آید به گوش از دور
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی
نشسته شوهرش بیدار، می گوید به خود در ساکت پر درد
گذشت امروز، فردا را چه باید کرد؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به می، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است .
شبی بیرحم و روح آسوده، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
 
اخوان
شبی به یاد اخوان- تهران
گروه مدیریت دانشگاه فردوسی مشهد در چند سال اخیر تغییر و تحولاتی داشته است. شما به عنوان یک فرد صاحبنظر و کسی که موقعیت کلی گروه را تجربه کرده و با اساتید و دانشجویان آن برخورد داشته، این گروه را به لحاظ کلی چگونه ارزیابی می کنید؟ برای تکمیل این نظرسنجی به ستون سمت راست-پایین وبلاگ بنده مراجعه کنید. ذیلا بعضی توضیحاتی که به نظرم در مورد گروه می رسیده را ارایه داده ام. شاید کمی قدیمی باشد اما می تواند دستمایه خوبی برای رای دادن در نظرسنجی باشد.
 
 در سال های اخیر گروه موفق به تشکیل دوره دکتری شده است و چند دوره دانشجوی دکتری گرفته است که البته هنوز مشخص نیست اولین فارغ التحصیل این دانشجویان چه کسی است.
در سال های اخیر گروه دو نفر از اساتیدش را از دست داده: دکتر بقایی که مالی تدریس می کردند و دکتر دعایی که بازنشست شدند اما برای تدریس دوره دکتری باز هم می آیند ولی فعلا عملا در دانشگاه سیستان و بلوچستان مشغولند.
دو تن از اساتید گروه یعنی دکتر لگزیان و دکتر رحیم نیا در سال های اخیر تحصیل خود را در انگلستان به پایان رسانیده و به گروه اضافه شدند و به ترتیب مباحث سیستم های اطلاعاتی و مدیریت استراتژیک (و روش تحقیق) را عهده دار شدند.
قدیم ها استادی ما داشتیم به نام دکتر لطیفیان که نمی دانم هنوز در گروه پژوهش هست یا خیر. ولی کلا از گروه آموزشی در سال های اخیر به گروه پژوهشی منتقل شدند و فعالیتشان کمتر شد و در سایه قرار گرفت.
همچنین دکتر شیرازی باز هم در چند ساله گذشته به قسمت گروه پژوهشی اضافه شدند ولی در قسمت آموزشی کمتر فعالیت دارند.
در قسمت مباحث تولید و صنعتی دکتر کاظمی، دکتر توکلی و دکتر ناظمی را داریم.
در قسمت بازاریابی خانم دکتر کفاش پور و دکتر موحدیان هستند که دکتر موحدیان ظاهرا هنوز در فرصت تحصیل در خارج بوده و به گروه باز نگشته اند.
همچنین در بحث رفتار دکتر مرتضوی را داریم که در شرف بازنشستگی اند و هنوز گروه جایگزینی برای ایشان پیدا نکرده است.
در سال هایی که دانشجوی دکتری گروه گرفت، پای اساتید تهران چون دکتر رضاییان، دکتر خداداد حسینی، دکتر رحمان سرشت و اخیرا دکتر دانایی فرد به گروه به صورت پروازی باز شده است.
در 5 ساله گذشته گروه اقدام به جذب و بورس اساتید جدید کرد که ظاهرا با ریزش زیادی در این مورد مواجه بود و عملا اساتید جوان زیادی به گروه تزریق نشدند. به عنوان مثال خانم دکتر فیاضی از گروه به دانشگاه تهران رفت. اما ظاهرا کسانی چون دکتر پویا و دکتر فراحی و دکتر حدادیان هنوز هم رفت و آمدی به گروه دارند.
دکتر مرتضوی یک سال به عنوان استاد نمونه کشوری انتخاب شد و در اولین دوره جشنواره فارابی نیز به مقام اول در حوزه مدیریت دست یافت. 
یکی از تهدیداتی که گروه با آن مواجه است قوت گرفتن احتمالی گروه مدیریت دانشگاه آزاد است که اگر توجه داشته باشید گروه حقوق آن الان در مقابل گروه حقوق دانشکده ما محکم ایستاده است. تهدید دوم بازنشستگی اساتید خوب و قدیمی و از آن طرف عدم بکارگیری اساتید جوان برای پر کرده کرسی این اساتید است. 
فرصت هایی که پیش روی گروه است رفت و امد اساتید تهران به دانشکده و گرفتن دانشجوی دکتری است که می توانند اساتید آینده دانشکده باشند.
 
حال به طور کل نظرتان راجع به گروه چیست؟ 
 
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

چه کسی حق ارایه نظر (با هر درجه ای از اطمینان) را به ما داده است؟

همه ما از هر جنس و از هر طایفه ای که هستیم، برابر و آزاد به دنیا آمده ایم. اما چه شد که برخی حق ارایه نظر قطعی و تعیین تکلیف و امر و نهی بر بقیه پیدا کردند؟ معیار صلاحیت برای ارایه نظر یا نظریه پردازی چیست؟ چه کسی می تواند به ما بگوید چنین بکن و چنین نکن؟ مگر او چه حقی در این مورد دارد و این استحقاق از چه روست؟

در هر برهه ای از تاریخ زندگی بشر مبنای نظریه پردازی و ارایه نظر متفاوت بوده است. شاید در جوامع بدوی آنگونه که به نظر ما می آیند مبنای این حق، سالخوردگی و تجربه بیشتر و جهاندیدیگی (یا در حالت کلی، سنت) بود. و به همین روی همیشه در قبایل بدوی برای سالخوردگان و کسانی که تجربه بیشتری داشتند احترام بیشتری قایل بودند. و او بود که حق داشت نظر و نظریه دهد و قبیله را هدایت کند. اما علی الظاهر همین سالخوردگان بدوی از عالمان دنیای معاصر متواضع تر بودند چرا که در تعیین تکلیف برای دیگران صرفا به حقی که قبیله به آنها داده بود بسنده نمی کردند و از دیگران نیز نظر می خواستند.

در برهه دیگری از تاریخ حق اظهار نظر و صاحبنظری به دست کسانی افتاد که گویا به نوعی در ارتباط با راقمان امور دنیا (یعنی خدایان) بودند. لذا مرجع اظهار نظر و نظریه پردازی در مورد نحوه اداره امور به دست عالمان امور مذهبی و کشیشان و موبدان افتاد. لذا هر که با عالم بالا در ارتباط بود و به نوعی از آسمان آمده بود حق اظهار نظر داشت.

البته مبانی دیگری هم وجود داشت. مثلا در یونان باستان حق اظهار نظر و تشخیص حقیقت با مردها بود. چرا که مردها گند (به ضم گ) داشتند و زنان نداشتند. و به همین علت شهادت زنان در دادگاه قبول نبود. چرا که آنان گندی نداشتند که در دادگاه طبق رسم آن زمان در دست بگیرند و سپس قسم بخورند. لذا زنان قادر به تشخیص حقیقت و ارایه نظر نبودند. چند گند نداشتند.

گاهی نیز اظهار نظر به کسانی داده می شد که از نظر جامعه به موفقیت هایی که برای جامعه مطلوب بود رسیده بودند و از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار بودند. مثلا اگر کسی می توانست غذای جامعه را به خوبی تامین کند لذا حق اظهار نظر داشت چرا که از نظر جامعه صلاحیت لازم را داشت.

اما پس از دوران روشنگری اروپا، مبنای جدیدی برای حق ارایه نظر و صاحبنظری ارایه شد، یعنی علم و عالم بودنی که حاصل بکارگیری روش علمی باشد. البته در آن زمان صاحبنظری علم بیشتر در مقابل صاحبنظری مذهب و کلیسا مطرح شد. ولی به طور کلی علم تا کنون از جایگاه برتری برای اعطای حق اظهار نظر به افراد برخوردار شده است به طوری که امروز ما کاملا به آن باور داریم. به همین علت پیش دکتر می رویم چرا که او عالم این علم است و حق اظهار نظر در مورد بیماری ما را دارد. مذهب علم شکل علمی پیدا کرده و ما پیش عالمان تحصیلکرده در حوزه می رویم تا او در مورد مسائل اخروی و دنیوی ما نظر دهد، چرا که او عالم این علم است و تخصص دارد. به همین ترتیب استاد دانشگاه به ما درس می دهد، چرا که حق ارایه نظر او در کلاس به واسطه برخورداری از مدرک دکترایی که جامعه علمی به او داده تصمین شده است.

بدین ترتیب پس از آنکه بدین گمان رسیدیم که مبنای محکمی برای ارایه نظر پیدا کردیم، بی هیچ واهمه ای از حرفی که می زنیم و نظری که می دهیم و به پشتوانه «علمی» که خواندیم و مدرکی که گرفتیم نظراتی دادیم که خود بعدا در آن ماندیم. چرا؟

چون ما معتقدیم که علم مبنای بی طرف و غیرجانبدارانه برای تشخیص حقیقت است. لذا هر آنچه با روش علمی گفته شود مبری از شائبه حب و بغض شخصی است و باید آن را پذیرفت. اما مبانی دیگر صاحبنظری مانند دانش مبتنی بر تجربه، خرد فردی، شعور متعارف، صاحبنظری مذهبی و مواردی از این دست بر خطا و جانیدارانه هستند.

با همین پشتوانه است که امروزه هر یک از ما به واسطه اینکه مدرکی گرفته ایم به راحتی پرسشنامه توزیع کرده و نظر یا نظریه ای می دهیم. یا به راحتی بر مبنای مطلبی که خوانده ایم و به ما گفته شده است که این مطلب با روش علمی به دست آمده، به بحث و جدل با یکدیگر می پردازیم و حق برتری در مباحثه را شایسته خود می دانیم.

چرا وقتی دکترا دارید اگر با یک فرد دیپلم صحبت کنید به طور کلی و عموما احساس می کید که حق با شماست یا باید چنین باشد؟ این همان حق اظهار نظر یا نظریه پردازی است که ما بر مبنای علم برای خود قایلیم.

اما به راستی چنین است؟

چهار نگاه فلسفی عمده به مبارزه با این عقیده پرداخته اند. 1- رویکرد تفسیری-هرمنوتیک، 2- رویکرد انتقادی، 3- رویکرد فمنیستی، 4- رویکرد پست مدرن.

البته شاید نتوان مرز مفهومی بین مورد 3 با موردهای 2 و 4 را به روشنی مشخص کرد. و البته خیلی ها هم رویکرد تفسیری را در این مبارزه قبول ندارند و می گویند خود این رویکرد نیز به نوعی رجحان، حق و برتری علم دامن زده است.

آنچه جالب است رویکرد بسیار متناقض گونه پست مدرن است. پست مدرن ها بین عالم و جاهل، بین دکترا و دیپلم، بین پزشک و بیمارو بین شجریان و نامجو تفاوتی قایل نمی شوند. از نظر آنها هیچ دلیلی برای اینکه حرف یا اثر یکی از اینها بر دیگری برتر باشد وجود ندارد (البته در اینجا پراگماتیست ها در مقابل پست مدرن ها صف آرایی کرده و مخالفت می کنند و مبنای اثر عملی را مطرح می کنند، یعنی هر چه در عمل فایده دارد سبب برتری است). به هر حال، پست مدرن ها با این اعتقاد خود، بیان می کنند که هیچ کس حق تعیین تکلیف و نظریه پردازی و ارایه نظر برای دیگرانی غیر از خود را ندارد! چرا که هیچ مبنایی برای اثبات برتری حرف یا نظر یا نظریه او وجود ندارد.

هر چند مخالفت های بسیار زیادی با این حرف پست مدرن ها شده است از جمله اینکه می گویند پس خود پست مدرن ها نیز حق ندارند در مورد یقیه نظر بدهند و آنها را نقد کنند چرا که از کجا معلوم که حرف آنها درست باشد.

اما نسخه تعدیل شده این باور پست مدرنی رهنمودهای ضمنی بسیاری برای زندگی فردی و اجتماعی ما دارد. و آن در نظر گرفتن حق دیگران برای تعیین تکلیف زندگی خود و احترام گذاشتن به دیگران است. این همان باور پست مدرنی است که در مقابل قفل بودگی مضاعف قرار می گیرد و با آن می جنگد.

پست مدرنیسم در عرصه اخلاقیات فردی به ما می گوید که هیچ گاه لب به سخن نگشا! یا اگر می گشایی حداقل چنان نظر نده که گویی حق با توست و باید از تو پیروی کنند. می گوید، به راحتی در مورد دیگران به قضاوت ننشین چرا که هیچ مبنایی برای مشخص کردن درست و غلط وجود ندارد. لذا سعی کن قضاوت نکنی. می گوید، وقتی کسی از تو نظری خواست صرفا تجربه شخصی خودت را بیان کن. و هیچ گاه تجربه شخصیت را تعمیم به دیگران نده. تجربه تو تا حد همان مصداق هایش قابل تعمیم است.

لذا اگر یک پژوهشگر پست مدرن باشید هیچ گاه و هیچ گاه نمی توانید بر مبنای احتمالات و نمونه گیری تصادفی، گزاره یا قضیه ای را از نمونه به جامعه تعمیم دهید. هیچ گاه. چرا که چنین حقی را ندارید. صرفا می توانید در مورد همان نمونه بررسی شده بحث کنید و البته آن هم به شرطها و شروطها.

نمی دانم نظر شما چیست اما به نظر من، این انفعال و سکوت پست مدرنی بسیار زیباتر از تعمیم و پرشوری و پرگویی مدرنی است.

البته یادم نرود بگویم که باور پست مردنی نمی پذیرد که من چنین نظریه ای کلی ارایه دهم.

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

روح پست مدرن برنمی تابد که تعریفی مدرن گونه از قفل بودگی ارایه داد. به قول حاج آقا رضای مارمولک به تعداد آدم ها تعریف می تونه از قفل بودگی وجود داشته باشه (البته اگه استناد به قول رضا مارمولک رو کلان روایت دیگه ای از مدرنیته تلقی نکنیم).

اما مسئله اصلی اینه که وقتی به خودمون و دور و اطراف خودمون نگاه می کنیم چیزهایی در رفتارها و باورهامون می بینیم که وقتی کسی همچین چیزهایی رو تو طرف مقابل یا خودش می بینه می گه فلانی رو بعضی چیزا قفله، یا تعطیله یا رو یه چیزی کلید که کنه دیگه ول نمی کنه.

البته قفل بودگی با عرفان قابل قیاس نیست، هر چند عرفا هم رو بعضی چیزا قفلند!!! اما دوتایی مثه هم مراحل و انواعی دارن.

اولین نوع ادم های قفل کسایی هستن که هیچ وقت حتی به ذهنشون نرسیده که چیزی به نام باور یا قوه تمیز یا ارزش یا بد و خوب تو ذهنشون وجود داره و روی رفتارهای اونا تاثیر می ذاره. البته چنین کسی در عالم واقع وجود نداره ولی خوب حالت آرمانیه.

دومین نوع آدمای قفل که خیلی بیشترن افرادی هستند که اخلاق فردگرایانه دوران مدرنیته رو دارن. این افراد به یک سری استانداردهای اخلاقی که درونشون هست به شدت پایبندن حتی اگه این باورها متناقض با بقیه باورهاشون باشه و در هر حال شعی می کنن این باورها رو به بقیه تحمیل کنن و بگن این که می گن یا این که من انجام می دم درسته. نوعی رفتار که توی مدیریت بهش می گیم رفتار والدینی یا من والدینی.

این افراد (دسته دوم) خودشون به دو نوعند. نوع اول  افرادی هستند که کاملا روحیه مدرنیته رو دارن و معتقدند ناسازگاری در عقاید یا باورهایشون نباید وجود داشته باشه. و لذا وقتی به مواقع و مواردی برخورد می کنن که متوجه نوعی تناقض یا تنش در مبانی اخلاقی و ارزشی شون می شن نوعی فرایند بازاندیشی و تامل مبتنی بر منطق در اونا فعال می شه و سعی می کنه اون باور متناقض رو حذف کنه یا تعدیلش کنه یا به نوعی برای خودش توجیه کنه. این افراد کاملا به کلان روایت های اخلاقی مدرنیته پایبندند. مثلا طرف می گه آقا هر کاری می خوای بکنی بکن (رشوه، دروغ، نزول خوری، و ...) اما همیشه نمازتو بخون.اما وقتی می خواد یکی رو تو سازمانش استخدام کنه می بینه با خودش که: ای وای، این طوری که نمی شه. یارو اینجا به من دروغ بگه اما نماز بخونه. و برای همین تناقضی که می بینه این باورشو تعدیل می کنه.

اما نوع دوم افراد این دسته کسایی هستند که دیگه خیلی قفلن و حتی وقتی با شرایطی مواجه می شن که باورهاشون زیر سوال می ره به جای اینکه باورهاشونو طبق منطق مدرن اصلاح و سازگار کنند و وارد فرایند بازاندیشی و تامل بشند، در عوض وادر نوعی فرایند قفل بودگی دوم می شن. یعنی می گن آقا تناقض از سوی من نیست، تناقض در محیطه و من این قدر روی این رفتارم یا باورم تاکدی می کنم یا محیط درست شه!!!!! این افراد رو می تونیم فرامستبدان اخلاقی بنامیم. که خوشبختانه تعدادشون در جامعه فعلی ما زیاده. مسلما دور و برتون کسایی رو دیدین که باور به یه چیزی دارن و به زور می خوان شما رو هم به سمت خودشون بکشونن و مثه خودشون کنن. با این افراد نمی شه بحث منطقی کرد. چون رو بعضی مواضعشون واقعا قفلن. مثلا یارو قفله که حتما دخترشو بده به سید. یا مثلا به قول مصطفی ملکیان طرف مارکسیست دو آتیشس اما اعتقاد راسخی هم به غسل داره. از اینا می شه فقط دوری کرد و بهشون گفت: به خیز تو ما را امیدی نیست، شر مرسان.

البته خود این دسته آخر هم چند زیردسته می شن. مثلا بعضی ها باورهای متناقض دارن و وقتی باهاشون بحث هم می کنی خودشون می پذیرن که باوراشون متناقضه اما می گن اما من همینجوری ام ولم کن. من چیکار به کار تو دارم. موسی بهدین خود عیسی به دین خود. این جمله آخریه خیلی مهمه. چون نشون می ده این افراد روحیه تفسیری دارن و معتقد به چندگانگی اخلاقی و استانداردهای اخلاقی هستند. این ادم ها اصلا کاری به کارت ندارن و باورهاشونو بهت تحمیل نمی کنن و بسیار هم صحبتی و رفاقت و زندگی باهاشون راحته. و وقتی ازشون مشورتی در مسئله ای اخلاقی بخوای نمی یان برات بگن این درسته یا اون غلط. بلکه صرفا می گن آقا تجربه یا نظر شخصی من اینه. دیگه حالا تو هر کار می خوای بکنی صلاح کار و اختیارش دسته خودته. البته چنین ادم هایی وقتی ازشون چیزی بپرسی و هیچ نظری ندن باید شک کنی که شاید مصداقی برای اون دسته اول اول پیدا کردی. یعنی کسایی که هیچ وقت در مورد کاراشون و باوراشون تامل نکردند.

دسته دیگر این افراد بالایی افرادی هستند که روحیه تفسیری دارن اما معتقدند که تناقض هم نباید در رفتارها یا باورهای ادم وجود داشته باشه. اما نمی شه باهاشون بحث کرد. چرا؟ چون معتقدند هر کسی منطق خاص خودشو برای سازگاری رفتاراش داره. و وقتی با منطق خودت باهاشون بحث کنی می گن تو هم درست می گی اما منطق من برای کارام اینه و طبق منطق خودم این کارام سازگار و درسته.

جالب اینجاست که یک دسته دیگه از افراد وجود دارن که آرای بسیار جالبی دارن در مورد قفل بودگی و همزمان هم می خوان قفل باشن رو بعضی مسائل و هم می خوان نباشن. و اونا پست مدرن هایی هستند که عقایدشون هم بسیار به نظر من جالبه. ادمایی که پست مدرن زندگی می کنن وقتی می خوان بگن ما پست مدرنیم و از بالایی ها متفاوتیم (که البته هیچ وقت سعی می کنیم چنین تفکیک هایی نکنن، چون با روح پست مدرن مخالفه) می گن تمام دسته های بالا (چه مدرن ها و چه تفسیریها) روی بعضی مسائل قفلند. مثلا یکیش اینه که اونا باور دارن کسی نباید تو رفتارش تناقض داشته باشه و این چیز بدیه. اما پست مدرنا می گن : تناقض داشتن در رفتار و کردار ابدا چیز بدی نیست. بلکه جزئی از وجود و سرشت آدمه. لذا دقیقا همین پست مدرنا هستن که مارمولک وار سعی می کنن بگن به تعداد ادم ها راه برای زندگی کردن وجود داره و هیچ معیاری هم در این بین برای بدی و خوبی وجود نداره. و لذا سعی می کنن تا وقتی که مجبورشون نکنی نه نظری بدن و نه قضاوتی بکنن.

نکته ای که هست اینه که به هر حال تقریبا همه دسته های فوق روی بعضی چیزا قفلند (جز پست مدرنا که سعی می کنن اینطوری نباشن). اما توی رفتارهای روزمره و شخصی واقعا اون کسی قفله که هیچ وقت در هیچ موقعیت و شرایطی در مورد باورهاش و ارزشش هاش تامل و بازاندیشی نکرده باشه. و وقتی ازش می پرسی که چرا این طوری هستی؟ می گه : خوب هست دیگه. و قفل بودگی مضاعف، همون طور که قبلا هم گفته شد، وقتیه که طرف بخواد این باورهای قفلش رو به تو و به محیط هم تحمیل کنه.

بعد از همه این مطالب البته باید بگم که یک دسته دیگر از افراد قفل هم وجود دارند (مثله راقم این سطور) که به خیال خام خودشون فکر می کنن اونقدر غیر قفلن که می تونن قفل بودگی ها رو تشخیص بدن و دسته بندی کنن. غافل از اینکه این خودش نوعی قفل بودگیه!!!

دسته ای که دیگه از همه قفل ترن، اونایی هستن که صرفا به خاطر همین جمله قبل با خودشون بگن: دیدی خودشم حرفای خودشو قبول نداره. و به همین علت باز هم قفل بمونن و روی باورهاشون یه کم فکر نکنن.

 

 

 

مصطفی ملکیان، متفکر ایرانی می‌گوید که دانشجویان تمام رشته‌های علوم انسانی به فرآیند فلسفه‌ورزی و به فرآورده آن یعنی فلسفه به شدت نیازمندند.

به گفته او، فرآیند فلسفه‌ورزی یا فلسفیدن که با حیرت و طرح سوال آغاز می‌شود امری است که به ندرت در میان اغلب عالمان امروز فلسفه ایران رخ می دهد و این امری جدای از فلسفه‌خوانی و فلسفه‌دانی است.

 آقای ملکیان، این موضوع را روز شنبه 22 آبان‌ماه در سخنرانی خود با عنوان «ضرورت خواندن فلسفه برای دانشجویان علوم انسانی» در پژوهشگاه امام خمینی تهران مطرح کرد.

آقای ملکیان گفت: ما دانشجویان علوم‌انسانی، فارغ از اینکه دانشجوی چه رشته‌ای از آن باشیم به دو چیز سخت نیازمندیم، یکی به فرآینده فلسفه‌ورزی و یکی به فرآورده‌اش که به آن فلسفه می‌گوییم.

بسیاری از استادان فلسفه که کتاب‌های فلسفی نیز خوانده‌اند، از فرآینده فلسفه‌ورزی بی‌بهره‌اند و از سودهایی که فلسفه به عنوان فرآورده خواهد داد، محروم و بی‌نصیب مانده‌اند زیرا فلسفه می‌خوانند اما فلسفه نمی‌ورزند.

اول باید بدانیم که به چه علومی، علوم انسانی می‌گویند. شم زبانی می‌گوید که علوم انسانی حتما باید به انسان ربط داشته باشد وگرنه خلاف شهود زبانی است. علوم‌ انسانی نه به اعتبار اینکه انسان عالم به آنها است، بلکه به اعتبار آن‌که انسان معلوم آنها است یعنی در آن مورد مطالعه و تحقیق قرار می‌گیرد، این‌گونه نامیده می‌شود.

در ابتدا علوم انسانی را می‌توان از دو لحاظ تقسیم‌بندی کرد؛ یکی از این لحاظ که علوم انسانی درباره کدام ساحت از ساحت‌های انسانی سخن می‌گویند، دیگر اینکه با چه روشی درباره آن سخن می‌گویند.

قرابت و وجه‌اشتراک شاخه‌های مختلف فلسفه در «روش» است. همه آنها از روشی استفاده می‌کنند که قدما آن را روش عقلی می‏نامند و ما روش پیشین می‌نامیم. همچنین وقتی ما در استدلالات خود از روش تاریخی، تجربی و عرفانی یا دینی و مذهبی استفاده نکنیم، به قلمرو فلسفه وارد شده‌ایم.

برای مثال در روش تجربی، که متفکران از آن به «برو و ببین» تعبیر می‌کنند، یعنی رفتن و دیدن که البته دیدن فقط مراد نگاه با چشم نیست بلکه همه حواس ظاهری و باطنی است. و در روش تاریخی که از آن به «برو و بپرس» تعبیر می‌کنند، می‌خواهیم بدانیم یک ماجرا را از چه کسی نقل کرده‌اند تا شاهد عینی را بیابیم.

اما در روش فلسفی گفته می‌شود که «بنشین و بیاندیش». وقتی می‌اندیشیم یعنی به خودمان رجوع کنیم و با درون‌نگری‌ها و شهودها، استدلال کنیم که این روش فلسفی است.

تقسیم‌بندی شاخه‌های فلسفه در سه دایره

آقای ملکیان گفت: شاخه‌های مختلف فلسفه را در یک تقسیم‌بندی کلان که البته ابداع من نیست، بلکه در آن تدقیق کرده‌ام، می‌توان در سه دایره قرار دارد. یک دایره بسیار بزرگ که در درونش یک دایره کوچکتر قرار دارد و در درون دایره دوم، یک دایره کوچکتر سوم قرار دارد.

مهم‌ترین شاخه‌های فلسفه‌ در کوچکترین دایره قرار می‌گیرد که شامل فلسفه مابعدالطبیعه، فلسفه منطق، فلسفه معرفت (معرفت‌شناسی) است. اهمیت این سه شاخه از این نظر است که ما نسبت به هر دانشی از فلسفه که در دو دایره بعدی قرار می‌گیرد، ابتدا به سه فلسفه این دایره اتخاذ موضع کرده‌ایم و از آنها بی‌نیاز نیستیم.

برای مثال در فلسفه منطق درباره گزاره‌های صادق و کاذب، اتخاذ موضع می‌کنیم تا بدانیم مراد افراد از صدق و کذب در میان نظریات مختلفی که در این‌باره وجود دارد، چیست. یا در فلسفه معرفت، بدانیم که چه زمانی استدلال، موجه است و چه زمانی ناموجه است، چه زمانی سخن معقول و چه زمانی نامعقول است.

در دایره دوم که کمی بزرگتر است، شاخه‌های کم‌اهمیت‌تر فلسفه قرار می‌گیرند که به اعتبار ساحت‌ها و قلمروهای مختلف جهان هستی تقسیم شده‌اند. برای ساحت‌هایی نظیر خدا، طبیعت، زمان و مکان فلسفه‌هایی وجود دارد که به آنها می‌پردازد اما مورد نیاز دانشجویان علوم‌انسانی نیست زیرا در آن انسان مورد مطالعه قرار نمی‌گیرد.

اما بخش عمده‌ای از دایره دوم، به انسان می‌پردازد و این‌جاست که شاخه‌های فلسفه ناظر به انسان پدید می‌آید که خود به دو دسته بزرگ تقسیم می‌شوند؛ فلسفه‌هایی که ناظر به ساحت‌های مختلف انسان نظیر جسم، زبان، نفس، عمل و ... و شاخه دوم فلسفه‌هایی که به فرآورده‌های انسانی می‌پردازند نظیر اجتماع.

ما علاوه بر فلسفه اجتماع، برای نهادهایی که درون آن وجود دارد نیز فلسفه‌هایی داریم هرچند تعداد آنها مورد اختلاف عالمان است، اما حداقل شش نهاد عمده در اجتماع وجود دارد که شامل خانواده، تعلیم و تربیت،(پدیده) اقتصاد، (پدیده) سیاست، اخلاق، دین و مذهب است و هر کدام فلسفه‌ای دارند که به آن می‌پردازد. فرآورده‌های دیگری بشری نیز فلسفه دارند؛ مانند فلسفه فن‌آوری، فلسفه هنر، فلسفه عرفان و... که همه در دایره دوم قرار می‌گیرند.

در دایره سوم که وسیع‌تر است به ساحت‌های مختلف معرفت می‌پردازیم. اینجاست که فلسفه‏هایی ناظر به رشته‌های علمی‌ داریم؛ مانند فلسفه ریاضی، فلسفه علوم‌تجربی، فلسفه علوم‌تاریخی، فلسفه علوم‌عرفانی، فلسفه‌علوم‏دینی و مذهبی (الهیات)، فلسفه علوم‏هنری، فلسفه علوم‏ادبی... . همچنین بخشی از معرفت ما خود «فلسفه» است پس «فلسفه فلسفه» داریم که تقریبا می‌توان گفت با کانت پدید آمد.

بعضی از این علوم زیرمجموعه‌هایی دارند، مثلا فلسفه علوم‌تجربی، به دو شاخه بزرگ تقسیم می‌شود؛ فلسفه علوم‌تجربی‌طبیعی، و فلسفه علوم‌تجربی‌انسانی. فلسفه علوم‌تجربی‌طبیعی هم سه شاخه بزرگ، فلسفه فیزیک، فلسفه شیمی و فلسفه زیست‌شناسی دارد. فلسفه علوم‌تجربی‌انسانی به فلسفه روانشناسی، فلسفه جامعه‌شناسی، فلسفه علم‏سیاست، فلسفه علم‏اقتصاد و فلسفه مدیریت و... تقسیم می‌شود.

در اینجا خلطی وجود دارد که ما باید به آن توجه کنیم؛ فلسفه پدیده‌های زندگی انسان در دایره دوم و فلسفه علوم آنها در دایره سوم قرار می‌گیرد. برای مثال پدیده اقتصاد متفاوت از علم اقتصاد است و هر کدام فلسفه‏ای دارد. عدم توجه به این تفاوت‌ها، مغالطه‌هایی را درباره فلسفه‌های میان آن دو در بین دانشگاهیان به‌وجود آورده است.

نیاز دانشجویان علوم انسانی به فلسفه‌ورزی

دانشجویان علوم انسانی به این سه شاخه فلسفه که در کوچکترین دایره قرار دارد، نیازمندند زیرا می‌خواهند به سخنان صادقی درباره انسان دست پیدا کنید و نه سخنان کاذب. پس در ابتدا باید بدانید که صدق و کذب یعنی چه و هر کس به کدام نظریه درباره صدق و کذب گزاره‌ها قائل است که این در فلسفه منطق قرار دارد.

دانشجویان علوم‌انسانی می‌خواهند استدلال کنند پس نیازمند معرفت‌شناسی هستند. باید بدانید در چه اموری می‌توان استدلال کرد و در چه اموری نمی‌توان. چه استدلالی، مدعی شما را مبرهن می‌کند و چه استدلالی مبرهن نمی‌کند بلکه معقول می‌کند و درجات تائید شما چقدر باید باشد.

در دایره دوم، شاخه‌هایی که به فلسفه خدا و طبیعت و فضا و مکان و ... می‌پردازد، مورد حاجت دانشجویان علوم انسانی نیست. اما شاخه‌هایی از فلسفه که که به ساحت‌ها و فرآورده‌های انسانی می‌پردازد، برای شما است. مثلا دانشجوی جامعه‌شناسی به فلسفه اجتماع نیازمند است. در دایره سوم نیز، بعضی از فلسفه‌های مربوط به معارف و دانش‌های «انسانی» نظیر فلسفه علوم‌تجربی انسانی، علوم‌تاریخی و علوم‌عرفانی و علوم‌دینی و مذهبی و... نیازمندید.

اما دانشجوی علوم انسانی تنها به فرآورده‌ای به نام فلسفه نیاز ندارند، بلکه به فرآیند آن نیز نیاز دارند. فرآیند یک سیر و حرکت است و فرآورده آن (فلسفه) چیزی است که ما در پایان این جریان به آن می‏رسیم.

نکاتی درباره فلسفیدن

فرآیند فلسفه‌ورزی یا فلسفیدن با چهار نکته همراه است. اول این‌که، فلسفیدن با حیرت و سوال آغاز می‌شود. این حیرت با سرگردانی همراه است. فلسفیدن تنها شان کسی است که چشم ِ ذهن او «قرار نگرفته است» و به تعبیر افلاطون، چشم دل او هنوز دنبال جواب است و دانشجویان علوم انسانی باید بر سر هر چیزی «چرا» بگذارند.

نکته دوم این است که در فرآیند فلسفیدن، تعیین‌کننده حق و باطل فقط عقل و استدلال عقلی است و اگر چیز دیگری شما را راضی کرد و نزاع شما را با مخاطب خودتان فیصله داد، دیگر فلسفیدن نیست. در اینجا، کشف و شهود عارفان و سخنان بنیان‌گذاران ادیان و مذاهب، آیات کتاب‌های آسمانی، تحقیقات تجربی، واقعیات تاریخی، شعر و ادبیات و همچنین «فهم عرفی» نمی‌تواند فیصله‌بخش نزاع‌های فلسفی باشد.

در نکته سوم باید بگویم که در فلسفیدن، پرونده هیچ امری مختومه نمی‌شود و به محض مختومه‌شدن، نشان می‏دهیم که روح فلسفی نداریم زیرا اقتضای روح فلسفی این است که همیشه فلسفه نو امکان «گفته‌شدن» داشته باشد. ما ممکن است به آثار فیلسوفان مراجعه کنیم، به نکته‌ای بر بخوریم و مورد مداقه تازه‌ای قرار بدهیم پس هیچ امری نقطه ختامی ندارد.

نکته چهارم، درباره خلقیات فیلسوفانه است که اولین بار ارسطو از آن تحت عنوان فضائل فکری نام برد. در قرن اخیر، پس از دوره جنگ جهانی دوم و بلاخص در سال‌های دهه هشتاد بحث‌های بسیار عظیمی درباره فضائل فکری و اخلاقی فیلسوفان درگرفت . اگر فضائل فکری نداشته باشیم، فلسفه‌دان هستیم اما فلسفه‌ورز نیستیم. کتاب فضائل فکر اثر «لیندا زاگربسکی» از بزرگترین فیلسوفی قرن بیستم درباره این بحث است.

فضائل فیلسوف

آقای ملکیان در پایان سخنرانی‌اش از شش ویژگی درباره فضیلت اخلاقی سخن گفت. به گفته او فیلسوف نباید خودشیفته باشد چون خودشیفته می‏گوید هر چیزی چون از آن ِ من است، رجحان بر هر چیزی دیگری دارد.

دوم این که درباره عقاید دیگران پیش‌داوری نکنیم. سوم این‌که «جزم و جمود» با روحیه فلسفی نمی‌خواند. چهارم تعصب است که با فلسفه‌ورزی منافات دارد زیرا به عقیده‌ای پای‌بندیم و به قوت و ضعف شواهدی عقلی درباره آن عقیده، نمی‌اندیشیم. همچنین باید با هرگونه بی‌مدارایی و بی‌تحملی نسبت به عقاید مخالف، ناسازگار باشیم زیرا از بی‌مدارایی طرف مقابل می‌هراسد و افکارش را بازگو نمی‌کند. ویژگی ششم این‏که خرافه‌پرست نباشیم زیرا خرافه،‌ پذیرفتن سخن نامدلل است.

دکتر میرزایی اهرنجانی از اساتید گرانقدر دانشکده مدیریت دانشگاه تهران درگذشت
ایشان مولف دو کتاب پیشگام در زمینه فلسفه تئوری های سازمان هستند که در انتشارات سمت به چاپ رسیده است
همچنین چندین مجلد کتاب دیگر نیز از ایشان به چاپ رسیده که بنده عناوین خاص آنها را به یاد ندارم
 
دکتر میرزایی اهرنجانی
 
بنده شخصا محضر ایشان را درک نکرده ام اما اساتید بنده که با ایشان کلاس داشته اند بسیار از روح لطیف و طبع شاعرانه ایشان تعریف کرده و می کنند.
روحش شاد و یادش گرامی باد
 
او نیز به قله رفت
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

نکشی کشته می شوی

و بین خودمان باشد، کاش تو هم مثل دیگری می کشتی تا کشته نشده بودی

البته نه، تو پهلوانی و در مرام تو چنین چیزی نبود و برای همین دوستت داشتم

کشته شدن تو مرا به اصالت کلام پست مدرنیست ها بیشتر معتقد می سازد

گویا عناوین مدرنیته گرایانه ای همچون «قوی ترین مرد ایران» هیچ تضمینی حتی برای حفظ جانت بود

گویا به رغم باور عموم، قوی تر است که به دست ضعیف تر کشته می شود

... سخت است که وقتی دلت در قلیان و آشوب است با مغزت بنویسی

روحت شاد پهلوان

به یاد روح الله داداشی

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

اعیادی را که می گذرد همیشه خوب به یاد دارم. نوروز در بچگی عالم دیگری داشت. آن زمان 500 تومنی عیدی که بابا می داد شیرین تر از تعدد صفرهای عیدی های امروزم بود. آن زمان آلایش کمتری در جانم رخنه کرده بود و روانم سفیدتر از امروز بود. آن زمان ماهی های قرمز تنگمان را گاهی اوقات تا نوروز سال بعد هم نگه می داشتیم. البته همیشه به این آرزو ماندیم که این ماهی ها در طول یک سال حتی چند میلیمتر بزرگتر شوند یا معجزتی شود و آسمان به زمین بیاید و بچه دار شوند.

آن زمان فارغ از توصیه های امروزی برای نکشتن ماهی ها و نریختن سبزه ها در خیابان، هم به راحتی در مراسم چینی-ایرانی ماهی کشی ملی شرکت می کردیم و هم دستی بر سبز کردن خیابان ها با سبزه های گندم و نخود و لوبیا و غیره داشتیم. حداقل از آن زمان تا کنون اگر هیچ چیز پیشرفت نکرده باشد حمایت از حقوق حیوانات و ماکیان ارتقا یافته است، البته حقوق انسان ها را نمی دانم.

نمی دانم سال بعد چگونه خواهد بود، شاید تنها پیش بین خوش بینانه این باشد که ماهی های قرمز کمتری کشته شوند، شاید سال بعد با صنف همسترها قرارداد ببندیم و سر سفره هفت سین سال بعد به جای ماهی همستر بگذاریم یا شاید هم با سگ ها قرارداد بستیم که هم به درد «سین» می خورند و هم وفادارترند.

نوروز همیشه نشان از تغییر و تحول داشته و دارد، نوروز روزیست نو که نمی دانیم در آن با چه مواجه خواهیم بود. نوروز نماد پذیرش تغییر در زندگی ماست. نشان اینکه می دانیم شاید سال بعد دوباره با همین وضعیت نباشیم، شاید خیلی از خوشی ها را نداشته باشیم و شاید به خوشی های بزرگتری دست یابیم، و با صحه گذاشتن بر این تغییر و تحول و به رسمیت شناختن آن، در کنار عزیزانمان آرزو می کنیم که سال بعد سال خوبی برای ما و عزیزانمان باشد.

نوروز آبستن باوری بزرگ در میان ایرانیان و تمام کسانی که سال نو را جشن می گیرند است؛ باور به اراده ما برای خوب زیستن. باور به اینکه نمی دانیم سال آینده چگونه خواهد بود اما آرزو می کنیم سالی خوب باشد و سعی می کنیم آن را بهتر از سال پیش بسازیم. نوروز زاده میل ما آدمیان برای بهتر زیستن در ادوار زندگیست و اگر چنین موهبتی در درون ما نبود هر سال به جای نوروز کهنه روز داشتیم و به یاد سالی که از عمرمان گذشته بود افسوس می خوردیم و اشک می ریختیم. اما نوروز نشان از میل ما به بهتر زیستن و بهتر ساختن زندگی خودمان و دیگران دارد.

امیدوارم سال جدید سال کودکان نشسته در سرما با ترازویی برای سنجیدن وزن غرور ما نباشد، امیدوارم سال نو سال نگاه های بالا به پایین، سال ستم، سال ظلم و سال دروغ نباشد. امیدوارم سال نو سال افسوس بر گذشته نباشد بلکه سال ساختن آینده باشد. امیدوارم سال آینده برای تمامی آنهایی که شاید امسال برایشان نوروزی در کار نبوده است، روزی نو باشد. طبیعت و افعالش زیباست، چه جان بخشیدنش و چه جان گرفتنش، اما امیدوارم سال بعد سال جنگ و غارت و وحشی گری و سال کشته شدن انسان ها به دست انسان نباشد. امیدوارم سال بعد سالی باشد که هر یک از ما حتی به قدر کوچکی یک سلام، رنگ زیبایی به زندگی دیگران بزنیم و فرابگیریم که در عین گوناگونی و اختلاف، با هم و در کنار هم زندگی کنیم و سهمی از تلاشمان را به ساختن دنیایی بهتر برای زیستن اختصاص دهیم. امیدوارم سال نو سال تکرار اشتباهات گذشته نباشد.

برای خودم و تمامی شما عزیزان آروزی سالی خوب دارم.

سال نو مبارک

مسلما مستحضر هستید که چندیست اسلامی سازی علوم در مملکت ما بحث داغ محافل شده و موافقان و مخالفانی دارد. در این راستا نکته جالب برای بنده این بود که مکتبی نیز در عرصه جهانی با نام مکتب اسلامی سازی دانش شکل گرفته که عمده دانشمندان آن مالزیایی هستند و مطالب در خور توجهی راجع به دانش اسلامی گفته اند. البته مطالبی که در مورد اصول روش شناسی اسلامی نوشته بودند برای بنده جالب تر بود. 
ذیلا مقاله ای را که از یکی از این اندیشمندان برای کاری کلاسی ترجمه کرده ام برایتان قرار می دهم. هر چند ساختار مقاله بسیار ساده و گاه مطالب تکراری می شود اما برای ورود به بحث مقاله خوبیست. در صورت تمایل هم به مقالاتی که امیدورام بتوانم پیوست کنم رجوع کنید که غنی ترند.
 
مطلب کمی طولانیست اما حقیقتا حوصله چند تکه کردن آن را ندارم.
 
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

 

مفهوم اسلامی از دانش

 

مقدمه

این مقاله چشم­اندازی وسیعتر را نسبت به مفهوم دانش در پی میگیرد و در پرتوی سوره علق قرآن کریم به چیستی دانش، عناصر آن و شش بعد آن که در پنج آیه اول این سوره آمدهاند میپردازد. همچنین این مقاله دانش[i] را از جهل[ii] تفکیک کرده و چشم­انداز جدیدی برای نگریستن و واکاوی این موضوع مهم ارایه میدهد. جهل صرفاً به معنای نبود دانش نیست. یک فرد واجد دانش ممکن است جاهل هم باشد زیرا جهل در واقع اشاره به عدم توانایی شناخت و تشخیص حقیقت الهی و نیروی و اراده خالق جهان که در خلقت او متجلی است دارد. و همین خلقت است که موضوع مطالعات انسان را تشکیل می­دهد. موضوع یادگیری انسان نیز بدین ترتیب شامل همه علوم طبیعی و اجتماعی و مطالعات روح و روان و تفکرات استعلایی میشود. اسلام هیچ گونه محدودیتی بر حوزه دانش طلبی نمیگذارد و کل عالم را حوزه یادگیری انسان میداند. آنچه برای دانش شرط و اقتضاست شناخت الهی و تقرب به خداست که باید ناشی و جاری از همه انواع یادگیری باشد.

با این حال این تنها شرطی نیست که اسلام بر آن تاکید میکند. فرایند کسب دانش مستلزم نوعی پدیدارشناسی است که یک یادگیرنده یا شاگرد را به دو صورت متأثر میسازد. نخست اینکه وی به طور مستمر نوعی حس ندانستن هیچ چیز را همراه با افزایش یادگیری در خود پرورش میدهد؛ قرار گرفتن در معرض دانش بیشتر، خودآگاهی او را به عنوان یک یادگیرنده بیشتر میکند. بنابراین نوعی حس فروتنی پیدا می کند و در عین حال خداوند را به خاطر برکات بی­نهایتی که به او عطا داشته است شکر میگوید. دوم اینکه ممکن است دریابد که نادان است و از بازشناسی خود به عنوان ذرهای کوچک و ناچیز در گستره عالم بازماند. بدین صورت وی احساس بزرگی کرده و مبتلا به خودبزرگ بینی میشود. این پدیده باعث ظهور فرعون­گری و ستمگری میشود و این حالت شیطانی و ضد انسانی است. سرمنشأ تمام افراط­گرایی­ها، بنیادگراییها و تروریسم از همین جاست. این جهل است و نمیتوان آن را دانش پنداشت چرا که دانش اساساً انسان را فروتن و تبدیل به فردی متواضع، آرام و دوست­داشتنی میکند. بدین ترتیب احساس فروتنی و افتادگی یکی از اجزای ضروری فرایند یادگیری است.

دانش یا کسب میشود یا از سوی خدا اعطا میشود. دانش نوع دوم اشاره به دانشی دارد که به پیامبران الهی ارزانی شد. آخرین فرستاده خدا مأخذ و سرچشمه تمامی دانش در عالم است. دانشی که انسان تا کنون به دست آورده در نزد خدا اندک محسوب میشود. اما رسول اکرم شهر دانش است. با این حال او فروتن بود و سیره­ای که برای ما به جای گذاشته سراسر درس تواضع و افتادگی است. بدین ترتیب ما میتوانیم حداکثر میزان دانش را از این مأخذ مقدس بدست آوریم که در سبک زندگی (سیره)، و وحی الهی (قران) متجلی است.

این امر ما را به شناخت مآخذ مختلف دانش رهنمون میشود. انسان اساساً برون­فهم است و به واسطه تجربه حسی خود یاد میگیرد. اما در عین حال درون­فهم نیز هست و از ایدههای ذهنی و افکارش نیز میآموزد. با این حال وحی منشأ برین است که ورای ادراک بشر و هوشمندی او قرار دارد. بدین ترتیب تنها با پیوند قوی با زنجیره یادگیریهای مرتبط کننده ما با رسول اکرم است که میتوانیم از این منشأ بهره بجوییم. لذا رسالت کسب دانش بدون رهنمودخواهی از رسول اکرم قابل تحقق نیست و ممکن است همه تلاشهای بشر را ضایع سازد.

همانند قلمروی دانش، در این مورد نیز نهایتی وجود ندارد. پایانی برای دانش وجود ندارد چنانچه پایانی برای خدایی خدا و امامت رسول اکرم وجود ندارد. دانش تمام عالم خلقت را در بر میگیرد. یک فرد میتواند به قدر ظرفیت بالقوه خود بکوشد و وقتی به قله رسید شگفت زده خواهد شد و این حس تنها از طریق سکوت مشهود او قابل مشاهده است.

 

تعریف

به لحاظ لغت­شناختی واژه عربی علم از عین، لام، و میم مشتق شده که به معنی دانستن است:

العِلمُ ادرَاکُ الشَّيءِ بِحَقِیقَتِهِ. «دانش آگاهی از چیزی با رجوع واقعیت آن است».

لذا دانش آن قضیه یا گزارهای است که حاکی از دانستن یک واقعیت عینی موجود در خارج است. کلمه دانش به گزارهای که شامل موضوع و محمول و واقعیت موجود عینی متناظر با محتوای گزاره است قابل اطلاق است. موضوع و محمول دو حد[iii] یک گزاره هستند که توسط یک رابط[iv] (که همیشه صرفی از فعل بودن است) با یکدیگر ترکیب میشوند. یک گزاره یا صحیح است یا غلط و سوال در مورد درستی یا غلطی آن تنها وقتی پدید میآید که اظهارات قاطعی راجع به موضوعات انجام شده باشد. بنابراین نتیجه میگیریم که هر گزارهای را نمیتوان دانش دانست؛ تنها گزارهای دانش نامیده میشود که معتبر و قاطع باشد و روایی مستحکمی با توجه به واقعیتی که متکی به آن است (نسبت به گزاره بیرونیست) داشته باشد.

 

عناصر دانش

تعریف دانش ما را به چهار عنصر دانش میرساند:

1. مشاهده­گر

2. موضوع

3. توانایی مشاهده

4. هدفمندی

 

مشاهده­گر

فردی که به دنبال دانش یا مشتاق یادگیری در مورد حقیقت است مشاهده­گر نامیده میشود. این امتیاز ویژه انسان است که برترین مخلوقات خداست. یک مشاهده­گر عموماً به عنوان یک شاگرد شناخته میشود، کسی که در همه حال در پی دانستن چیزی است. دانش اقیانوسی بی­کران است. هیچ کس نمیتواند ادعای دانستن همه چیز را بکند. کسی که ذرهای از این اقیانوس را چشیده باشد عالِم (اندیشمند) خوانده میشود.

 

موضوع

چیزی که در مورد آن کاوش میشود، و در پی شناخت آن هستیم، موضوع نامیده میشود. موضوع دلالت بر هر گونه واقعیت معین یا مجرد، چه با استفاده از ذهن و چه با حس دارد. کل مخلوقاتی که در عالم و موجودیتها و حقایق فیزیکی و ماورای فیزیکی آن وجود دارد موضوعات دانش هستند.

 

توانایی مشاهده

این عنصر سوم دانش است و معطوف به آمادگی و قابلیت بالقوه یک مشاهده­گر برای دانستن چیزی است. اگر موضوع متعلق به عالم طبیعت است، مشاهده­گر باید برخوردار از توانایی حسی برای مشاهده، ادراک و دانستن آن موضوع از طریق حواس پنجگانه خود باشد. از سوی دیگر اگر موضوع به واسطه عقل و استدلال قابل شناخت باشد مشاهده­گر باید توانایی ذهنی لازم را داشته باشد. سومین مورد اینکه اگر دانش در مورد یک موضوع بدون شهود[v] قابل اکتساب نیست، مشاهده­گر باید در اولین گام، خود را به این توانایی مجهز کند. و بالاتر و برتر از همه موارد فوق توانایی دریافت و درک وحی است که ویژگی خاص امامان و پیامبران است. این امر ورای توان انسان و برای او غیرقابل اکتساب است و مسلماً نوعی توانایی الهی است که خداوند به بندگان خاص خود و پیامبران و امامان ارزانی داشته است.

 

هدفمندی

چهارمین و آخرین عنصر دانش هدفمندی است. هدفمندی اشاره به ره­پویی هدفمند برای ادراک و شناخت یک موضوع اشاره دارد. این امر مستلزم قابل درک بودن موضوع از طریق تواناییهای مشاهده­گر است، یعنی آن موضوع با تواناییهای بالقوه مشاهده­گر قابل شناخت باشد.

 

مفهوم دانش در پرتوی سوره علق

اکنون بگذارید مفهوم دانش را در پرتوی پنج آیه اول سوره علق بررسی کنیم. 17 رمضان است. تنها معتکف خاشع غار حرا با نزول فرستاده خدا (جبرئیل) عطر حضور خدا را در این غار حس کرده است. خداوند متعال به بلند مرتبه­ترین انسان و آخرین پیامبر خود در میان انسانها، از طریق وحی سخن میگوید.

اقْرَأْ بِاسمِ رَبِّك الّذِي خَلَقَ (1)

خَلَقَ الانسنَ مِنْ عَلَقٍ (2)

اقْرَأْ وَ رَبّك الأَكْرَمُ (3)

الّذِي عَلّمَ بِالْقَلَمِ (4)

عَلّمَ الانسنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ (5)

 

خداوند از طریق واسطه خود با انسان در مورد سیستم آموزش و واکاوی دانش مشهود در این پنج آیه سخن گفته است و ذهن انسان را با بینشهای بیشماری از شعور و معرفت آکنده کرده است. این نخستین رهنمود و وحی اسلام است که در غار حرا نازل شده و پیامبر اکرم نخستین شاگرد و خداوند متعال نخستین معلم و آموزگار بوده است. اگر در مورد ابعاد مختلف آیات فوق تعمق کنیم سه معنای و دکترین علمی زیر را خواهیم یافت:

1. مفهوم خلقت

2. خلقت انسان

3. عظمت خداوند

اما از آنجا که همه این موارد به بحث ما ارتباط ندارد صرفاً مفهوم دانش را در اینجا بررسی میکنیم و بحث خود را به شش ویژگی زیر در مورد مفهوم دانش که در این پنج آیه این سوره قابل برداشت است محدود میکنیم.

 

شش ویژگی مفهوم دانش

1. دانش: باید دریابیم دانش چیست؟ و ماهیت آن چیست؟

2. هدف دانش: چرا باید دانش کسب کنیم و در پی دانش باشیم؟ هدف از دانش چیست؟

3. سیلابس (برنامه). سیلابس مفهوم اسلامی از دانش چیست و اسلام بر چه جنبههایی پرتو افشانده است؟

4. ره­آورد دانش: نتیجه یا پیامد ممکن پس از کسب دانش چیست؟

5. ابزارهای دانش: ابزارهای دانش چیست؟

6. قلمروی دانش: قلمروی دانش چه باید باشد؟

حال به هر یک از این موارد به صورت تفصیلی پرداخته میشود.

 

مفهوم و اهداف دانش

اگر در مورد آیه اول سوره علق تعمق کنیم درمی­یابیم که این آیه با کلمه «خواندن» شروع میشود. آغاز سوره با این کلمه دلالت بر این دارد که خداوند وحی خود را با فرمان کسب دانش شروع کرده است. بنابراین کسب دانش اولین گام برای شروع رسالت است. به همین ترتیب اگر به آخرین کلمه آیه پنجم نگاه کنیم درمی­یابیم که بهترین رسالت [رهبری] نیز از کسب دانش ناشی میشود. آغاز و همچنین اوج پیامبری نیز چیزی جز دانش نیست؛ یعنی آغاز همه چیز و انجام همه چیز. همه چیز جز در پرتوی دانش معنا و بقایی ندارد. حقیقت دانش جویی و اهمیت واقعی آن به وضوح مشخص است. میتوانیم دریابیم که کسب دانش به منظور ارتقا و ترویج این رهنمود الهی چقدر اهمیت دارد. همچنین این سوره ما را به مجاهدت و سخت­کوشی در برابر ظلمات جهل نیز ترغیب میکند.

 

دانشی که سزاوار برتریست

باید به یاد داشته باشیم که دانش و تحصیل صرفاً به معنای سواد داشتن نیست. توانایی خواندن و نوشتن یا دریافت برخی احکام یا تسلط بر برخی جنبههای دانش حرفهای، خود صرفاً هدف اصلی و عمده نیست. هدف کسب دانش بسیار والاست، و موهبتی است که کل عالم خلقت را شامل میشود. میتوان گفت که بالا یا پایین، هیچ چیز در این عالم ورای قلمروی دانش نیست. هر چیز در آسمانها و زمین و میان آنها در محدوده دانش قرار دارد. اما آنچه در این میان اهمیت عمدهای دارد در آیه نخست مشهود است:

اقْرَأْ بِاسمِ رَبِّك.

خداوند متعال از رسول اکرم میخواهد تا یادگیری را با نام خداوند (که به او اعطا شده) آغاز کند. این امر دال بر این است که تنها آن دانشی از نظر خداوند قابل قبول است که با نام خدا شروع شود، یعنی دانش مبتنی بر نام خداوند که جایگاهی محوری و اساسی در ایدئولوژی و دکترین اسلامی دارد.

باید به یاد داشته باشیم که مفهوم اسلامی دانش، محدود به دانش دینی یا معنوی (روحانی) نمیشود. این دانش تمامی دانش علمی، مدرن و دنیوی را در بر میگیرد. تاریخ اسلام شواهد متعددی از این امر دارد که دانشمندان مسلمان دستور الهی این مکتب را در کسب علوم مدرن دنبال کردهاند:

اطلُبُوا العِلمَ وَلَو بِالصِّینِ، فَانَّ طَلَبَ العِلمِ فَرِیضَةُ عَلَی کُلِّ مُسلِمٍ.

قران کریم بارها انسان را به غلبه [تسخیر] عالم انگیخته است که این امر بدون تسلط بر علوم مدرن ممکن نیست. اما نکته مهم در اینجا این است که آن دسته از دانش علوم مدرن شایسته برتری هستند که در پی رضایت خداوند متعال باشندد.

 

دانش و شناخت خدا

یادگیری، که با نام خداوند متعال شروع شود، در دکترین و ایدئولوژی اسلامی نقطه مرکزی تاکید است و به معرفت خداوند می­انجامد. بدین ترتیب تنها دانشی دانش واقعی محسوب میشود که انسان را به خدا نزدیکتر کند و شناخت خدا و بندگی واقعی او را در پی داشته باشد و دستیابی به او را تضمین کرده و در نهایت انسان را به اجرای قوانین اسلامی و عملی ساختن فرامین خدا رهنمون شود. در مقابل، دانشی که بین ما و خداوند فاصله بیندازد دانش واقعی نیست. دانش و اکتشافات مدرن و علمی ما را هم به لحاظ فکری و هم عملی به خداوند متعال نزدیکتر میکند. یک دانشمند برخوردار از ذهن و دیدگاه وسیع، اصولاً یک یکتاپرست است. دانش به معنای آگاه بودن است اما تنها آن نوع آگاهی به معنای واقعی کلمه دانش است که به شناخت خدا و تقرب به او بینجامد.

 

جهل چیست؟

حال این سوال پیش میآید که جهل چیست؟ آیا به معنی ندانستن چیزی است؟ قبلاً دیدیم که تنها دانشی ارزشمند و ارزنده است که به شناخت و معرفت الهی بینجامد. لذا دانشی که ما را از خداوند دور کند و ابزاری برای تقرّب ما به او، و معرفت، آگاهی و شعور نسبت به او نباشد دانش نیست، بلکه عین جهل است. اگر فردی درجات تحصیلی زیادی داشته باشد اما دانشش باعث شود خدا را فراموش کند او یک اندیشمند (عالِم) نیست بلکه جاهل است. دانشی که وی از آن برخوردار است چیزی جز جهل نیست. ابوجهل (پدر جهل و نادانی) به خاطر نداشتن توانایی خواندن و نوشتن ابوجهل نبود؛ وی در زمان خود فردی باسواد محسوب میشد. علت ابوجهل خواندن او این بود که دانش او نمیتوانست به او در شناخت خداوند متعال کمک کند. و این همان است که چرا مفهوم اسلامی از دانش در پی شناخت خداوند است و فرایند یادگیری با نام مبارک او آغاز میشود.

لذا پیامبر اکرم سرچشمه دانش در روزگار بشر است و هموست که با این سطح دانش ما را به تحصیل و فروتنی و تواضع تشویق کرده است. تمام اعمال او گویای اطاعت از خداوند است و هر کلمه او نشانگر سپاس او از خداست. حال باید پرسید، انسان امروز سر مست غرور از چیست؛ دانشش یا جهلی که از آن بی خبر است؟ چرا انسان تا بدین حد متکبر است؟ انسان امروز به خاطر دانش ناچیزی که در دست دارد خودبین، مغرور و متکبر شده و همین است که او را چنین بدخو و بدکردار کرده است. دانش همیشه باید منجر به منشی آمیخته با فروتنی و تواضع گردد.

 

مآخذ دانش

«مآخذ دانش» موضوعی بس گسترده است. با این حال ما بحث خود را به آنچه از پنج آیه اول سوره علق برمی­آید محدود میکنیم. خداوند متعال میگوید:

الّذِي عَلّمَ بِالْقَلَمِ (4)

نور دانش از نوک قلم منتشر میشود. قلم نقطه اتکای مهمی در مسیر یادگیری است. مآخذ دانش و یادگیری چنانچه خداوند متعال در اینجا اشاره کرده است بسیارند. خداوند تنها به آنچه به ما در آغاز جستجو برای دانش کمک میکند و آنچه مؤثرترین و پایدارترین ابزارهای یادگیری است اشاره کرده است. لذا قلم نشانگر تمامی راهها و ابزارهای دیگر یادگیری نیز هست. اشاره به قلم به عنوان یک مأخذ دانش، دیگر مآخذ دانش را نفی نمیکند؛ بلکه تنها اهمیت قلم را در فرایند کسب دانش و نقش آن به عنوان ابزاری برای حفظ دانش و انتقال آن به نسلهای دیگر یادآور میشود. با دریافتن اهمیت قلم، ما باید دیگر مآخذ دانش که در ادامه به اختصار مورد بحث قرار گرفتهاند را نیز بشناسیم.

مآخذ دانش به سه بخش تقسیم شدهاند:

1. حواس پنج­گانه فیزیکی

2. حواس پنج­گانه ذهنی

3. لطایف پنج­گانه شهود

 

حواس پنج­گانه فیزیکی

خداوند به انسان پنج مأخذ دانش برای تماس و برقراری ارتباط با محیط پیرامونش ارزانی داشته است. انسان از طریق این حواس دنیای فیزیکی و واقعیتهای اطرافش را میشناسد و آگاهیاش را نسبت به آنها افزایش میدهد. این حواس را حواس پنج­گانه فیزیکی مینامیم که عبارتند از:

1. لامسه

2. بینایی

3. شنوایی

4. چشایی

5. بویایی

این حواس صرفاً اطلاعات خام حسی را به ذهن انسان ارایه میدهند. هر یک از این حواس در حوزه خاصی کار میکند و قابل جایگزینی با هم نیستند. هر یک از این حواس پنج­گانه کارکردهای خاص خود را دارند. هیچ یک از آنها نمیتواند در مسیری که برای او تعیین نشده است دست به قضاوت بزند. لذا اگر چیزی وجود داشته باشد اما حس خاص مربوط به درک آن موجود نباشد، آن چیز را نمیتوان حتی با مجموع دیگر حواس حس کرد. از این مقدمات نتیجه می­گیریم که ما نمیتوانیم بر عدم وجود یک چیز، بر پایه حوزه محدود حواس فیزیکی­مان قضاوت کنیم و رای دهیم.

 

لزوم وجود عقل در کنار حواس پنج­گانه

در اینجا به یکی دیگر از محدودیتهای حواس پنج­گانه اشاره میکنیم. حواس پنج­گانه دادهها را با نظارت و حمایت ذهن گردآوری و پردازش میکنند. بدون هدایت ذهن، این حواس قادر به هیچ­گونه نتیجه­گیری نیستند. این حواس به خودی خود قادر به تولید دانش یا اطلاعات معنادار نیستند. بدن انسان مانند یک ماشین خودکار کار میکند. مغز در این ماشین شبیه یک رایانه مرکزی است که فعالیتهای انسان را کنترل میکند و بدن را هماهنگ میکند و همچنین نوعی حس شعور بر مبنای حواس ایجاد میکند. هیچ کدام از حواس فیزیکی قادر به پردازش دادهها نیستند. عقل و هوش است که دادههای دریافتی را پردازش میکند.

 

پنج حس ذهنی

خداوند متعال پنج حس فیزیکی را برای دنیای مادی خلق کرده و به ذهن انسان نیز پنج حس (توانایی) ذهنی داده است که عبارتند از:

1. شعور متعارف[i]

2. تصور[ii]

3. تفکر[iii]

4. حافظه[iv]

5. ارتباط[v]

در ادامه به اختصار در مورد هر یک از این حواس توضیح میدهیم.

 

1. شعور متعارف: این توانایی ذهنی قبل از جذب و هضم دادههای برگرفته از حس در ذهن، آنها را گرفته و میپذیرد. برای مثال وقتی چشمان ما چیزی را میبیند شعور متعارف این داده حسی را گرفته و میپذیرد. میتوان این وضعیت را به مخزن شعور متعارف تشبیه کرد که حواس پنج­گانه به آن میریزند.

2. تصور: تصور، اشکال و تصاویر حواس و ادراکات دریافت شده توسط مخزن شعور متعارف (از حواس پنج­گانه فیزیکی) را حفظ و نگهداری میکند. برای مثال وقتی ما کلمه ارباب را میشنویم، تصاویر آن یعنی «الف، ر، ب، الف، ب» در تصور ما ثبت میشود.

3. تفکر: این حس ذهنی معانی و برداشتهای ضمنی یا اشکال معنایی تحریکات حسی فیزیکی را اخذ کرده و برداشتهای ادراک شده را به حس بعدی جهت ذخیره انتقال میدهد.

4. حافظه: معانی حواس و اشکال فیزیکی آنها را به شکلی مشابه کاری که قوه تصور میکند ثبت میکند. 

5. ارتباط (رابط): این حس، معانی ادراک شده توسط تفکر را به اشکال فیزیکی ذخیره شده در تصور ربط میدهد. این امر ما را قادر به درک و تمییز میان کلماتی که میشنویم میکند. تمامی این حواس ذهنی به صورت مشترک و هماهنگ کار میکنند.

باید گفت که حواس فیزیکی متکی به قوای ذهنی هستند. از سوی دیگر نیز حواس و قوای ذهنی هم وابسته به حواس فیزیکی هستند. حواس ما شدیداً حساس و آماده برای برداشتهای محیطی هستند. اگر یک نوزاد را بلافاصله پس از تولد به مکانی منتقل کنند که هیچ صدایی برای تحریک شنوایی او نباشد، او به صورت غیرعادی رشد میکند و قادر به صحبت کردن و یا درک حتی یک کلمه پس از 50 سال هم نخواهد بود. این همان چیزی است که برای عقل نیز رخ میدهد زیرا هر چه ما میگوییم ناشی از هر آن چیزی است که میشنویم. ما صداها را میشنویم، حافظه ما آنها را ذخیره میکند، ذهن ما به این صداها از طریق فرایند ارتباط معنی میدهد و آنگاه ما صداهای مشابهی را با استفاده از فرایند محرک، ترکیب و پاسخ تولید میکنیم. اگر هیچ محرکی نباشد، هیچ پاسخ و هیچ نوع یادگیرینیز نخواهد بود. اگر فردی هیچ چیز نشنود ذهن او قادر به ذخیره هیچ نوع صدا، واژه، نواخت، سبک، لهجه یا تلفظی نخواهد بود. ذهن او مانند کاغذی سفید و بدون هر گونه خطی باقی میماند. به همین ترتیب نیز او نمیتواند توانایی تکلم و بیان احساسات و تمایلات و نیازهایش را پیدا کند. برای همین دلیل است که پیامبر اکرم در هنگام کودکی به زنی بادیه­نشین سپرده شد تا بتواند زبان عربی ناب و سلیس را با شنیدن از آنها، صحبت کردن با آنها، اصلاحات آنها و زندگی با آنها بیاموزد.

 

انسان و محدودیتهای دانش او

هیچ شکی در این نیست که ذهن انسان تنها به جایی که حواس نامبرده میتوانند دست یابند، دست مییابد. ذهن خارج از حوزه حواس کار نمیکند و بدون این حواس فیزیکی چونان عضوی فلج در بدن است. همچنین همه حواس نیز بدون ذهن بی­فایده و بی­ارزش هستند.

لذا مآخذ اعطا شده به انسان با یکدیگر نوعی وابستگی متقابل دارند. اما حتی با وجود همین کارکرد پویا و متقابل سوالهایی در مورد واقعیت وجود دارد که به انتظار پاسخ باقی میمانند. مانند اینکه هدف زندگی انسان چیست؟ چه کسی انسان را خلق کرده است؟ او چگونه این خلقت را انجام داده است؟ آغاز جهان چگونه بوده و چطور پایان مییابد؟ رابطه میان انسان و عالم خلقت چیست؟ از چه قانونی برای داشتن زندگی مطبوع و مفید در جهان باید پیروی کرد؟ خوب چیست و بد چیست؟ چه چیز منصفانه و چه چیز غیرمنصفانه است؟ وضعیت انسان پس از مرگ چیست؟ آیا مرگ پایان زندگی است یا آغاز یک زندگی جدید؟ آیا پس از مرگ انسان مسئول امورش هست یا نه؟

بسیاری از این سوالها را میتوان فهرست کرد که هر انسانی که در پی یک زندگی هدفمند است نیازمند پاسخگویی به آنهاست. انسان برای پاسخگویی به این سوالها انسان فقط حواس پنج­گانه را که خالق به او داده در اختیار دارد اما این حواس تنها در حوزه وظایفی که به آنها محول شده عمل میکنند. واقعیاتی که این سوالها به آنها اشاره دارند بسیار دورتر از حوزه عمل حواس هستند، آنها ورای جهان مادیاند. و این خارج از دسترس حواس است. ذهن و عقل بشر نیز از واکاوی و پاسخگویی به این سوالها باز میماند. حواس فیزیکی و ذهنی در اینجا چاره­ساز نیستند.

 

شهود

خداوند متعال همچنین به انسان مأخذ معنایی دیگری ارزانی داشته که وجد[vi] یا شهود نامیده میشود. این مأخذ نیز پنج بعد دارد که به عنوان ظرایف یا لطایف پنج­گانه[vii] شناخته میشوند.

1. گوهر ظریف دل [قلب]

2. گوهر ظریف روح یا لطایف روانی

3. گوهر ظریف سر یا لطایف سری

4. گوهر ظریف پنهان

5. گوهر ظریف غیب

این لطایف نور چشمان دل شما هستند. با این لطایف پرده از واقعیتهای گفته شده برداشته میشود و صدای عالم معنا به گوش میرسد. آنگاه دل (قلب) ما چنین واقعیاتی را فرا میگیرد که حواس و عقل قادر به درک آنها نیستند. اما شهود یا وجد (وجدان) نیز در حوزه وجود مادی محدود است. امام غزالی میگوید:

وَ وَراءِ العَقلِ طَورٌ آخَرَ، تَنفَتِحُ فیهِ عَینٌ أُخرَی فَیُبصَرُ بِهُا الغَیبُ، وَ مَا سَیَکُونُ فِي المُستَقبِلِ، و أمُورٌ آخرُ، العَقلُ مَعزُولٌ عَنهَا. «مقامی بالاتر از عقل وجود دارد، که چشمان معنا را میگشاید. به وسیله این بینش میتوانید واقعیتهای عالم نادیدنی را ببینید؛ رویدادهایی که وقوع آنها در آینده مقدر شده است و دیگر اموری که خارج از قلمروی فهم عقل هستند».

وجد نیز محدودیتهای خود را دارد و قادر نیست به هیچ­گونه آگاهی نسبت به واقعیت خدا یا صفات او دست یابد. حواس پنج­گانه، ذهن و وجد هیچ یک نمیتوانند اطلاعاتی نهایی و قطعی راجع به خلقت انسان، هدف خلقت او، مرگ و رویدادهای پس از آن بدست دهند.

هیچ یک از مآخذ دانش نمیتوانند چیزی قطعی، مشخص و نهایی به دست دهند. انسانی که بدین روی امید خود را از دست داده تنها میتواند در پیشگاه خداوند به خاک افتاده و بگوید «ای پروردگار عالم! در پی معرفت تو هستم، میخواهم درباره عالم خلقت بدانم و همچنین خود را بشناسم. اما هیچ ابزاری برای ارضای این عطش ندارم. اکنون فقط تویی که میتوانی عالم ناپیدای نامتناهی خود را به روی من بگشایی و عالم راز و واقعیتهای پنهان خود را به من نشان دهی. هیچ کس جز تو نیست که بتواند مأخذ دانشی به من ارایه دهد که بتوانم از آن طلب کنم و بدست آورم».

 

وحی الهی

تمام ابزارهای کسب دانش ممکن که در اختیار انسان هستند وقتی به پایان حد خود میرسند وحی الهی[viii] به میان میآید. واقعیتها و حقایقی که ورای دسترس حواس پنج­گانه، عقل و شهود هستند تنها از طریق وحی الهی قابل آموختن هستند. وحی عطیهای الهی است که خداوند متعال به بندگان خاص، امامان و پیامبران خود اعطا کرده است. یک انسان عادی حتی نمیتواند فکر دسترسی به این منبع الهی را داشته باشد و نمیتواند ماهیت تجربه موسوم به وحی را درک کند.

 

قلمروی دانش

ما در پرتوی سوره علق، مفهوم دانش در اسلام، هدف اصلی کسب دانش، سیلابس ارایه شده برای انسان در مورد کسب دانش، مآخذ دانش و ره­آورد آن را فرا گرفتیم. حال ممکن است کسی بپرسد چرا خداوند به انسان آموخت که بیاموزد یا چرا قران هیچ محدودیتی در مورد کسب دانش برای انسان مقرر نکرده است؟ برای پاسخ به این سوال باید به آیه پنجم سوره علق رجوع کنیم که میگوید:

عَلّمَ الانسنَ مَا لَمْ يَعْلَمْ (5)

با توجه به این آیه مشهود است که قران کریم هیچ محدودیتی برای دانش قرار نداده است. خداوند متعال هر آنچه را قبل از آن انسان نمیدانست به آموخت. چشم او را به روی حقایق و واقعیتهای عالم خلقت که هیچ چیز در مورد آنها نمیدانست، گشود و ذهن او را به شعور مجهز ساخت تا قادر به تشخیص درست از غلط باشد. خداوند متعال دانش همه امور را به ما اعطا کرده است. فیض آموزش او همواره جاری و در حال باریدن است و هر کس به اندازه ظرفیت خود از آن بهره میگیرد. تمام موضوع به این بستگی دارد که انسان چقدر از این رحمت لایتناهی خداوند بهره بگیرد؛ خداوند متعال هیچ محدودیتی بر آن قرار نداده است. تمامی عالم خلقت چونان کتابی بر روی کسی که مشتاق یادگیری است به صورت بی­پایان و نامحدود باز است و این گستردگی در آیه زیر مشهود است:

وَ فَوقَ کُلِّ ذِی عِلمٍ عَلیمٌ (79)

این مطلب دال بر این است که بشر تا جایی که میتواند در طلب علم حرکت کند. هیچ محدودیتی بر این سفر وجود ندارد. او میتواند تا سر حد امکان از این سیلابس گسترده و باز بیاموزد. خداوند متعال هیچ غایتی برای این سفر مشخص نکرده است. هیچ پایانی بر دانش نیست همانگونه که هیچ پایانی بر خدایی خدا نیست.

 


طبقه­ بندی غایت­ شناسانه دانش

دریافتیم که دانش واقعی دانشی است که ابزاری برای شناخت خدا و نزدیکی به او باشد. اما طبقه­بندی بر این مبنا نباید صرفاً علوم قرانی را در برگیرد بلکه باید شامل زیست­شناسی، فیزیک، شیمی، سیاست، جامعه­شناسی، اقتصاد، تاریخ، فناوری هستهای، علوم رایانهای، مدیریت، تجارت، ارتباطات جمعی و همچنین مطالعات دینی نیز باشد. تنها شرط این است که ما باید دانش را برای رضایت و خواست خدا به دست آوریم و به عنوان ابزاری برای شناخت و تقرب به او. لذا همه آنهایی که مطالعاتشان را با نام خداوند و با هدف تقرب به او شروع میکنند، در هر کجا و بر روی هر چه که کار کنند شاگردان مطالعات اسلامی محسوب میشوند زیرا همه این شاخههای علوم ما را به نوعی به شناخت خدا رهنمون میشوند.

حقیقت­جویی نوعی جستجو در راه و به سوی خداست. فردی برخوردار از ذهنی آرام و با قدرت استدلال که ساعیانه در حوزههای مختلف دانش کار میکند نهایتاً به معرفت الهی میرسد. هر چه جلوتر میرود و در مراتب تفکر و اندیشه پیشرفت میکند، بیشتر از یگانگی خدا، حاکمیت او، الوهیت و جنبههای متعدد عظمت و شکوه او آگاه میشود. لذا هر معلم و شاگردی و هر آموزگار و آموزندهای که در پی دانش است باید آگاه باشد که وی در راه یادگیری قدم برمی­دارد و تنها هدف ارزشمند در این عمر کوتاه زمینی میتواند این باشد که به نسبت به خالق حقیقی معرفت بیابد، و صرفاً به او تقرب و نزدیکی جوید.

 

حوزه گسترده و باز دانش

دانش دریای بی­کرانی است که هیچ مرزی ندارد. سفری است مستمر به سوی نور (روشنایی). دانش را نمیتوان به هیچ حوزه مطالعاتی خاص محدود کرد. اندک تأملی بر واژه خلق در سوره علق بر ما روشن میسازد که نمیتوان هیچ­گونه موضوعات خاصی را برای حوزه کسب دانش مشخص و معین کرد؛ میدان یادگیری باز و گسترده است. خداوند متعال میگوید:

اقْرَأْ بِاسمِ رَبِّك الّذِي خَلَقَ(1)- «بخوان به نام پروردگارت که (همه چیز) خلق کرده است».

در این آیه هیچ اشارهای نشده که پروردگار چه چیزی را خلق کرده است. اگر ما نیز چنین اشارهای را بیفزاییم باعث محدودیت این آیه و معنای آن شدهایم. خداوند متعال این موضوع را برای واکاوی و مباحثه باز قرار داده است. کلمه خلق در این آیه به معنای کلی به کار برده شده و این آیه در توصیف خلقت هیچ چیز نمیگوید. این مطلب دال بر این است که خداوند هیچ جهت خاصی را برای مطالعه خلقت و فرایند خلقت مشخص نکرده است. بدین ترتیب یادگیری نیز بی حد و مرز باقی مانده است. هر آنچه در عالم وجود دارد توسط خداوند خلق شده است. بنابراین انسان باید به واسطه دانش اکتسابیاش دریابد که عالم خلقت تنها به واسطه خداوندی که موجود است و ابدی و ازلی است در حال فعالیت است. خداوند متعال است که ابرها را برای باریدن بر فراز سرزمینی هدایت میکند؛ هموست که حشره کوچک و ناچیزی را از شکاف یک سنگ تغذیه میکند؛ و هموست که دست یاری خویش را در آزمون و خطاهای بشر به سوی او دراز میکند. او خداوند عالم خلقت، یگانه و بی­همتاست. دانش او شامل جزئیترین چیزهاست و او منشأ تمامی دانش است. و ای بشر! دانش توست که تو را راهنمایی کرده و به خداوند رهنمون میشود. «او که همه چیز را خلق کرده» در این آیه بدین معناست که وقتی به وسعت عالم خلقت نظر می­افکنید باید فیض و خیر بی انتهای خداوند را بر تمامی عالم متصور شوید. باران سخاوت او برای تمام سرزمینها و برای تمام تشنگان است. به هر جا که چشمانتان را در آسمان بگردانید، شاهد شکوه و برتری پروردگار آسمانها و زمین خواهید بود. در مجموع هر آنچه در عالم خلقت در پیرامون خود شاهد هستید شاهکاری از خداوند متعال است.

بحثی که تا بدین جا داشتیم مربوط به محتوای آیه اول از منظر موضوع مفهوم دانش و هدف آن بود. این بحث ما را به این نتیجه­گیری میرساند که نمیتوانیم در مورد اینکه یک دانش درست یا غلط است تصمیم بگیریم؛ مگر زمانی که هدف دانش مشخص شده باشد. بدین ترتیب اهداف دانش است که یک دانش را الهی یا غیرالهی میکند.

 

سیلابس (برنامه)- برنامه و مجموعه یادگیری

در اینجا باید اشاره کنیم که واژه سیلابس و مترادفهای آن مانند برنامه درسی، رئوس دوره، برنامههای یادگیری و دیگر عباراتی که به طور معمول برای بیان این ایده بکار میروند برای بیان آنچه انسان فانی در مورد معرفت الهی و ابزارهای تقرب به خالق عالم بداند ظرفیت لازم را ندارند. بدین روی آنچه در اینجا در پی معرفی و ارایه آن با استفاده از واژه سیلابس هستیم با استفاده از نوعی دید بسیار کلی نسبت به این واژه قابل حصول است.

هر چه در عالم مخلوقات وجود دارد به خداوند بزرگ نسبت داده میشود چرا که او خالق کل عالم است. لذا دانشی که کسب میکنیم نیز باید وابسته و متعلق به هر آن چیزی باشد که در عالم خلقت وجود دارد. آسمان و زمین، ماه و خورشید، ستارگان و سیارگان، پهنای اقیانوسها و جریان پر پیچ و خم رودخانهها به دریا، سیلابها و زمین لرزه­های سهمناک، نواخت آبشارها، شکفتن غنچهها، طلوع و غروب خورشید، طراوت دنیای سبز گیاهان، شکوه و جلال درختان و تنوع سنگها، روایح فریبنده و تلون چشم­نواز برگها و میوهها، و باید گفت کل عالم خلقت و آنچه در اوست سراسر مخلوق یکتا پروردگار عالم هستند. خدایی که هیچ شریک و همتایی ندارد؛ او بی­جفت و یکتاست. سوال اینجاست که انسان باید در پی دانستن چه چیز باشد که معرفت الهی و تقرب به باری تعالی را برای او میسر سازد؟

عبارت الذی خلق و معانی ضمنی آن به طور کلی دلالت بر بی­نهایت بودن موضوعات و مطالب یادگیری دارد. این عبارت نشانگر خوبی برای اشاره به فراسیلابسی است که شامل هر چیزی که توسط خدا در عالم خلقت خلق شده است و انسان باید در پی مطالعه آنها باشد میشود. این سیلابس گسترده و باز شامل هر مخلوق جاندار و بی­جانی میشود و هر آنچه پروردگار آفریده است در این سیلابس جای میگیرد.

 

رفع یک سوء برداشت معمول

مباحث فوق ما را به این نتیجه­گیری میرساند که اسلام فعالیتهای دانش جویانه را به قران، متون مذهبی، مکاتب قدسی و فقه محدود نمیکند. بلکه این فهرست شامل همه علوم و فناوریهای مدرن نیز میشود. واژه علق و دلالتهای ضمنی آن شاهدی بر این هستند که علوم، موضوعات یادگیری خاصی دارند. علق به معنای توده آویختهای شبیه به خفاش است و دکترینی بیولوژیک برای مطالعه در مورد فرایند خلقت است. لذا میتوان نتیجه گرفت که مفهوم اسلامی دانش نه هیچ مرز شناختی خاصی را مشخص کرده و نه هیچ سیلابس مطالعاتی محدودی را برای دانش ارایه داده است. اسلام درهای دانش را به کل عالم باز گذاشته است.

 

تفاوت میان قران و دیگر شاخههای دانش

قران کریم منشأ تمام یادگیریهاست. اما تفاوتی بارز میان قران و دیگر کتابها وجود دارد. قران کلام خداست و کتابهای مختلف مکتوب دیگر شاخههای دانش حاوی مطالعات انسان در مورد مخلوقات خداوند هستند. این کتابها تنها با موضوعات و موارد خاصی سر و کار دارند. کتاب یک رشته خاص، در مورد دیگر رشتهها خموشی پیشه میکند. بدین روی این کتب با قران قابل قیاس نیستند. قران کریم گنجینه تمام دانش و یادگیریای است که ممکن است انسان تا آخرالزمان نیاز داشته باشد. علوم و فناوریها نتیجه واکاویهای انسان در مسیر رهنمودهایی هستند که خداوند در قران بیان کرده است. آنها بخشهایی از دنیای لایتناهی گنجانده شده در قران هستند. همه دانشها از قران سرچشمه میگیرند و این امر حقیقت پایه دکترین اسلامی در مورد دانش است.

 

یک حقیقت ظریف

قران کریم ایدئولوژی مکتوبی به ما ارایه میدهد. قران به عنوان یک نظریه برای اعتباریابی در آزمایشگاه انسانی مقدس (پیامبر اکرم) به آزمایش گذاشته شده است. رسول اکرم تجسم قران است- آموزههای دینی که در او به عمل درآمدهاند، الگویی برای تمام بشر هستند. همانطور که دانش گنجانده شده در قران نامحدود است سیره پیامبر اکرم نیز نامحدود است زیرا یک چیز نامحدود نمیتواند دربرگیرنده چیزی نامحدود باشد.

 

ره­آورد (پیامد) دانش

موضوع برجسته آیه سوم سوره علق اشاره به تأثیر دانش بر منش انسان، راه و روش او و عادات شخصیتی او به طور کل دارد. این مطلب به معنای پیامد و ره­آورد دانش در هنگام عملی شدن آن است. آنچه دانش بر شخصیت و منش انسان بر جای میگذارد در آیه سوم آمده است. خداوند متعال میفرماید:

اقْرَأْ وَ رَبّك الأَكْرَمُ (3)

پروردگار عالم بالاتر و برتر از همگان است. آغاز و پایانی ندارد. او خداوندگار ازلی و ابدی است. او ابدی، برترین، و بالاترین است. نور (روشنایی) او تمام عالم خلقت را در بر دارد. تمامی مخلوقات، چه جاندار و چه بی­جان، تحت فرمان او هستند. آیات مقدس سوره علق به انسان بزرگترین حقیقت عالم را میگوید، یعنی اینکه عظمت، شکوه و جلال تنها مشخصات خداوند هستند. انسان چیزی جز موجودی حقیر و ناچیز نیست. دانش نیز به او فروتنی و تواضع و اسلوب فرمانبرداری از خدا را میآموزد. دانش به او مهارت درک و فهم جلال و جمال الهی را میدهد. وقتی قلب او از دانش آکنده میشود، در پیشگاه خداوند تعظیم کرده و از همه دیگر تعلقات آزاد میشود. او از هیچ کس جز خداوند نمیترسد و شهامت قد برافراشتن و مقابله با همه ستمکاران عصرش را پیدا میکند. او سر در مقابل هیچ فرعونی خم نمیکند و دستش را پیش هیچ ثروتمندی دراز نمیکند. وی تنها از خداوند و پیامبر اکرم درخواست میکند. او به عظمت و شکوه خداوند و کاستی و بی­توانی خود باور دارد.

 

حس فروتنی و افتادگی

وقتی شاخههای درخت بار میوه میآورند در پیشگاه خداوند تعظیم میکنند. اما شاخههای خشک زیر بار میوه میشکنند. به همچنین، وقتی انسان به مطالعه شاخههای مختلف دانش میپردازد، اسرار عالم در برابر او سر فرود میآورند. آنگاه وی حس فروتنی پیدا کرده، متواضع و افتاده میشود. لبان او به سپاسگزاری و حمد خدای باز میشوند و خود را در دریای نعمات الهی غرق میبیند. اما در مقابل اگر دانش در او حس خوددوستی، خودخواهی، و تکبر به وجود آورد، خود را به جای خداوند مسئول و مسبب دستاوردهایش میداند و همه چیز را نتیجه سخت­کوشی شخصی خود میداند و بدین روی او یک اندیشمند حقیقی نیست. بلکه جاهلی است که هیچ دانشی از حقیقت ندارد.

کلمه اقرأ در این آیه تکرار شده است. خداوند در کنار «اقرأ» به بزرگی خود نیز اشاره کرده است. این امر دلالت بر این دارد که ایمان به عظمت خداوند نتیجه حتمی کسب دانش است. اما اگر دانش چنین تأثیری بر جای نگذارد و انسان حس فروتنی، افتادگی و تواضع نکند، و به بزرگی و جلال خداوند معتقد نگردد، دانش او ابداً دانش نیست و چیزی جز جهل و ناآگاهی نیست.

 

رفع مسئله برتری

دانش حس فرمانبرداری را در انسان پرورش میدهد، قلب و روح او را با فروتنی و تواضع تصفیه کرده و تکبر و حس برتری را از ذهن او میزداید. مسئله برتری غالباً مرضی علاج­ناپذیر است، و ریشههایش را در اعماق وجود انسان میدواند. احساس خدایی نیز از همین بیماری سرچشمه میگیرد. ستم و سرکوب نتیجه همین حالت بدسگال ذهن است که بطن تولد فرعونها و نمرودهاست. این حس مادر همه بنیادگراییها، افراط­گرایی­ها، و تروریسم است؛ آرامش و صلح را تباه ساخته و جوامع انسانی را نابود میکند. با این حال هنوز هم میتوان از طریق دانش بر این مسئله فائق آمد. دانش حس برتری را در انسان محکوم کرده و به پس میراند و به حفظ تعادل، توازن و تواضع او کمک میکند. دانش توان تحمل و ثبات عاطفی در جوامع را افزایش میدهد و فروتنی را به روان انسان تزریق میکند و سبب کامیابی او میشود. با این حال اگر فردی حس کند همه چیز را میداند و جستجویش برای کسب دانش به اتمام رسیده، دانش در او چنین تأثیری ندارد. اگر فردی پس از کسب دانش چنین اعتقادی پیدا کند که همه چیز را میداند، او هنوز هم در ظلمات جهل خود گرفتار است و راه حقیقت را گم کرده است.

 

«هیچ نمی­دانم» همراه همیشگی دانشمند است

انسان دانشمند و اهل خرد میگوید: «مراقب انسان نادانی که خود را خردمند میپندارد باش». سفر به مقصد دانش هرگز پایان نمییابد. یک فرد همیشه دانش آموز میماند. ما حتی نمیتوانیم فکر بدست آوردن کل دانش را داشته باشیم. حقیقت این است که هر چه بیشتر دانش کسب میکنیم، بیشتر حس کمبود دانش میکنیم. هر چه بیشتر در این مسیر گام برمی­داریم، حس ندانستن بیشتر ما را مقهور خود میکند. باید باور کنیم که دانش اقیانوسی بی­انتهاست و ما حتی جرعهای از آن را نچشیدهایم. وقتی به بالای تپه میرسیم تازه درمی­یابیم که هنوز در کفیم و ظرف دانشمان هنوز خالیست. خداوند متعال منشأ همه دانشهاست.

دانش این حس را در انسان ایجاد میکند که هیچ چیز نمیداند. تواضع و فروتنی سکوی پرش به دانش است. ابوبکر صدیق میگوید:

العِجزُ عَن دَرکِ الادرَاکِ اِدرَاکٌ. «اشعار به ناتوانی از دانستن، دانش نامیده میشود».

 

رتبه­بندی دانش

این ادعا که انسان میتواند تمام دانش را بدست آورد بی­معناست. دانش استمرار بی­پایان اطلاعات و آگاهی است که به صورت نامحدودی در عالم خلقت پخش شده است. این دانش یا به وسیله جوینده آن کسب میشود یا توسط خدا به بندگانش ارزانی داده میشود. پیامبر اکرم آخرین فرستاده خداست که خداوند کل عالم خلقت را برای او خلق کرده است. ورای قدرت برآورد و ارزیابی ماست که بدانیم خداوند متعال چه میزان و چگونه دانشی را به پیامبر اکرم ارزانی داشته است.

چنانچه پیش از این نیز اشاره شد در مرتبت دانش، کسی که ادعای برتری میکند، همیشه فروتر از کسان دیگر است. همچنین باید به یاد داشته باشیم که سطح دانش الهی [دانشی که توسط خداوند به بندگان خاص اعطا شده است] بالاتر از همه دانشهای ماست. رتبه دانش الهی همیشه بالاتر از سطح تصور ماست. این دانش بالاترین سطح دانش در عالم است که بالاتر از آن دانش غیر قابل دستیابی خداوند است. ذهن انسان قادر به درک دانش خداوند نیست. مطالعه زندگی پیامبر اکرم نشان میدهد که او بالاترین مقام را در دانش داشت اما با این حال در زندگی اسطوره تواضع و فروتنی بود. دانش او دانشی در مراتب بسیار بالا و غیر قابل قیاس با دانش ما بود. خداوند در قران کریم فرموده است که موجودات انسانی بخش بسیار کوچکی از دانش را در اختیار دارند:

وَ مَا اُوتِیتُم مِّن العِلمِ اِلَّا قَلِیلاً (85)

حد نهایی دانش کسب شده توسط بشر تنها بخش کوچکی از آن است که پیامبر اکرم در اختیار داشت. همه دانش از او سرچشمه میگیرد که میگوید:

أَنَا مَدِینَةُ العِلمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا.

أنَا دَارُ الحِکمَةِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا.

 

تا چند روز پیش این خبر را از قول معاون وزیر علوم نشنیده بودم که در کشور ما 5 رشته زیر 40 درصد دانشجویان را به خود مشغول کرده­اند: حسابداری، مهندسی کامپیوتر، مدیریت، مهندسی برق، حقوق.

 

60 درصد دیگر دانشجویان در دیگر رشته­هایی که شاید شمار آنها بالغ بر چند ده تا می­شود مشغول به تحصیل هستند.

این مطلب و بعضی مطالب داغ این روزها که خود بهتر از آن خبر دارید به خودم آورد تا تاملی شخصی در این مورد داشته باشم. شاید اگر از بسیاری از پدر و مادرها بپرسید که چه رشته­ای بهتر است یا اگر از آنها بخواهید رشته­های دبیرستانی و دانشگاهی را به ترتیب رتبه بندی کنند با چنین جوابی روبرو شوید: در دبیرستان اول ریاضی، بعد تجربی، بعد هم اگر نشد بالاخره انسانی هم بهتر از هیچ است. در دانشگاه هم مهندسی برق یا کامپیوتر، پزشکی و غیره و غیره و در آخر فهرست هم شاید چند رشته علوم انسانی- اجتماعی.

جالب است که در مملکتی این چنین، باز هم رشته­هایی چون حسابداری و مدیریت و حقوق گوی سبقت را از نظر تعداد دانشجو از رشته-های فنی و مهندسی ربوده­اند. البته برای این امر تبیین­های زیادی وجود دارد. رشته­های انسانی فوق، یعنی حسابداری و مدیریت و حقوق نیازی به آزمایشگاه و مخارج آن چنانی ندارند چند استاد می گیری و میلیون­ها دانشجو تربیت می کنی. اما رشته­های مهندسی و فنی به هر حال تجهیزاتی می­خواهند که پذیرش دانشجو را با محدودیت مواجه می­کند. البته من نمی­دانم که چقدر تقاضا در مملکت ما برای این رشته­های فنی زیاد بوده و یا چقدر دانشگاه­ها از کیفیت خود زده­اند تا توانسته­اند باز هم پا به پای رشته­های پیش پا افتاده­ای چون مدیریت پیش آیند و دانشجو بگیرند.

تبیین دیگر این است که پذیرش در رشته­های انسانی مانند سه رشته فوق بهره هوشی متوسط و گاه نه چندان خوبی می­خواهد و لذا تعداد قبولی آن بیشتر است. البته این تبیین هم با نوعی مشکل روبروست چون اگر واقعا هوش پذیرفته شدگان در رشته­های فنی فوق بسیار بالا می­بود طبیعتا تعداد آنها نباید بدین حد می­رسید، چرا که معمولا آدم معمولی (رشته انسانی) زیاد است و آدم نابغه (رشته فنی) کم.

به هر حال هر گونه هم که تببین کنید جای بسی تعجب دارد. به راستی سر منشا این رتبه بندی عوامانه برتری علوم فنی و مهندسی و فروتری علوم انسانی- اجتماعی در چیست؟

معمولا می­گویند چیزی که نادر و کمیاب است ارزش و طالب بیشتری دارد و شاید این دلیلی برای مطلوبیت اجتماعی رشته-های فنی در مقابل علوم انسانی باشد. اما رتبه بندی فوق که ظاهرا گویای چنین چیزی نیست. چرا که تعداد دانشجوی برق از مدیریت بیشتر است پس احتمالا کم کم بازار آن هم اشباع می­شود و به سرنوشتی چون پزشکی دچار می­شود. آیا این تبیین خوبی است؟ نمی دانم.

تبیین دیگر درآمد این رشته­هاست. شاید تصور بر این است که رشته­های فنی و مهندسی درآمد بیشتری از علوم انسانی-اجتماعی دارند. من در این مورد اطلاعاتی دارم اما اطلاعاتم به حدی نرسیده که بخواهم بگویم درآمد کدامیک قطعا بیشتر است اما وقتی می­بینم نیمی از ظرفیت کلاس­های ارشد رشته­های مدیریت و اقتصاد را دانشجویان مهندسی و دیگر رشته­ها پر می-کنند کمی به فکر فرو می­روم.

تبیین دیگری که به نظر جالب می­رسد از سختی رشته ناشی می­شود. دوستی داشتم و دارم که کارشناسییش را مهندسی برق در امیر کبیر بود و برای ارشد به مدیریت آمد و از آنجا که به نوعی احساس می­کرد وزنه­ای در رشته مدیریت است و منتی بر این رشته نهاده که در آن وارد شده، روزی در هنگام امتحانات به من گفت: وای که چه حال می­کنم. تو کارشناسی پدرم برای امتحانا در می­اومد اما این رشته اینقدر آسونه که اصلا فشاری حس نمی­کنم. کلا رشتش چیزی نداره و به درد نمی­خوره.

من به او گفتم خوب دوست من شما که سطح بهره هوشیت بیشتر از مجموع هوش 5 تا دانشجوی علوم انسانیه تو همون رشته خودت ارشد می­خوندی. مسلما با این هوش سرشارت منشا اثر می­شدی!

اما سوالی که می­خواهم مطرح کنم و نکته اصلی بحث است این است که آیا واقعا رشته­های مهندسی از انسانی سخت­ترند؟ در نگاه اول با پوزخندی می­گویید: صد البته! اما شما سختی را در چه می­دانید؟ آیا منظورتان سختی در روش است؟ سختی در موضوع مورد بررسی است؟ یا چیز دیگری؟ اگر منظور از سختی، سختی در روش شناسی است، به زعم بنده هیچ رشته­ای مانند رشته­های علوم انسانی تنوع روش شناسانه و بحث­های روشی ندارد. اما اگر منظور از سختی روش شناسانه وجود فرمول-ها و قضیه­های سنگین ریاضیاتی است که به بهره هوشی بالایی نیازمندند پس باید گفت رشته سخت نیست، بلکه رشته­ای نسبتا ساده و قطعی است که در قالب فرمول­های ریاضی به مسائل قطعی (البته قطعیت با این میزان در این رشته­ها نیز وجود ندارد اما نسبت به رشته­های علوم انسانی مطرح شد) پاسخ می­گوید و دانشجویان آن صرفا باید هوش لازم برای کار کردن با این سیستم فرمولی را داشته باشند. تعبیر کردن چنین حالتی به سختی، مقتضی و مناسب نیست. اگر سختی اینگونه مد نظر بود مسلما خیل دانشجویان هوشمندی که به رشته­های اقتصاد و مدیریت می­آمدند تحولی در این رشته-ها ایجاد می­کرد چرا که آنها به ابزار ورود به دنیای هزار توی علم و تولید علم (یعنی بهره هوشی) مجهزند و رشته­های ما نیز که به قول آن دوستم مثل آب خوردن هستند، پس چرا دوست بنده و سایر دوستان چند هزار نفری بنده نتوانستند تحولی در این رشته آسان ایجاد کنند؟ لذا این طور نتیجه می­گیرم که برخورداری صرف از بهره هوشی بالاتر و توان فهم مسائل ریاضی وار باعث اعتلای رشته­ها و پیشرفت علم نمی­شود.

به زعم بنده معیار سختی یا دشواری یک علم را باید در موضوع مد نظر آن جست. موضوعی که در صدد بررسی، فهم، تبیین، پیش بینی و کنترل آن است. به عنوان مثال به هدف کلاسیک علم (که الان شاید دیگر به قوت سابق نیست) رجوع کنیم، یعنی تولید علم پیش­بینی کننده و کنترل کننده. امروزه به لطف دوستان رشته­های مهندسی بشر پیشرفت­های بسیار بسیار زیادی کرده که نباید از نظر دور داشت و الحق جای تقدیر و تحسین دارد. حرکات سیاره­های منظومه شمسی چنان دقیق پیش­بینی می­شوند که ناسا می­تواند موشکی را به سمت دنباله داری پرتاب کند و دقیقا به هدف بخورد و در مورد آن مطالعه کند. اما ما در رشته مدیریت (به عنوان مثال) در پیش بینی رفتار یک کارمند جز درمانده­ایم. سری به کتاب های ما بزنید و ببینید چقدرها نظریه در مورد رضایت شغلی داده شده است که هنوز هم همگی در همه کتاب ها تدریس و ارایه می­شوند. همگی انها از حیثی درست و از حیثی نادرستند و هیچ یک به طور کلی و دقیق نمی­توانند به مدیر راهی را پیشنهاد کنند که اگر انجام داد رضایت شغلی کارمند حتما بالا برود. البته اندیشمندان زیادی با ارایه نظریه­هایی مبتنی بر نظریه­های بگرفته از علوم طبیعی مانند نظریه بازی ها، نظریه آشوب و نظریه پیچیدگی سعی کردند ره به جایی ببرند اما باز هم ما در این مورد درمانده­ایم. البته به شما بگویم نه ما در این موضوه درمانده­ایم (که بهره هوشی مان پایین است) بلکه دوستان فرنگی مان نیز که کنکوری ندارند تا آنها را به لحاظ بهره هوشی جدا کند هم در این موضوع درمانده­اند. این موضوع را مد نظر داشته و به ان موضوعات دیگر همچون تصمیم گیری، رهبری، کنترل، نظارت، پاداش دهی و غیره را بیفزایید. بحث من اینجاست که اگر مطلوبیت رشته های مهندسی و فنی به واسطه سختی موضوع آنها یا برخورداری از هوش بالای دانشجویان آنهاست، پس لطفا وزارت علوم گروهی از این دوستان را دعوت کنند تا فقط و فقط همین یک مسئله کوچک ما را در مورد رضایت شغلی برای همیشه حل کنند و راه حلی نهایی برای آن عرضه کنند. ... فکر نکنم از این تبیین هم ره به جایی ببریم. ضمنا توجه داشته باشیم که ابزار فوق العاده بهره هوشی یا آی کیو ابزار مناسبی برای حل مسائل علوم انسانی نیست، چرا که پژوهشگری که در پی ایجاد ارتباط با افراد است بیشتر نیازمند هوش عاطفی است و نه بهره هوشی خیلی بالا.

تبیین دیگر میزان نتایج مشهود حاصل از این رشته­هاست. روزی سعادتی شد و با رئیس دانشگاه جلسه-ای داشتم و بحث رشته و این مسائل شد و ایشان نیز که از دانشمندان علوم طبیعی بودند ابراز داشتند شما با اون دانشکده­تان ... شماها اگر می­تونستید یه دو تا آی اس آی می­دادید تا یه دردی دوا بکنید و برای دانشگاه منفعت داشته باشید!!! البته ایشون راست می­گفتند میزان تولید مقاله آی اس آی رشته­ها انسانی بسیار نسبت به رشته-های فنی پایین تره (این رو هم فعلا بگذارید به پای هوش پایین تر دانشجویان انسانی). کلا تولید علم این رشته­ها پایین تره البته دلیلشو قبلا به نوعی گفتم. نکته اینجاست که در ذهن اکثر مردم عادی و دانشگاهیان علم مساوی با آزمایشگاه، فرمول­های ریاضی، کامپیوتر و غیره است و علمی که منجر به اینگونه خروجی های مشهود نشود و یا از اونها استفاده نکند علم نیست، بلکه خیالبافیست. و بسیاری آگاه نیستند که یکی از وظایف بزرگ علوم انسانی فهم و درک رفتار بشر و انسانیت او و اندیشه پردازی و آگاهی افزایی است و صد البته که اینها به فرض وجود، نمود بیرونی کمتری دارند. به هر حال تجربه دویست ساله علوم انسانی و اجتماعی در الگوبرداری از علوم طبیعی و مهندسی در علم، ره به جایی نبرده است و به تازگی این فهم حاصل شده که الگوی تولید علم علوم طبیعی جامه ناسازی بر تن علوم اجتماعی است و این علوم شیوه-های خاص خود را نیاز دارند. ضمنا لطفا نظر دقیقی به عبارت «تولید علم» بیندازید. خود واژه تولید که اشاره به نوعی موجودیت سخت و مشهود دارد شاهد دیگری دال بر سیطره رویکردهای علوم طبیعی بر علوم انسانی در مملکت ماست. و الا چرا از واژه علم افزایی یا دانایی افزایی استفاده نمی­کنیم؟ البته جدای از این واژه ها باید گفت که ساده انگاریست اگر فکر کنیم تولید علم از طریق آی اس آی نویسی صورت می پذیرد.

تبیین دیگری که خودم نیز آن را بسیار دوست دارم این است که ما به مانند دیگر امورمان در علم نیز چنان به ظواهر و رتبه بندی چسبیده­ایم که از حقیقت جویی و حقیقت طلبی دور افتاده­ایم. ما فراموش کرده­ایم که تولید علم ضرورتا با آی اس آی صورت نمی­گیرد و دانشگاه­ها و مدرک تحصیلی نیز ضرورتا نشان از درجه علمی و یا توان تولید علم یک فرد نیستند. در حقیقت علم و علم دوستی هم در مملکت ما ابزاری شده است. ما تحصیلات دانشگاهی را نه برای خود بلکه برای دیگر چیزهایی که جامعه و خود ما به آن نسبت می-دهیم می­خواهیم. ما تحصیلات دانشگاهی را عمدتا بر اساس این موارد مطلوب می­دانیم:

 1- راه دیگری پیش پای ما نبوده و اگر درس نخوانیم چه بکنیم؟

2- تحصیلات و مدارج دانشگاهی نوعی نشانه تشخص و باسواد بودن است.

3- تحصیلات با درآمد بالاتری همراه است.

4- در کشور ما موفقیت صرفا در مسیر تحصیلی معنا پیدا می-کند.

5- و همانند اینها

و حال به هر دلیل که سوار این کشتی فرسوده و از کار افتاده شده ایم که در بندر لنگر انداخته است رو به یکدیگر کرده و به یکدیگر فخر می­فروشیم، همانند کودکانی که نه به قصد لذت بردن از بازی بلکه به قصد به رخ کشیدن برتری اسباب بازی­هایشان با یکدیگر رابطه برقرار می­کنند.

اساسا علوم برای ارضای نیاز حقیقت جویی بشر و بهتر کردن زندگی او شکل گرفته اند و همگی از یک خانواده هستند چرا که نتیجه همگی آنها به بشر برمی­گردد. لذا هر فعالیت علمی که بدین قصد صورت می­گیرد ارزشمند و گرانبهاست و نباید این هدف والا را با اندیشه­های کودکانه و عوامانه من خوبم و تو بدی، جایگزین کرد.

این مطالب را نه برای دانش دوستان عزیز، که برای افرادی نوشتم که در تمام زندگی شان سعی کرده اند نگاهی بالا به پایین یا پایین به بالا به مسائل و حتی افراد داشته باشند. نگاهی از نوع درجه بندی و خوب و بد کرد. نگاهی که گریبان گیر جامعه ما شده و همگی به آن مبتلاییم. نگاهی فخرفروشانه و بی­پایه. این نگاه از نوادگان همان نگاهی است که اشراف و نجیب زادگان به رعیت داشتند و گمان می­کردند آنها ذاتا فروترند. نگاهی که در آن حرص و طمع افراد به کمال جویی ظاهری، باعث می-شود بی هویتی و بی مقداری خودشان را با مقدار دادن و برتر خواندن امور عادی که همگان دارند، جبران کنند. زمانی خونشان را برتر از دیگران می­دانستند (چیزی که همگان دارند) و حال علمشان را یا علم فرزندانشان را برتر از بقیه می­دانند (البته علم خوب نیست باید گفت رشته تحصیلی).

امیدوارم دوستان گرامی مان علم عالم را همواره با معیار حقیقت جویی و بهتر کردن زندگی بشر بسنجند (یعنی اهداف بنیادین علم) و اگر چنین نکنند تعجبی نخواهد داشت که چندی بعد بشنویم در این مملکت سواد را با مدرک، شعور را با آی کیو، ایمان را با پينه پيشاني، زیبایی را با مدل بینی، و دما را با ترازو اندازه می گیرند.


16/10/1389

 

 

سالها پیش بود. آری سالها پیش.
با مهدی به کوه رفته بودیم. مهدی پسری چند سال از من کوچک تر بود و تازه از روستا به شهر آمده بودند. یه گوله آتیش بود. ماشاا... مثل فشنگ از کوه بالا می رفت. یادش بخیر.
هنوز هم یک عکس از او داریم. 13 به در چندین سال پیش بود. خانوادگی با هم بیرون رفته بودیم. مثله همیشه پر شر و شور بود.
یکی دو سالی گذشت و یک روز گفتند مهدی مرده!
گویا موتوری خریده بود و سر ظهر مشغول موتورسواری بود که با یک ماشین تصادف می کند و بعد به کما می رود. همه درد و اسف و سوگواری فامیل به کنار، قسمتی که مهدی را در ذهن من جاودانه کرد این بود که هنوز که در کما بود و دچار مرگ مغزی شد، خانواده اش رضایت دادند که اعضای بدنش را اهدا کنند.
می دانم که سه عضو بدنش را اهدا کرد. نمی دانم دقیقا کدام ها را اما کلیه و کبد را یادم هست. خواهرم می گفت روزی که برای گرفتن پیکر بی جانش به بیمارستان رفته بودند، مردی که کبد مهدی را در شیراز به او پیوند زده بودند آمده بود و تشکر می کرد. نمی دانم دیگر اعضای بدن او الان کجا هستند، فقط می دانم که او و خانواده اش بسیار بزگوار بودند که چنین کردند و فکر می کنم مهدی رفت اما رفتنش زندگی بخش بود.
شاید ارزش کار مهدی را تا امروز که ایمیلی از طرف دوستم برایم آمد نمی دانستم و درک نکرده بودم. این ایمیل حاوی لینکی بود که می توانستی برای اهدای اعضای بدنت پس از مرگ عضو آن شوی و متعلق به دانشگاه شهید بهشتی است.
در ثبت نام مردد بودم و حس عجیبی وجودم را فرا گرفته بود، اما شروع به ثبت نام کردم، وقتی به آخر فرم ثبت نام رسیدم، یعنی جایی که نوشته بود مایلید پس از مرگ کدامیک از اعضای بدنتان را اهدا کنید: قلب، کلیه، ریه، کبد و همه اعضا.... آنگاه بود که وقتی می خواستم تیک گزینه همه اعضا را بزنم و دکمه تایید را کلیک کنم حس عجیبی سرتاسر وجودم را فرا گرفت که با این حس توانستم گوشه ای از کار مهدی و خانواده اش را درک کنم.
به لحاظ منطقی فکر نمی کنم اعضای بدن انسان بعد از مرگش به دردش بخورند اما وقتی می خواهی این تیک را بزنی حسی عجیب وجودت را فرا می گیرد و درک می کنی که چه حس سخت و غیرقابل درک و غیرقابل انتقالی است.
نمی دانم، هر کسی در این عالم به طریقی در پی جاودانه شدن است، یکی با صدایش، یکی با نوشته هایش، یکی با رفتارش، یکی با مبارزاتش، یکی با مومیایی شدن و یکی هم با اهدای عضو. فکر می کنم زندگی بخشیدن و جاودانه شدن با اهدای عضو بهتر از خوراک کرم ها شدن است.
اگر دوست داشتید جاودانه شوید آدرس آن سایت چنین است:
http://www.ehda.ir/StaticPages/ViewPages/StaticPageView.aspx?ID=30
 ما دنیایمان را خود تعریف می کنیم، دنیایی که آن را به صورت اجتماعی ساخته و اشتراک می گذاریم و گاه آنقدر این پدیده خودساخته را دور از خویش می بینیم که تصور می کنیم از ابتدا وجود داشته و در آینده هم جدای از ما وجود خواهد داشت. به عنوان مثال به خانواده نگاه کنید. در اندرون اندیشه اغلب ما که در بافتی مشابه رشد و نمو یافته ایم خانواده اجتماعی است متشکل از یک پدر و یک مادر و فرزند یا فرزندان (نهایتا ممکن است بتوانیم خاواده ای بدون فرزند را هم تصور کنیم). در بعضی متون به این نوع خانواده خانواده هسته ای می گویند (در مقابل خانواده گسترده که ممکن است شامل مادربزرگ و پدربزرگ و دیگر اعضا نیز شود). اما آیا واقعا شکل حقیقی خانواده همین است و لا غیر؟ شاید پاسخ بسیاری از ما این باشد که بله خانواده یعنی همین؛ اما اگر اشکال نوظهور خانواده را در نظر بگیریم آنگاه شاید دیگر چنین پاسخی چندان صحیح نباشد. در این مورد سدلر (1988) در مقابل خانواده هسته ای چندین شکل دیگر خانواده را نشان می دهد:
  • دو نفر ازدواج نکرده که با یکدیگر و بدون فرزند زندگی می­کنند.
  • دو نفر ازدواج کرده یا نکرده، که با یکدیگر اما به همراه فرزندانی که از زندگی کنونی یا ازدواج­های قبلی آنان یا از زندگی آنان با هم هستند زندگی می­کنند.
  • والدین تنها که با فرزندان حاصل از یک ازدواج منتهی به فوت، جدایی یا ترک همسر زندگی می­کنند (اکثر این والدین، البته نه همگی، خانم هستند).
  • افراد مجردی که تنها زندگی می­کنند و هنوز به سن بازنشستگی نرسیده­اند.
  • افراد مجردی از یک جنسیت که با یکدیگر در یک جا زندگی می­کنند (بدون رابطه جنسی یا با رابطه جنسی).
  • افراد مجردی (معمولا دانشجویان یا کارگران جوان) از جنسیت­های مختلف که در یک جا زندگی می­کنند اما رابطه جنسی با یکدیگر ندارند.
  • افراد بازنشسته­ای که تنها زندگی می­کنند، چه زوج­های ازدواج کرده یا چه یک فرد بدون همسر (شایع­تر است) یا یک زن بیوه (کمتر معمول است).
  • برخی از انواع اجتماعات (Commune) (این شکل هنوز نادر است).
شاید شما هم مانند بسیاری از افراد بر سر موضع ابتدایی خویش پافشاری کنید و بگویید آنها به خود می گویند خانواده اما ما آنها را خانواده نمی دانیم! هر جمعی که خانواده نیست!

اما تصور کنید اگر این اقلیت نوظهور به اکثریت برسند آنگاه آنها تعریف شما از خانواده را خانواده نمی دانند. در مجموع آنچه از گذرگاه این مثال مترصد بیانش بودم، این است که بسیاری از مفاهیم درون ذهن ما (و رشته ما به تبع آن) اجتماعی ساخته هستند اما ما چنان آنها را خویش جدا کرده و عینیت بخشیده ایم که گویی قطعی الوجود و لایتغیرند؛ در صورتی که چنین نیست. حال تصور کنید که بعضی اوقات همین پدیده هایی که ما خود خالق آنها بوده ایم چنان بر چهارستون وجود ما خیمه می زنند که گویی هیچ راه گریزی از آنها نیست. به عنوان مثال داستان «اجاقش کور است» چنان در مملکت ما رواج دارد که نهایتا بسیاری از زوج ها را (علی رغم میل باطنی شان) مجبور به بچه دار شدن می کند و یا شاید چنان در گوش آقای خانواده می پیچد که نهایتا به طلاق می انجامد (حال این وضعیت را مقایسه کنید با کشورهایی که نرخ رشد جمعیتشان منفی است، آیا آنجا هم چنین داستان هایی وجود دارند؟) و اگر بخواهیم بگوییم باید بسیاری از مفاهیم ذهنی مان را به همین طور بشکنیم و دریابیم که اجتماعی-ساخته اند. به عنوان مثال خود در ذهنتان دیگر مفاهیم زیر را بشکنید:

 1-     «سازمان»- به عنوان وجودی مستقل از انسان2-     «مدیران»- به عنوان افرادی که شایسته حق مدیریت هستند و از ما (به عنوان کارمند) بهتر می دانند که ما باید چه کار بکنیم.3-     «آی اس آی»- به عنوان معیار ازشگذاری و رتبه بندی افراد و دانشگاه ها4-     «کار دولتی»- به عنوان چیزی که اگر نداشته باشی دیگر نمی توانی زندگی کنی

5-     «کارایی»- به عنوان معیار ارزشیابی سازمان ها و فلسفه وجودی آنها و ...

 

هر یک از این مفاهیم خودساخته افق فکری و عملی ما را محدود می کنند و دامنه تغییرات اجتماعی و فردی را به ید قدرت خویش در جهاتی خاص بسط و در جهاتی دیگر قبض می کنند.

 

یکی دیگر از نمونه هایی که می توان در این مورد ذکر کرد رویکرد ما به علم است (خدا بیامرزد دکارت را که فلسفه جدید را بنا نهاد و چنان پایه کمی سازی در علوم را تقویت کرد که گویی هیچ روش دیگری برای فهم و شعور وجود ندارد). وقتی کتاب های روش تحقیق را می خوانید می بینید که نوشته اند هدف تحقیق یا پیش بینی و تبیین (علت کاوی) است یا توصیف و ارزیابی (و این دقیقا همان مفهوم اجتماعی-ساخته دیگری است که افق فکری ما را محدود می کند). ما فقط آموخته ایم و به ما آموخته اند که علم (به معنای واقعی کلمه) یعنی همین، یعنی پیش بینی و کنترل و گاهی هم توصیف؛ لذا ذهن ما همیشه در صدد پرسیدن سوالات چرایی (تببین) و چیستی (توصیف) است و همین نگرش است که در عرصه علوم انسانی یا علم الاجتماع ما به انجام مطالعاتی رهنمون ساخته است که همگی در پی بررسی رابطه بین دو یا چند متغیر هستند یا در پی توصیف وضعیت یک پدیده اند. و وقتی ضریب تعیین مدلمان بالا در می آید یا فرضیه هایمان به طور معناداری تایید می شوند گمان می بریم که پرده از عالم حقیقت و معنا برداشته ایم (البته شاید هم برداشته باشیم؛ کسی نمی داند).

 

زیبایی شناسی سازمانی که شاید یکی از روندهای نوظهور در نظریه سازمان است نگرش متفاوتی به پژوهش و فهم دارد؛ زیبایی شناسی سازمانی به زبان ساده نه در پی چرایی (علت کاوی) و نه در پی چیستی (توصیف ماهیت یک چیز) است بلکه در پی پاسخ دادن به این سوال است: «وقتی یک پدیده را تجربه می کنیم چگونه حسی داریم؟» آیا منزجر می شویم، خوشحال می شویم، حس حسادت در ما شعله می کشد و غیره و غیره. این سوال نه در پی یافتن علت این احساس است و نه در پی توصیف چگونگی ماهیت پدیده تجربه شده بلکه در پی حسی است که ما با تجربه آن پدیده تجربه می کنیم.

 

مثلا وقتی با خود فکر می کنم، یادم می آید که همیشه از درس های ریاضی وار در دانشگاه فراری بودم و روزهایی که با دکتر مقدس زاده ریاضی داشتیم یا آمار داشتیم مرگم بود که دو ساعت روی نیمکت های چوبی زمخت کلاس 14 بشینم (این یک احساس است)؛ یا وقتی اتاق رئیس دانشکده را می دیدم که اکثر اوقات هم در آن بسته بود که بعضی اوقات که در آن باز بود و ته اتاق از فرط بزرگی به زحمت دیده می شد و صدای رئیس دانشکده از پشت دیوار می امد احساس خوف می کردم. همیشه از راهروی رویروی تایپ و تکثیر متنفر بودم و سعی نمی کردم از آنجا رد شوم چون هیچ کلاسی نداشت و یک دیوار لخت بود. سایت اولیه دانشکده با آن کاشی های قهوه ای و صدای قیژ قیژ پرینترهای سوزنی و گرما و سر و صدا همیشه حس خفگی به من می داد. از کارکنان سلف متنفر بودم چون فکر می کردم ارث پدرشان را از من می خواهند، از خوابگاه دو نفره ام زیاد خوشم نمی آمد چون کوچک بود و اکثر اوقات تنها بودم (محض اطلاع دوستان باید بگویم که من یک سالی را دزدکی در خوابگاه زندگی کردم و این حس استقلال به من می داد).

 

اما عاشق درس رفتار سازمانی بودم و هر چند دکتر مرتضوی همیشه کلاس های رفتارش را صبح ساعت 8 می گذاشت اما سعی می کردم علی رغم طولانی بودن مسیر خانه تا دانشگاه دیر به کلاس نرسم. عاشق این بودم که نماینده کلاس باشم اما یک دفعه دکتر مرتضوی اسب عتابش را بر قامت خطایم تاخت و دیگر از نمایندگی متنفر شدم. وقتی کارشناسی بودم به دیده حسرت به اتاق کامپیوتر ارشدها نگاه می کردم و وقتی ارشد شدم و دکتری آمد خود پیداست که چه حسی داشتم.

 به نظرتان آیا نگرش زیبایی شناسی به سازمان ها جالب نیست؟

اگر می خواهید یک پژوهش زیبایی شناسانه انجام دهید تعدادی برگه به همکلاسی هایتان بدهید و از آنها بخواهید فهرست جاهایی که در دانشکده یا دانشگاه از آن متنفرند را برایتان بنویسند، بعد برگه ای دیگر بدهید تا جاها یا وضعیت ها یا افرادی که آنها را دوست دارند بنویسند (مسلما نتایج جالبی به دست خواهید آورد) یا مانند مانند خانم وارن (2002) به بچه ها بگویید با موبایل هایشان از قسمت هایی از دانشکده که حس خوبی نسبت به آنها دارند عکس بگیرند (یا از کتاب های مختلف، یا اساتید یا افراد و کارکنان دانشکده و غیره). همین کار را هم می توانید با کارمندان یک سازمان انجام دهید. مطمئن باشید اگر نتایج را کمی پردازش کنید و در اختیار رئیس دانشکده یا دانشگاه یا مدیر آن سازمان قرار دهید بسیار برایش جالب و مفید خواهد بود.

 شاید در پایان خواندن این متن اگر حسی را که در شما ایجاد شده برایم بنویسید، من نیز با نوشتن این متن بتوانم یک مطالعه زیبایی شناسانه انجام دهم! نکته نهایی: از ویرایش کردن و بازخوانی مطالب وبلاگم متنفرم، و احساس می کنم کار بیهوده ای است؛ لذا اگر غلط املایی یا ضعف نگارشی دیدید بدانید که نگارنده حس خوبی نسبت به ویرایش متنی که نوشته ندارد.