هنوز فکلی داشتم و به اندازه الان چشمهایم ضعیف نبود
نه سر و نه همسر و نه پسری
هنوز گرم و خوشحال از قبولی کنکور و ورود به دانشگاه

دانشگاهی که برای بسیاری چون من تنها راه زندگی مینمود و تمام اینده
خود را در ان می جستیم
دوران پر جنب و جوش زندگی
سرشار از سرزندگی و انرژی و شیطنت
به رسم ان روزگار اولین چیزهایی که خود را بدان دانشجو میپنداشتیم داشتن و پوشیدن کت و شلوار و یک کیف سامسونت ده کیلویی بود
دوران سرگشتگی
دوران زیبای سرگشتگی
هنوز نشیمنگاهمان سختی صندلیهای چوبی سخت و یکدست کلاس 4 دانشکده را دوست داشت
هنوز از ایستادن در صف پرینت سوزنی که قژقز کنان فلاپیمان را میخواند و زوزه کشان چاپ میکرد سیر نشده بودیم
هنوز با شیطنتهای بچه گانه زندگی میکردیم
و چه چه
مرتضوی
دکتر مرتضوی
گویی تمام جان مدیریت به جام وجود او ریخته شده بود و قرار بود به ما بچشاند

همه تعریفش میکردند

یادم هست چه شوقی داشتیم وقتی ترم دو مبانی سازمانمان را بالاخره با او داشتیم

وجودش چه داشت نمیدانم

اما سر کلاس او اکثرا کت و شلوار میپوشیدیم گویی به پیشگاهی مقدس امده ایم و باید حرمت میزبان نگه داریم

گویی میخواستیم ولو در پوشش هم که شده مانندش باشیم

شیطنتهایمان تنها در کلاس او بود که میخشکید

با کت و شلوار سورمه ای و موهای جوگندمی و پیشانی بلند و سبیل نازک و ته لهجه بجنوردی اش عجیب شیرین درس میداد

نگاه نافذی داشت و قلب رئوف و روح بلند و حساسی

از ان استادهای با احساسی بود که همیشه دوست داشتم ببینم و روزی اگر استاد دانشگاه شدم چنین باشم

از انهایی که وقتی خبر اجتماعی منقلب کننده ای میشنید حتما در درسش تاثیر میگذاشت و کم نبود کلاسهایی که کلا صحنه اجرای هنرمندانه اینگونه احساساتش میشد

لاغر و همیشه لاغر بود

صبح ها پیاده می امد با گام هایی شتابان و دستهایی در جلو به هم رسانده

یکی از روزها برایمان نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز را خواند همو که حسرت زندگی در لحظه در جملاتش موج می زند

مرتضوی نیک میدانست و میداند که دانشگاه و کلاس درس فقط جای عرضه یک مشت مطالب علمی یا به ظاهر علمی نیست

با تمام وجود میدانست پشت درهای کلاس زندگی واقعی در کمین ماست

میدانست چه دلهایی که به همکلاسی هایمان نخواهیم باخت

میدانست زندگی فقط درس نیست

خوب یادم هست که دلیل علاقه ام به رفتار سازمانی مرتضوی بود با ان مثال های زنده اش و با اداره مبتکرانه کلاسش

پاورپوینت نداشت اما همیشه شب قبل کلاسهایش مطالعه داشت

اخرین باری که دیدمش با همسرم بودیم و چه احترامی که نکردمان

زنده باشی استاد

با انکه همه زندگی ات درس و دانشگاه بود اما تو خوب میدانستی که همه زندگی اینها نیست


چهارده سال از ان موقع میگذرد

اما هنوز حلاوت کلامت در انتهای کام خاطرات فاصله گیرنده ام مزه می دهد


پاینده باشی استاد


بامداد نوستالژیک 8 اذر 96

سید حسین کاظمی

تهران

 

سازمان علیه «سازمان»

دکتر سید حسین کاظمی

عضو هیئت علمی مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی «سمت»

 

 

هنوز جای زخم بخیه ­نخورده شکافته­‌شدة روی صورت کودک اصفهانی خوب نشده بود[i] که کارگران شلاق خوردند[ii] و مدیران فیش­‌های حقوقی­‌شان را بر زخم­های ایشان مرهم ساختند. «واکنش­‌ها» گسترده و متفاوت بود، به خصوص واکنش­ های صورت گرفته در فضا یا دنیای موسوم به «مجازی» که همان به آنها را «واکنش» نامید، نه «کنش»، چرا که جز تسکین درد و رفع مسئولیت ثمری ندارند و نهایت اثری که ایجاد می­‌کنند همان اثر موسوم به «اثر مشاهده­ گر»[iii] است که بر خلاف تصور نشان می­دهد هرچه اندازه گروه شاهد یک رویداد مستلزم کمک بیشتر شود، کمک واقعی کمتری صورت می­‌گیرد، و گویا کمک‌های مجازی نیز خاصیتی مشابه دارند. با این حال در دنیای واقعی، بسته به هدفی که این مقاله دنبال می­کند باید گفت هیچ نشد و آنچه شد چیزی نبود جز چند «برکناری»، «اخراج»، و «توبیخ» و مواردی از این دست که حتی «تغییر جزئی خط­ مشی»[iv] نیز به حساب نمی­‌آیند. بسیاری نیز تلاش کردند خود و حوزه کاری و علمی­‌شان را از مسئولیت این ماجرا مبری سازند و به نوعی پاسخگو باشند، مانند حقوق­‌دانان و دستگاه قضا.

ما چه کردیم؟ رشته «مدیریت»[v] یا به عبارت بهتر، «مطالعات سازمان و مدیریت» در ایران چه واکنشی به این موضوعات داشت؟ (یا خواهد داشت؟) تا جایی که من اطلاع دارم واکنشی رسمی نداشته و بعید می­‌دانم (حسب حالی که گفته خواهد شد) «کنش» یا حتی «واکنشی» داشته باشد. اصلاً مگر این موضوعات ارتباطی به ما دارد؟ نوعروسِ بزک شده به روان­شناسیِ عوامانة از همه جا بی­‌خبرِ «نظریة سازمانِ» ایران را چه کار به این کارها؟ رشته­‌ای که حتی در مفهوم­ پردازی­ های غیرایرانی هم «خواهر کوچک­تر» (شنهاو 1999: 129)[vi] رشته‌­های دیگری چون جامعه ­شناسی و روان­شناسی محسوب می­شده است، گویا در ایران نیز نمی­خواهد هیچ وقت از زیر سایه زعامت برادران و خواهران بزرگتر خود (بخوانید جامعه ­شناسی، روان­شناسی، اقتصاد، علوم سیاسی و نظایر اینها) بیرون آید و سر خود را با بی­‌خبری کودکانه همواره گرم تفننات و فنون علمی (نترسم و بگویم بازی و اسباب ­بازی­های علمی) کرده است. تا کی می­‌خواهیم اینقدر راهکارهای ریز و درشت برای خرده مسائل اداری و «سازمانی»[vii] ارائه کنیم و کلیدهای جورواجور برای خرده قفل­های اداری در جیب تفکر مدیریتی­‌مان داشته باشیم؟ و نترسیم از اینکه روزی سنگینی این دسته­ کلید تنبان از پایمان بیفکند.

نظریه سازمان آن رشته کلان نظری که در مقابل رشته خرد نظری رفتار سازمانی قرار دارد نیست[viii]؛ نظریه سازمان یا به عبارت بهتر «مطالعات سازمان (و مدیریت)»، «رفتار سازمانی کلان» یا رفتار سازمان­ها نیست. این رشته، شفاخانة مدیران گرفتار بلا آمده نیست، یا اگر به اشتباه بوده یا تصور می­شود هست، می­تواند و بهتر است دیگر نباشد. «مطالعات سازمان و مدیریت»، کتاب­‌های عامه­ پسند و پرفروش «اعجازگران مدیریت»[ix] (مکولی، دوبرلی، و جانسون 2007: فصل 3) نظیر «مدیر یک دقیقه­ ای» و «چه کسی پنیر مرا برداشته» و امثالهم (که خود نیز یکی دوتایشان را ترجمه کرده­ام) نیست؛ «رهبری» (این اکسیر شفابخش تازه کشف­شده) هم نیست. تا کی می‌خواهیم هویت کوچک­ جاافتادة رشته را پشت این «تکنیک­‌ها و مدل­‌ها و واژگان برند»[x] مخفی کنیم و از محیطمان فراموش کنیم؟

نظریة سازمان در معنای کلان آن یعنی حوزة «مطالعات سازمان و مدیریت» (نه به معنای متداول آن در ایران، یعنی همان «رفتار سازمانی کلان» ) باید سهم خود را در تحولات و رویدادهای سازمانی (مقصودم پدیده­ های «سازمانی» - به شرح مختصر تعریفی که در ادامه ارائه خواهم کرد- در همه سطوح زندگی انسانی اعم از شخصی، خانوادگی، اجتماعی، شرکتی و نظایر اینهاست) ایفا کند. خدمت به مدیران[xi] و مطالعة تأثیر این بر آن و آن بر رضایت مشتری یا کارمند بس نیست؟ رشته باید از این بردگی و این کوته ­نظری آزاد شود. کدام علم را دیده ­اید که چنین کودکانه، مباشرانه و بی­ اختیار در خدمت قشری خاص (مدیران) باشد؟ یادمان باشد ما برای مدیران کار نمی­‌کنیم و دغدغه ما نباید صرفاً نگرانی­‌های مدیران و کارآمدی کارکنان باشد. «مشکلات سازمانی» همان «مشکلات سازمان‌­ها»[xii] نیست و تنها شکل سازمان (سازمان­ یافتگی)، روابط مدیر-کارمند/کارگر نیست. مشکلات سازمانی همه قسم پدیده‌­های سازمانی چون جنگ[xiii] و حتی فقر را در بر می­گیرد. پس فقر و حرمان کشاورز هم موضوعی سازمانی است. رشتة مدیریت[xiv] با این همه دبدبه و کبکبه، این همه فن و مدل و نظریه، برای نقد و جایگزینی نظامی («سازمانی» ) که حاصلش فقر کشاورز و ثروت­مندی واسطه است چه کرده است؟ یا در راه حصول سازماندهی یکپارچه شهری (تا دیگر شاهد نباشیم هر روز اداره­‌ای دفینه­ های اداره دیگر را نبش قبر کند)، چه کرده است؟

«سازمانی» که حاصلش شلاق خوردن کارگر[xv]، و ثروتمندی واسطه، و کشیدن بخیه از زخم بهبودنیافتة کودک است، همانقدر (و بلکه بیشتر) که می­تواند مبحث حقوقی و اخلاقی باشد، مبحثی سازمانی است. فقر همانقدر که به اقتصاد و جامعه­ شناسی مربوط است، موضوع نظریة سازمان نیز هست. انقلاب­ها، جنگ­ها، اعتصابات، و انتخابات همانقدر که موضوع علوم سیاسی می­‌توانند باشند موضوع و دستمایة نظریة سازمان نیز هستند.

با این حال رشته به روزی افتاده که عموماً گمان می­شود موضوع مطالعة آن صرفاً سازمان­‌ها (به منزلة موجودیت­های عینی و دارای عنوان مشخص که در قالب شرکت­‌های خصوصی،  دولتی، و مردم‌نهاد بنا می­‌شوند) است. در صورتی که «سازمان» در معنای گستردة آن به هیچ وجه یک موجودیت ملموس بت­ مانند نیست[xvi] و به پشتوانة همین تصدیق است که متفکرانی چون چیا[xvii]، سوکاس[xviii]، زارنیوفسکا[xix]، وایک[xx] و هرنس[xxi] همگی به سازماندهی به منزلة یک فرایند رو آورده‌اند و موضوع رشته را فقط سازمان­ها نمی­‌دانند بلکه فرایند سازماندهی می­دانند (البته حتی این دومی هم کافی نیست و آنچه در این نوشتار می­خواهم بگویم ناظر به لزوم سپهر سوم فعالیت در رشته است که هنوز هم در داخل هم در خارج کشور مغفول و کم‌­فروغ مانده است).

نظریة سازمان در این معنای جدید، «علم مطالعه فراورده‌ها، فرایندها، و فراداشته‌های (ممکنات) سازمانی» است. یعنی به ترتیب علم مطالعة سازمان­‌ها به منزلة موجودیت­هایی عینی؛ مطالعة سازماندهی به منزلة فرایندی «جهان‌ساز[xxii]» برای «قاعده­ مند کردن تبادلات انسان و ساخت الگويی پيش­ بيني­ پذير از تعاملات با هدف حداقل ساختن تلاش» (چیا 2009:  123)[xxiii]؛ و مطالعة ممکنات سازمانی به منزلة چشم­‌اندازهای قابل­ تحقق به قصد رهایی از سرکوب، سرخوردگی و «رنج غیرضروری»[xxiv] و به خدمت گرفتن سازمان برای انسان، نه انسان برای سازمان. چنانکه به اجمال گفته شد، مقصود من از ممکنات سازمانی هر آن چیزی است که سازمان یعنی «کنش جمعی الگومند» (سوکاس 2013: 62)[xxv] قادر به حصول آن است.

این در حالی است که ما در کشور آنقدر سرگرم نخستین و پیش پا افتاده­ ترین اشکال سازمان (یعنی سازمان‌­های تجاری و دولتی و کارگردانان نه چندان هنرمند این عرصه‌­ها یعنی «مدیران»[xxvi]) شده ­ایم که جادوی نهفته در «سازمان» را از یاد برده­‌ایم. وضعیتی که به قول زارنیوفسکا (2013)[xxvii] می‌­توان آن را چنین توصیف کرد: سازمان­ ها مانع «سازمان» شده‌­اند. این وضعیت در مقام تشبیه، مشابه همان وضعیتی است که روان­شناسی چندی پیش و (شاید هم­ اکنون هم) گرفتار آن بود و آنقدر مشغول تیرگی­‌ها و نقاط منفی روان آدمی شده بود که جنبه­ های مثبتش را از یاد برده بود که در نهایت به «روان­شناسی مثبت­گرا» و حتی برای ما، «رفتار سازمانی مثبت­‌گرا» (یکی دیگر از همان تقلیدهای ناپخته­‌ای که از خواهر بزرگترمان، روان­شناسی، الگوبرداری کرده‌­ایم) ختم شد.

توش و توان نظریة سازمان به مراتب بیشتر از اینهاست. نظریة سازمان توان ترسیم دنیایی جدید را دارد، به همان لطافت (در عین گزندگی) و در عین حال معجزه ­آمیزی که سینما از خود در فیلم «معجزه در میلان» (1951) نشان می­ دهد. دریغا که این ممکنات معجزه ­آفرینی را فراموش کرده‌­ایم (ممکناتی که شاید بتوانند راهی برای شکل بیمارگونة سازمان­ یافتگی فعلی جامعه و جهان ارائه کنند) و فقط به تردستی­ های بچه­ گانه برای دلخوشی مدیران و فریب کارکنان در سازمان­ها دل بسته‌ایم. چه زیبا می­گوید مارچ که «مختصر جادویی در جهان باقیست و حماقت موجود در افراد و سازمان‌ها یکی از بیشمار موانع معجزات است» (1988/1971: 265؛ نقل از زارنیوفسکا 2009: 250)[xxviii] سازمان یعنی تمام اشکال ممکن کنش جمعی الگومند و صد افسوس که ما این عظمت را تنها در یکی از تجلیاتش یعنی سازمان­های کسب و کاری و دولتی خلاصه کرده­ایم. چه کسی رشته­‌ای با این توش و توان را به چنین ثمن بخسی فروخته که ما فروخته­‌ایم؟[xxix] نظریة سازمان در این معنا زمینه‌ساز رهایی از ساختارهای (سازمان‌یافتگی­‌های) غیرضروری سلطه و رنج است، نظریة سازمان در این معنا راقم چشم­‌اندازهای آینده اجتماعات بشری است نه ناظر آنها، و نظریة سازمان در این معنا همچون «طعم گیلاس» بارقه امیدی برای زندگی بهتر در فضای نیازمند «معجزه در میلان» است.

شلاقی که کارگران معدن طلای آق­ دره خوردند (مهم نیست چندتایشان شلاق خوردند، حتی اگر هیچکدام هم شلاق نمی­‌خوردند، صدور حکم شلاق برای مقصود من کفایت می­کرد) همان نشانه‌ی است که ما را به این مفهوم­ پردازی جدید از رشته فرامی­‌خواند؛ نشانة همان سازمانی است که علیه «سازمان» قد علم کرده است؛ همان ساختارها یا سازمان‌­های انسان‌­ساخته‌­ای که مانع سازماندهی می­‌شوند؛ و این علیه خود و ساخته‌­های خود شوریدن و ممکنات جدیدی را تصویر کردن و آنگاه محقق ساختن، همان جانمایة نظریه سازمان در این معنای جدید است. اینجا همان نقطه‌­ای است که نظریة سازمان از قرابت بیش از حد و بچه ­گانه­ اش با اقتصاد، روان­شناسی و جامعه‌شناسی فاصله می­گیرد و به حوزه ­های دیگری چون ادبیات، اخلاق و فلسفه نزدیک می­شود (و این بار می­داند قرار نیست دوبار از یک سوراخ گزیده شود).

حرکت به سمت این معنا ابتدا باید در خود رشته و چارچوب آکادمیک آن ایجاد شود و سپس به دنیای واقعی راه یابد. «سازمان رشته­‌ای» فعلی ما در تربیت دانشجو نمی‌­تواند چنین فهمی را در نسل آیندة دانشجویان پدید آورد؛ دانشجویی که پژوهش را از مدل یا نرم­ افزار آغاز می‌­کند نه مسئله، و دانشجویی که پی فن، تکنیک، و یک پی، دو پی، و ...، صد پی (نگاهی به مدل­ های آمیختة بازاریابی داشته باشید) است و نه فهم سیر تطور موضوع رشته و خود رشته ­اش، آبش در این جو نخواهد رفت. گزینة راحت­تر حرکت نکردن است، چنانکه تا کنون نکرده­‌ایم. در این صورت مشکلی پیش نمی­‌آید جز اینکه درست همانند کودکانی (و هم­اکنون بزرگانی) که جذب شگفتی فناوری­‌های رایانه­ ای خزیده در گوشی‌­های تلفن همراه می­شوند، ما نیز منتظر می­‌مانیم تا ممکنات سازماندهی (یا سازمانی) را فناوری و شرکت­ های فن ­آور برایمان بیاورند و شگفت زده شویم از آنکه الگوهای سازمانی قبلی چه راحت با پیشرفت فناوری متحول می­‌شوند و در دسترس قرار می­‌گیرند (مانند وقتی که سری به سایت­‌های TaskRabbit یا بازی Pokemon Go یا حتی همین سایت Typeiran خودمان می­زنیم و متعجب می‌­شویم که چگونه فناوری مرزهای محدودیت­‌های سازماندهی را درنوردیده و اشکال سازمانی جدیدی را پدید آورده است)؛ اما ما در متحول ساختن اشکال اجتماعی ­تر و غیرفناورانه ­تر «سازمان» درمانده ­ایم. من این نوشتار هرچند مختصر را (که امیدوارم مبسوط آن را به زودی منتشر کنم) گامی در جهت این حرکت می­پندارم که امیدوارم مورد قبول همکارانم قرار گیرد.

 



[i] . «صدرا زاهدپور کودک 5 ساله از اهالی استان خوزستان و شهرستان ایذه ساکن خمینی‌شهر است که به علت بریدگی زیر چانه به طول 6-10 میلی‌متر هفته گذشته به همراه مادر خود به بیمارستان اشرفی مراجعه نموده و زخم وی دو بخیه می‌شود. پس از پایان مداوا به علت همراه نداشتن مبلغ 105 هزار تومان هزینه درمان، بخیه‌های این کودک مجدداً به دستور پزشک و توسط پرستار متخلف باز می‌شود.» مأخذ: پایگاه خبری - تحلیلی «فردا»، کد خبر: ۴۷۰۹۵۷؛ تاریخ انتشار: ۱۷ آذر ۱۳۹۴

[ii] . «رئیس کل دادگستری آذربایجان غربی با تکذیب اجرای حکم شلاق نسبت به 17 نفر از تجمع کنندگان اعلام کرد: برای 9 نفر از تجمع کنندگان حکم حبس و شلاق صادر و اجرا شد و ضمنا مجازات حبس نامبردگان نیز مورد عفو مقام معظم رهبری قرار گرفت.» مأخذ: سایت تحلیل خبری عصر ایران، کد خبر: ۴۷۲۴۹۸؛ تاریخ انتشار: ۱۵:۵۳ - ۱۶ خرداد ۱۳۹۵

[iii] . Bystander effect

Latané, B., & Nida, S. (1981). Ten years of research on group size and helping. Psychological Bulletin, 89(2), 308.

[iv] . Minor policy change

Sabatier, Paul, A. and Hank Jenkins-Smith. 1999. ‘The advocacy coalition framework: An assessment’, in Paul Sabatier (ed.) Theories of the Policy Process. Boulder, CO: Westview Press, 117–68.

[v] . شلاقش را کارگر می­خورد، رشته به نام مدیران است، و از همین هم می­شود پی به ساخت اجتماعی منفی کارگر در تعریف این رشته برد که البته این کشف جدیدی نیست.

[vi] . Shenhav, Yehouda.  (1999). Manufacturing Rationality: The Engineering Foundations of the Managerial Revolution. Oxford: Oxford University Press.

[vii] . دلم نمی‌­آید واژة کلان­ گسترة سازمان را پهلوی واژة محدود اداری بگذارم؛ تا انتهای مقاله بخوانید نظرم را متوجه می­شوید. گرچه می­دانم واژگان خود در قدر و بضاعتشان مقصر نیستند، ما کاربران و دانش‌­پژوهانیم که مقصریم.

[viii] . چنین مقایسه ­ای را به عنوان نمونه در فصل اول کتاب «تئوری سازمان: ساختار و طرح سازمانی» استیفن رابینز (ترجمه الوانی و دانائی‌­فرد) شاهد هستید.  این همان تفکیک مشهور میان رفتار سازمانی و نظریة سازمان است. نظریة سازمانِ حاصل از این برداشت را نظریة سازمان آمریکای شمالی (NATO) می­خوانند. اما در اروپا این برداشت از نظریة سازمان، منتقدانه «رفتار سازمانی کلان» خوانده می­شود.

Tsoukas, H., & Knudsen, C. (2009). Introduction: The Need for Meta-theoretical Reflection in Organization Theory. Oxford Handbooks Online. Retrieved 1 Aug. 2016, from http://www.oxfordhandbooks.com/view/10.1093/oxfordhb/9780199275250.001.0001/oxfordhb-9780199275250-e-1.

[ix] . Management guru

McAuley, J., Duberley, J., & Johnson, P. (2007). Organization theory: Challenges and perspectives. Pearson Education.

[x] . که همچون پوشاک برند همگان می­خواهند بپوشند و مهم­تر از پوشیدنشان هویدایی مارکشان است؛ «رهبری»، «چشم­‌انداز»، «مربی­گری» و نظایر اینها که کم هم نیستند. جدیداً هم حوزه کارآفرینی گرفتار این برچسب‌­ها (نظیر «استارتاپ» ) شده است و صدای واقعی‌­اش به گوش نمی­رسد.

[xi] . به قول بورل (2009) رشته نظریه سازمان عمدتاً برای مدیران مدیران (به ویژه مدیران میانی) نوشته شده است.

Burrell, G. (2009). The Future of Organization Theory: Prospects and Limitations. Oxford Handbooks Online. Retrieved 1 Aug. 2016, from http://www.oxfordhandbooks.com/view/10.1093/oxfordhb/9780199275250.001.0001/oxfordhb-9780199275250-e-20.

[xii] . در خصوص دلالت­های معنایی و هستی‌­شناختی این سه واژه (یعنی سازمان­ها، سازمان­، و سازماندهی) فصل اول کتاب «سازمان­ها: مقدمه‌­ای بسیار کوتاه» (1394) مری جو هچ (ترجمة دانائی‌­فرد و کاظمی) را ببینید.

[xiii] . شاید حداقل شاهدش کتاب زیر باشد:

Sinno, A. H. (2015). Organizations at war in Afghanistan and beyond. Cornell University Press.

[xiv] . نمی­گویم نظریة سازمان، چون هنوز نظریة سازمان به عنوان یک رشتة مجزا و حتی در حد رفتار سازمانی در کشور ما پا نگرفته است.

[xv] . بحث من برخاسته از حمایت عاطفی از قشر کارگر نیست. ابداً. حتی بحث من این نیست که به لحاظ حقوقی یا اخلاقی این کار باید صورت می­گرفت یا خیر، اینها موضوعات حقوق و اخلاق‌­اند. بحث من ناظر به امکان ایجاد نوعی سازمان (سازمان­ یافتگی) انسانی غیر از سازمان فعلی است که در آن به این «رنج‌­های غیرضروری» نیازی نباشد. این همان سپهر سوم فعالیت (چنانکه در ادامة نوشتار خواهم گفت) است که نظریة سازمان می­‌بایست در آن فعالیت کند اما تا کنون چنین نکرده است.

[xvi] . گرچه به قول زارنیوفسکا (2013) زمانی بت (گالم) بوده ­اند تا از رشته حمایت کنند اما اکنون این بت مانع پیشرفت رشته شده و باید شکسته شود.

Czarniawska, B. (2013). Organizations as Obstacles to Organizing in Robichaud, D., & Cooren, F. (Eds.). (2013). Organization and organizing: Materiality, agency and discourse. Routledge.

[xvii] . Chia

[xviii] . Tsoukas

[xix] . Czarniawska

[xx] . Weick

[xxi] . Hernes

[xxii] . World-making

[xxiii] . Chia, R. (2009). Organization Theory as a Postmodern Science. Oxford Handbooks Online. Retrieved 1 Aug. 2016, from http://www.oxfordhandbooks.com/view/10.1093/oxfordhb/9780199275250.001.0001/oxfordhb-9780199275250-e-5.

[xxiv] . در همان معنای هابرماسی که می­توانید رد آن را در فصل زیر بگیرید:

Chia, R. (2009). Organization Theory as a Postmodern Science. Oxford Handbooks Online. Retrieved 1 Aug. 2016, from http://www.oxfordhandbooks.com/view/10.1093/oxfordhb/9780199275250.001.0001/oxfordhb-9780199275250-e-5.

[xxv] . Tsoukas, H. (2013). Organization as Chaosmos in Robichaud, D., & Cooren, F. (Eds.). (2013). Organization and organizing: Materiality, agency and discourse. Routledge.

[xxvi] . نقد این چهره‌­های به غلط برجسته شدة نمایشِ دنیای مدرن را در کتاب «در پی فضیلت» مک­‌اینتایر بخوانید.

[xxvii] . Czarniawska, B. (2013). Organizations as Obstacles to Organizing in Robichaud, D., & Cooren, F. (Eds.). (2013). Organization and organizing: Materiality, agency and discourse. Routledge.

[xxviii] . Czarniawska, B. (2009). The Styles and the Stylists of Organization Theory. Oxford Handbooks Online. Retrieved 1 Aug. 2016, from http://www.oxfordhandbooks.com/view/10.1093/oxfordhb/9780199275250.001.0001/oxfordhb-9780199275250-e-9.

[xxix] . گرچه قبول دارم رشته هنوز نوپاست.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA
جریان غالب یا مین استریم رشته ها گاه بسیار ناجوانمردانه عمل می کند و چون فاتحان که کاتبان یک سو نگر تاریخ اند جریان غالب نیز گاه برخی بزرگان را مدت ها از نظر دور نگه می دارد و گاه حتی خدمات ارزنده برخی بزرگان بعد از درگذشتشان نیز بازشناخته نمی شود. دکتر محمد علی طوسی یکی از همین افراد بود. 
کسی که دو مورد از بهترین کتاب های تاریخ ساز رشته را (کتاب وظیفه های مدیران بارنارد و رفتار اداری سایمون) و بسیاری کتب دیگر را ترجمه کرد اما به قدر ارزش کتاب هایش دیده نشد به رغم اینکه ترجمه آثار نیز کیفیت خوبی دارند. به ویژه دو کتاب یاد شده از کلاسیک های ارزشمند ترجمه شده توسط ایشان است که در شبه جریان غالب رشته مدیریت در کشور ما از یاد رفتند. 
 
یاد و نامشان گرامی و روحشان شاد
 
 
 
دیروز یعنی شنبه 8 اسفند 94 سر صبح حدود ساعت 8 تلویزیون، فک کنم شبکه یک در برنامه صبح بخیر ایران، یه خانم دکتری آورده بودن که طب اسلامی گویا خونده بود و یه حرف جالبی زد که سعی می کنم با حفظ امانت محتواشو بگم:
گفت ژن های اخلاقی و فرهنگی هم منتقل میشن و یکی از طرق انتقالشون خوراکه. در ادامه گفت: مثلا غربی ها که گوشت خوک میخورن یه سری ویژگی های خوک رو میگیرن و دارن مثه بی غیرتی رو.
یا ژاپنی و کره ای ها که زیاد غذای دریایی و ماهی می خورن حالت های زندگی و راه رفتنشون یه جوریه مثه ماهی ها
 
من نمیخوام راجع به صحت یا سقم این گزاره اظهار نظری بکنم، شایدم راست میگه، وقتی دکتر احمدی نژادم میگفت ما مملکتی هستیم که شب توش هیچ کسی گرسنه نمی خوابه، اونم احتمالا راس میگفت (آخه کسی که گرسنست خوابش نمیبره).
اما من از حرف های این خانم دکتر می تونم منطقا چند تا نتیجه دیگه هم بگیرم که فک می کنم خود ایشون هم تصدیقش کنن:
1- احتمالا ایشون گوشت گاو و گوساله زیاد خوردن
2- اگر گوشت آدم بخوری آدم میشی
3- چینی ها که میگن جنین میخورن از ما آدم ترن
4- گوشت زرافه برای قد خوب است
5- گوشت سگ ولو حرام است اما احتمالا وفاداری می آورد
6- میان خوردن گوشت اسب و نجابت رابطه مثبتی وجود دارد

ستاره مربع

تا کنون اندیشیده­اید که چرا باید از هر نوع سازمان کسب و کاری چند تای آنها وجود داشته و فعال باشد؟ مثلاً ده کارخانه تولید چیپس و پفک، چندین کارخانه تولید نوشیدنی، چندین کارخانه خودروسازی ملی و بین­المللی. این سوال معمولاً با پاسخ ساده رقابت و ضرورت رقابت همراه است. و اگر باز هم بپرسید که فایده رقابت چیست؟ می گویند کیفیت بهتر، قیمت پایین تر، نوآوری بیشتر، به عبارتی، پیشرفت در رقابت حاصل می­شود.

البته من مدافع تز کمونیستی که یک کارخانه برای همه یک محصول تولید کند نیستم، اما باید آرمان نهفته در پس این دعوای سرمایده داری و کمونیستی بها داد؛ آرمانی که منجر به تحولات بزرگی در حوزه اخلاقیات شد.

سوال دیگر: آیا واقعا بد بود اگر یک کارخانه تولید خودرو در ایران و حتی در جهان وجود داشت، فقط یک کارخانه، که با حداکثر خلاقیت و کیفیت و حداقل قیمت خودرو به همه می فروخت و از همه ملیت ها نیرو استخدام می کرد و دانش تولید خودرو را نیز با همه تسهیم می کرد؟

بعید می دانم کسی امکان چنین وضعیتی را محال یا نامطلوب بداند. راه حل اقتصاد بازار آزاد و دینیا سرمایه داری از هر نوعش، این بوده که رقابت یگانه عامل انگیزشی برای خلاقیت و بهبود کیفیت است و به همین دلیل از هر نوع کارخانه چندین عدد وجود دارد (البته در انتهای نوشتار دلیل معقول برای بودن چندین کارخانه البته غیر رقیب را گفته ام) که در نهایت این رقابت به نفع جهانیان و مصرف کننده است. اما سوال مهم این است که آیا پرسیده ایم رقابت بر سر چه؟ به عبارت دیگر مقصود رقابت چیست؟

هر چند تز رقابت با آرمان و مقصود رقابت برای پیشرفت و بیشترین میزان رفاه برای بیشترین تعداد افراد آغاز شد اما امروزه برای هر عقل سلیمی عبارت «رقابت برای خدمت رسانی به مردم و یا کاهش قیمت ها و یا حتی افزایش کیفیت» کمی مضحک به نظر می رسد. و این حاصل فهم صورت واقعی رقایت دور افتاده از هدف در دنیای کسب و کار فعلی است که هیچ سنخیتی با آرمان و خیر اولیه اش ندارد.

واقعیت رقابت فعلی بیشتر سرمایه دارانه است تا انسان مدار؛ و از همین روست که بشر در عصر حاضر شاهد رفتارهایی است که از فرط زشتس نمی داند چگونه هضمشان کند. نکته جالب توجهی در جلد اول کتاب تاریخ تمدن آمده است مبنی بر مصاحبه با یکی از روسای قبایل به اصطلاح «وحشی»! که وقتی به او می گویند در جهان فعلی گندم به اندازه همه جهانیان تولید می شود اما عده زیادی از گرسنگی رنج می کشند، تعجب می کند و می گوید مگر می شود گندم باشد و کسی گرسنه بماند؟ در قبیله ما تا گندم نزد کسی باشد دیگر کسان گرسنه نمی مانند. کمونیست ها و سوسیالیست ها هوای زنده کردن مجدد چنین دنیایی را داشتند که در آن مالکیت همه چیز کمونی (اشتراکی و اجتماعی) باشد، البته چنانچه مک اینتایر می گوید بازگشت در زمان بازگشت ناپذیر میسر نیست و این خیالی است شیرین.  حال باید پرسید مگر می شود این همه پورش و بوگاتی و غیره و غیره در جهان باشد و در کنار آنها موتورسوار با 4 سر عائله هم باشد؟ مگر می شود پول باشد و یکی ماهانه 70 میلیون حقوق بگیرد و دیگری 700 هزار تومان.؟

البته این تناقضات برای ما از فرط شیوع عادی شده اند اما به محض اینکه می خوانیم قبایلی وجود داشته یا دارند که به جای دفن بدن مرده از گوشت آن برای سیر کردن شکمشان استفاده می کنند مشمئز می شویم؛ اما اگر کسی امروز پس از مرگ اعضایش را هدیه کند به احترامش بلند می شویم. در واقع بین این دو حداقل از نظر کارکرد و سودرسانی به دیگران فرقی نیست، حداقل هر دو نافع تر از کسی هستند که ناخاواسته با مرگش و به واسطه آداب و قواعد اجتماعی، هزینه اول، سوم و هفتم و چهل را به خانواده تحمیل می کند.

نکته ای که می خواستم از این میان حاصل کنم این بود که رقابت «بر سر ثروت اندوزی»  است و فراگیری این شیوه رقابت بدون هیچ مهاری در نهایت سبب خواهد شد طبقه محدودی سرمایه دار و طبقه نامحدودی فقیر بر جای ماند؛ صد البته که طبقه سرمایه دار دوست دارد طبقه فقیر به کلی نابود شود (یا نباشد) اما بقای سرمایه دار بر اساس فقیر استوار است و همین است که حتی گاهی فقرا را شارژ می کند تا مبادا انگیزه فقرا بخشکد و چرخ تاب دار ثروت اندوزی از کار بایستد.

موضوع اصلی این نوشتار اسلوب و شیوه های همین شارژ کردن یا قوت بخشیدن یا امید دادن سرمایه داران به فقرا است که چندی است اقتصاد و کسب و کارهای ما شدیدا به آن روی آورده اند. جالب آنکه در کل دنیا چندین شیوه متداول و محدود (و دیرپای) برای این هدف وجود دارد که در همه آنها دو حالت متصور می توانیم باشیم: یا سرمایه دار برای تداوم جریان ثروت اندوزی به آنها دامن می زند یا خود فقرا برای اینکه از میان خود برخی را به طبقات سرمایه داری یا نزدیک به آن بفرستند دست به یکی می کنند. دو مورد از مهم ترین این روش ها عبارتند از:

1)      نردیان سازی: این شیوه را شاید در شرکت های موسوم به هرمی دیده باشید که در آنها در واقع هیچ خدمت ارزشمندی به جامعه ارائه نمی شود اما یا سرمایه دار بر مبنای فروش شما از اجناسش به دیگر بیچارگان شما را پله پله به افق دست نیافتی خود نزدیک می کند یا خود فقرا این نردیان را بازتولید کرده و یکی از میان خود را با نردبانی از جنس دوش های خود به میان کمپ سرمایه داران روانه می کنند (البته این خیالی واهی است، چون همان طور که می دانید این روش خود شکاف میان طبقات را بیشتر می کند)

2)      لاتاری، قرعه کشی: لاتاری و قرعه کشی روش غیر سلسله مراتبی و مبتنی بر شانش نردبان سازی است که در آن همه شرکت کنندگان سهمی از بدبختی شان را روی هم می گذارند و بر اساس شانس به یکی از میان خود می دهند. این کار به واسطه اینکه هزینه چندانی برای تک تک افراد ندارد اما نتیجه نهایی آن چشمگیر است به همگان نوعی لذت و امیدواری می دهد.

البته این گونه نیست که این دو شیوه عمل که از دیرباز در جوامع وجود داشته اند ذاتا ناپسند و غیراخلاقی باشند؛ خیر. شاید اگر عضو یک صندوق محلی برای وام باشید خیر آنها را نیز شاهد بوده باشید. یا اگر نگاهی به قرعه کشی یک وعده غذا (مرغ پخته) در فیلم معجزه در میلان داشته باشید (فیلمی سراسر امید که کارکرد امیدبخشی سینما را به خوبی نشان می دهد) کارکرد مثبت آنها را نیز ببینید.

مشکل اینجاست که در دنیای سرمایه داری افسارگسیخته فعلی این ابزارها در خدمت انگیزه ثروت اندوزی بیشتر و بیشتر قرار گرفته اند، بی آنکه کوچکترین خدمتی به جامعه داشته باشند و یا ابزارهایی برای خدمت رسانی باشند؛ خیر، آنها در حال حاضر عموما ابزارهایی برای سیراب کردن مطامع سرمایه داری شده اند.

نمود بارز این امر را در جریان به ظاهر جذابی شاهد هستیم که مایلم آن را «ستاره مربع» بنامم. علاوه بر اینکه امروزه در هر جا که سر برگردانید، در بانک، در پاساژ، در فروشگاه، در حال قرعه کشی چیزی هستند تا تشویق به خریدتان کنند، گونه جدید و به سرعت در حال تکثیری از شرکت های ارائه خدمات!!!! پیامکی پدید آمده اند که بی هیچ ارائه خدمات واقعی و فقط با استفاده از نوعی لاتاری یا قرعه کشی ثروت به هم می زنند (گونه ای مریض از کرودسورسینگ). که دو نمونه از اینها را در برنامه مشهور خندوانه شاهد بودیم.

وقتی سری به منوی خدمات این کسب و کارها در موبایلتان می زنید در واقع هیچ خدمت خاصی نمی بینید؛ خرید شارژ! برای افرادی که عموما موبایل دائمی دارند یا پرداخت قبض برای قبوضی که از هر سایت و بانک و عابر بانکی قابل پرداختند و دیگر هیچ. واقعا ارزش افزوده و خدمتی که این جریان به مردم و مملکت می کند چقدر است؟ و مهم تر، چقدر «شوق خدمت» به ما دارند که حاضرند میلیون ها تومان جایزه بدهند تا از خدمات بیخودشان استفاده کنیم (جالب آنکه این جوایز آنقدر تاثیرگذار بودند و هستند که بسیاری از افرادی که موبایل دائمی دارند برای کسب امتیاز بیشتر در قرعه کشی اقدام به خرید شارژ رایگان برای اطرافیانشان می کردند یا بسیاری از افراد دنبال پیرمردی می گشتند که قبوضش را بدهد آنها بپردازند!!!).

چرا ما وقتی جایزه اسپانسر خندوانه به یک نگهبان بی بضاعت رسید بعد از کمی افسوس به حال خودمان، خوشحال شدیم که «حق به حق دار رسید»؟ و چرا ناراحت نشدیم از  میلیون ها و بلکه میلیاردها تومان پولی که به ناحق به کمپانی مربوط رسید؟ به چه حقی و با ارائه کدام خدمت قابل ذکری؟ آن هم در جامعه ای اسلامی که پول بی زحمت در آن حرام است.

و این نقطه اوج نمایشی بود که سالهاست فرانت استیج زیبایش را در قالب جوایز قرعه کشی اعلامی از سوی کمپانی های سرمایه داری می بینیم اما گویا هیچ وقت دوست نداریم بک استیج ناجوانمردانه اش را باور کنیم.

با دیگر به سوال نخست برگردیم: چرا از هر نوع شرکتی چند تا فعال و در حال رقابت هستند؟ تنها دلیل منطقی غیر از رقابت، برای وجود چندین شرکت رقیب از یک نوع در جامعه یا جهان می تواند گستردگی جغرافیایی باشد. به عبارتی، یعنی در جایی که «قلمرو» شرکت های مشابه هیچ همپوشانی نداشته باشد و لذا رقابتی در کار نباشد بین آنها و هر یک به حوزه خود خدمت ارائه می دهند. رقابت در جایی است که چند شرکت ماشبه بر سر یک قلمرو می جنگند (البته باور کنید برای ارائه خدمات بهتر به مشتری!!!). در چنین حالتی تعداد محصولات و میزان خدمات ارائه شده به بازار قلمرو، حداقل به خاطر عدم کارایی کامل بازار، همیشه به میزانی بیشتر از میزان تقاضا یا نیاز مشتریان است. اما باز هم شرکت های رقیب تلاش می کنند برای ارائه خدمات بهتر به ما سهم بیشتری از بازار را به دست آورند (قناعت در مورد شرکت ها گویا حدی ندارد) و بقیه شرکت ها را از دور خارج کنند (اگر مجاز بودند، به هر شکل ممکن چنین کاری می کردند).

در چنین حالتی است که آنها برای کاهش قیمت از کیفیت می زنند، از حقوق کارگر می زنند، و برای افزایش فروش ابتدا رو به تبلیغات و تخفیفات و سپس گونه های مختلف نربان سازی و لاتاری می آورند. آن هم با شعارهای مختلف مانند اینکه 3 تا بخر دو تا ببر؛ 10 کوپن بیار یکی مجانی بگیر؛ 100 کوپن بیار ماشین ببر؛ یا از من همه بخرید حتی اگه نیاز ندارید چون تهش به یکیتون بنز میدم.

و در شوق مستفیض شدن از این سرچشمه های امیدی که این شرکت ها به بهشت ثروت می گشایند، بسیاری از ما چند برابر مصرفمان خرید می کنیم یا چیزهایی می خریم که اصلا نیاز نداریم (مانند شارژ وقتی خط دائم داریم).

یک لحظه برگردیم به آرمان یک شرکت واحد که برای همه با حداقل قیمت و حداکثر کیفیت ارائه خدمات یا تولید کالا می کند. فناوری اطلاعات و ارتباطات آمد تا شاید تعدد غیرضروری شرکت های ارائه خدمات را بردارد اما خود محملی شد برای توزیع ناعدلانه ثروت. و یادمان باشد جامعه ای که تمام بیلبوردها و تبلیغاتش ختم شود به کلاس های کنکور، ستاره مربع ها، قرعه کشی هایی که سرت سوت می کشد، از تولید حقیقی که ارزش افزوده ایجاد می کند دور می ماند.

کمپانی های عزیز ستاره مربع که با لاتاری سر پا شده اید، اگر قرار باشد عقلانیت اقتصادی (چه در نظام اسلامی و چه در نظام اقتصادی بین المللی) لاتاری را بپذیرد مطمئن باشید افراد شایسته تر از شما نیز برای این کار بودند. کاری که کرده اید ذاتا نوعی شغل و کسب و کار کاذب است و حتی اگر کاذب هم نباشد ارزش آفرینی برای جامعه ندارد و مطمئنا پول هایی را که چنین کذابانه به جیب زده اید در کار تولیدی کاذب دیگر (یعنی ساختمان سازی) چند برابر می کنید و بعد از چند وقت خودرویی میلیاردی می خرید و پنت هوسیو و اقامتی از چند کشور خارجی و دیگر کسر شأنتان می شود اگر پای در مملکت خودتان بگذارید.

و سخنی با خودمان: اگر بیش از نیاز بخریم و بپوشیم که چنین شده ایم آرمانمان داشتن خودروی کروک و گوشی جدیدتر و جدیدتر می شود و در این رقابت محکوم به اراده فروشی خود به دیگران هستیم. به مال اندوزانی که درست مانند صاحبان گلادیاتورهای رم آنها را برای بقا و شاید شهرت به جان هم می انداختند و ما نیز امروز اراده مان را به دست بازار اغواگر و مکاری سپرده ایم که رقابت مصرف، زیبایی، با مد حرکت کردن را میانمان به راه انداخته است.

برنده این رقابت به ما هستیم و نه حتی آن سرمایه داران، مهم برنده نیست، مهم بازنده است که کشور و جامعه مان خواهد بود. منعی نمی بینم که دولتی که به حق مخالف شرکت های هرمی است جلوی شیوه عمل نادرست لاتاری باب شده را نیز نگیرد. لاتاری تولید نیست، خدمت نیست، لاتاری تهدید است، خیانت است.

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

هیچ وقت نمی توان از رنج ننوشت

مدتی است فرصتی برای نوشتن نداشته ام و گویا بخشی از وجودم بدش نمی آید از قید ذهن آزاد شده و در بند کلام کشیده شود

نمی دانم چه می خواهم بنویسیم اما می دانم که هر چه بنویسم انتهایش رنج خواهد بود و رنج

هر چه می کنم بخشی از دنیا را نمی توان برای خودم و نقشه شناختی ذهنم معنادار ساخته و توصیه های فروید نیز مبنی بر واپس زنی واقعیت های این گونه جواب نمیدهند.

گاه خسته میشوی از رنج بودن، از رنج دیدن و احساس چیزهایی که میشد نباشی و نبینی

اما خوف و رجا چون یینگ و یانگ گویی در هم تنیده اند، لذتی نیز در بودن، در حس تعلق داشتن به عزیزانی که دوستشان داری و دیدن شادی شان، لذت بخش ترین هدیه زندگیست، بخش دوست داشتنی بودن است.

اما بخش رنج عزیزانت همواره چون خاری وجودت را می گزد و لذت زیستن را به کامت تلخ می کند.

گاه میشد اینگونه نبود، حرفهای پست مدرن ها پناه خوبی است و ابزار مناسبی برای لااقل، حداقل کردن رنج ادراکی و درک شده اما سرمست از این سبوی نظری، وقتی درد رنج به جانت می خلد از سرمستی خیال گونه برمی خیزی و درد را با تمام وجود حس می کنی.

گاه میشد گوشه هایی از متن دنیا را گونه ای دیگر نوشت؛ و بسیارند نویسندگان درد کشیده ای که اگر نتوانسته اند واقعیت متنی را به گونه ای دیگر رقم زنند، تصورشان از متن واقعیت را به صورت دنیایی بهتر به زیبایی به بند کلام کشیده اند.

افسوس که گویا چنین متونی هر چند به ظاهر تقلید تغییر در حقیقت متنی پست مدرن هستند، اما بیشتر به رویاهای آرزوگونه فروید می مانند که اگر به بند متن کشیده نشوند خود و حاملشان را خفه خواهند کرد.

گویا هیچ وقت خواسته های بشر و منفعت طلبی اش روی نظم و ترتیب نخواهد دید و همواره آتش جنگ این خواستها جان هزاران انسان را خواهد گرفت و یا بدتر، جانشان را تا آخر عمر خواهد گرفت (اشغال خواهد کرد).

گویا کاخ سرمایه داری وحشی که صاحبانش از ورای آن گاه نواله ای به صاحبان کوخ های اطراف پرت می کنند، هیچگاه دست از بلند و بلندتر شدن بر نمی دارد و درست همانگونه که ساختمان ها عمودی رشد می کنند و بیشتر دیگر بر هوا ساخته می شوند تا زمین، ساختمان آزمندی سرمایه داران نیز هیچگاه کوتاه نمی آید.

هر شب و هر روز نه برای ارائه راه حل اما برای ساختن دنیایی مطلوب تر در ذهنم، فکر میکنم که دنیایی جایگزین چگونه می تواند باشد.

آیا همانطور که خوف و رجا همزادند، و رنج و لذت برادر؛ سرمایه دار و کارگر نیز ناگزیر در هم تنیده اند و فقیر و غنی همواره به اعتبار یکدیگر موجود. آیا هیچ راهی وجود ندارد که بازی دنیا را از حالت مجموع-صفر خارج کرد؟ همیشه باید هزینه لذت کسی را دیگری بدهد و غنای یکی را فقر دیگری پر کند؟ یعنی هیچ راهی نیست؟

اخلاق اسلامی و صفات خداوند در این قاموس دینی نیز حداقل راهی تئوریک ارائ می دهد که گاه توسل به آن آرامش بخش است اما همواره نه. شاید توسل به حکمت خدواند که به یکی به اصطلاح می دهد و دیگری را در رنج به دنیا می آورد با توسل به قاعده صفت منشا خیر بودن خدا توجیه داشته باشد و گاه نیز تنها راه تسکین آلام همین است. اما قبول کنید دشوار است صبر کرد و رنج کشید یا رنج دیگری را دید و تا انتها امیدوار بود؛ که البته چنین کسانی طبق حکمت فوق الذکر مقام بالایی خواهند داشت.

اما دشوار است بتوان رنج پدر زحمتکشی را که عیدی بچه اش را ندارد دید و لذت شاید دروغین آنی را که شب ولنتاینش را با خرید شکلاتی 4 میلیون تومانی سر می کند شاهد بود. و فقر و تبعیض بلای خانمان سوز جوامع کنونی است؛ جوامعی که در آنها آسایش و امنیت افرادی به قیمت جنگ و در خون غلتیدن دیگران تمام می شود.

نودیست ها یا برهنه گرایان از یک منظر نظر جالبی در این مورد دارند، معتقدند لباس نخستین اضافاتی است به بدن انسان که سبب اختلاف و تبعیض میان مردمان می شود؛ هر چند استدلال هایشان به این جا خلاصه نمی شود؛ اما جانمایه استدلالشان جالب است هر چند شاید روش پیاده کردن استدلالشان برای کاهش رنج ناشی از فقر و تبعیض جالب نباشد. همین جانمایه فکری اما با روشی بسیار متفاوت و زیباتر را در افکار حکیم بزرگ امام علی می بینید که کفش به پای فرزندانش نمی کرد و برایشان کفش نمی خرید زیرا می گفت چگونه کودکان کوفه با پای برهنه بگردند و پسران ولی شهر که وظیفه اش در کاهش رنج حداقل ذهنی مردمش بی نهایت است، کفش به پا داشته باشند.

 

کاش میشد ... و در انتها لعنت بر آنهایی که موذی وار با تقلید قواعد نهادی حاکم بر نیات خیر مردمان جهت کاهش رنج و تبعیض، مقلد فقر و دیگر روندهای اجتماعی داغ می شوند تا نان مفتی به کف آرند و با همین سواری مجانی کوچکترین بارقه های امید از نو نویسی این نظم دودویی را در نطفه خفه می کنند.

 

حسین کاظمی

21 اسفند 93

 

 

یه زمانی اینگرام اومد و دو گروه از داوطلبان رو به دو دسته زندانی و زندان بان اختصاص داد و پژوهش خودشو در مورد رفتارهای اجتماعی افراد روی این دو گروه شروع کرد اما بعد چند وقت مباحث اخلاقی و ارزش های انسانی باعث شد این پروژه پژوهشی لغو بشه.

در زمان جنگ جهانی دوم هم خیلی از دانشمندان نازی شروع کردن به آزمایش­های پزشکی عجیب و مضر روی انسان­ها. که بعد از جنگ جهانی کارای خلاف اخلاق پژوهشی این دسته دانشمندان منجر به مرامنامه نورمبرگ در اخلاقیات پژوهش شد.

تو سال­های اخیر هم خیلی از قوم­نگار ها و مردم شناس ها کارای عجیب و غریبی برای پژوهششاشون کردن، رفتن بین ایدزیا، بین همجنس بازا، بین کارتون خوابا، بین گداها، بین قبایل بدوی و خیلی جاهای دیگه.

خیلی از فیلم ها هم ساخته شده در مورد مشاهده رفتار ادما تو محیط ها آزمایشگاهی، مثل فیلم کیوب زیرو یا فیلم محکوم شدگان.

خبری که جدیدا منشر شد و به نوعی میتونه بزرگترین آزمایشگاه رفتاری و اجتماعی (در کنار دیگر آزمایش ها) باشه، خبر سفر یک طرفه یا سفر بی بازگشت به مریخ بود. شرکت مارس وان به آدرس www.mars-one.com تو ماه اخیر اقدام به این فراخوان عجیب کرد تا از بین صدها هزار نفر متقاضی ثبت نام شده تعداد انگشت شماری رو برای اعزام اولین گروه به مریخ گزینش کنه و بفرسته. در این میون حدود 10 ایرانی هم هستن. ذاته این پروژه خودش خیلی عجیب و جالبه. سفر بی بازگشت به مریخ و زندگی تا موقع مرگ در اونجا. و اونم زندگی ای که همشو باید ثبت کنی و همه می بینن. خیلی جالبه. رفتم ثبت نام کنم اما مثه اینکه مهلتش فعلا تا نوبت دوم ثبت نام تموم شده.

هیچکی هنوز درست نمی دونه چه خطراتی به لحاظ روانی، اجتماعی، فیزیکی-جسمی در اونجا در انتظارشه اما این ریسک ها روی هم رفته مجموعا نتونستن جلوی تعداد زیاد متقاضیان رو بگیرن و افراد بسیاری برای این سفر جالب ثبت نام کردن.

فرصت کردید یه سری بزنید به پروفایل های متقاضیان این سایت و آدمای مختلفی رو که فرصت ثبت نام رو پیدا کردن ببینین و فیلمی رو که آپدیت کردن تماشا کنین. چیزای جالبی داره.

حاضر بودین یکی از این افراد باشین یا نه؟ اگه بودین یا نبودین چرا؟ فرصت داشتین بی زحمت جواب بدین. مرسی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
این روزا خیلی اس ام اس و ایمیل میاد که آقا برای حفظ آبروی خانواده های بی بضاعت و یا برای جلوگیری از میلیاردر شدن آجیل فروشا و با توجه به قیمتای سرسام آورش «بیایید همه با هم آجیل نخریم». اولین سوال: فکر می کنید یه همچین حرکتی شکل می گیره؟؟؟

نمی دونم نظر شما چیه ولی من می گم نه. نمیشه.

می دونید بی ثباتی اقتصادی به ما یه رفتارهایی رو یاد داده که تو کشورای دیگه نیست. می دونید تو مدیریت نظریه های زیادی راجع به سازمان ها هست اما یکیش به درد اینجا می خوره. یه شرکت تولیدی وقتی می خاد رشد کنه باید از هسته تولیدیش که اصل وجودیشه حمایت کنه تا از بین نره. لذا دور این هسته آسیب پذیر میاد یه پوسته می کشه که اسمشو می ذارن بافرینگ یا یه ضربه گیر. حالا روش های مختلفی داره که مهم نیست اما خلاصش اینه که برای اینکه تولید به خطر نیفته میاد مثلا اندوخته برای خودش تهیه می کنه، قرارداد بلند مدت می بنده و از این حرفا تا همیشه هسته تولیدیش بتونه با روند مشخصی به حیات خودش ادامه بده. اما جدیدا بعضی شرکت ها به تولید ناب و جاست این تایم رو آوردن. چرا؟ چون بافر کردن و ضربه گیر گذاشتن سازمان رو کند می کنه و هزینه های انبارداری زیادی رو به سازمان وارد می کنه. این سازمان ها یا تو محیطی هستن که قابل پیش بینی عرضه و تقاضاشون یا اینکه خودشون میان با روش هایی این محیط رو قابل پیش بینی می کنن.

حالا مام تو رفتارهای شخصی مون همینه تو این وضعیت. بی ثباتی باعث شده هممون برای حفظ حداقل نیازهای ضروریمون دست بزنیم به بافر کردن و ضربه گیر گذاشتن دور خودمون. چرا؟ چون یهو ممکنه همه چی عوض شه. برای همین ما به محض اینکه مرغ گرون میشه شروع می کنیم به بافربندی و خرید و مرغ و انبار کردنش که مبادا یه وقت بعدا فلان تومن گرون تر بخریم یا به محض اینکه می بینیم وضعیت برابری ارزیمون خرابه تمام پولامونو تبدیل به طلا و ارز می کنیم تا حداقل ضرر نکنیم. حتی شما تو خانواده های نسبتا بی بضاعت هم که ببینین معمولا مادرا یه چند تا سکه طلا اینور اونور قایم کردن برای روز مبادا.

حالا بدی این رفتارهای بافربندی اینه که وقتی شایع میشه محیط رو حتی ناامن تر و غیر قابل پیش بینی تر می کنه. یعنی با دست خودمون دامن می زنیم به قضیه. کسی که الان پسته داره میگه فعلا نمی فروشم تا ببینیم قیمت چند میشه تا شب عید، پس انبار می کنه (بافر). کسی هم که مثلا زرنگه (مشتری) می ره الان یه ماه پیش می خره و تو خونش انبار می کنه چون نمی دونه قیمت تا دم عید چقد میشه (بافر). لذا عرضه کم میشه و تقاضا زیاد و طبیعتا قیمت از حالت عادیشم بالاتر میره.

فکر می کنید این چرخه رو کی می تونه بشکنه؟ یه باور فرهنگی به این راحتیا شکسته نمی شه. چرا ما همچین کارایی می کنیم؟ چون هممون یه پیش فرض مکنون تو ذهنمون نسبت به هم داریم: کسی به فکر ما نیست، اونا به فکر جنسا و سود خودشونن پس بهتره منم به فکر خودم باشم. این باور به این راحتی شکسته نمیشه.

تو اینجور شرایط معمولا یه چیزای قوی تر و یا حداقل با قدرت برابر می تونن این چرخه رو بشکنن (فیسبوکو و اس ام اس و اینا نمی تونن). تو این شرایط مذهب و باورهای مذهبیه که می تونه به کمک بیاد و چرخه رو بشکنه.

یادتون هست چند سال پیش محرم و نوروز مقارن شده بودن و بعد تو مشهد و خیلی از شهرای دیگه پوستر زده بودن که امسال شیعیان عید ندارند؟ اون سال خیلی جاها که می رفتی فقط با میوه پذیرایی می کردن و آجیل و شیرینی و شکلات نبود.

قضیه توتون و تنباکو رو قند رو هم همین طور باورهای مذهبی شکست. کجاست پس پلاکارداتون و فتواهاتون؟؟؟ شما که بهتر می دونید، قفر بیاد ایمان هوتوتو. پس یه کاری بکنید.

 

البته یادتون باشه که اگر این کارم نکنید زیاد مهم نیس ها. آجیل هر سال ما که 70 درصدش نخوده و تخمه کدو. به هر حال امسال نهایتش میشه 90 درصد تخمه کدو و نخود و هر سالم همون پنج تا پسته و فندق و بادوم هندی ای که تو آجیل بود رو همون روز اول می گشتیم پیدا می کردیم و تموم. ما همون زمانشم زیاد پولمون به پسته و بادوم نمی رسید، لذا تو سبد خانوار ما خیلی تغییر ایجاد نمی کنه، اما بعضی دردها و خجلت زدگی ها و دست خالی به خونه برگشتن ها و پسته ندیدن ها و نخوردن ها و لباس نو نداشتن ها و (بدتر از همه، برخورد با اطرافیانی که همه مفاخرشون به داشتن همین قبلیاست) تو سبد اعتقادی خیلیا، خیلی تاثیر داره.

ظاهرا پایگاه مقالات دانشگاه ها دیگه فعال نیست و از بعضی سایتا نمی شه مقاله گرفت. بعضی دوستان زحمت کشیدن و این سایت رو برای مقالات دو پایگاه علمی یاد شده ایجاد کردن. عضو بشید و در هر 72 ساعت، 5 مقاله دریافت کنید
 
http://paperdl.com/
 
 
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

در ماشینش بود و بعد از توافق با پیرمرد برای بیدار کردن یا مدفون ساختنش، ایده ساده اما جالب پیرمرد برای زندگی را شنید و آن چه بود: طعم گیلاس! پیرمرد از او پرسید از همه چیز بگذر، اما آیا می­توانی از مزه یک گیلاس بگذری که می­خواهی خودکشی کنی؟

آری گاهی اوقات اموری بس پیش پا افتاده چنان می­شوند که ناجی تمامی یک زندگی می گردند همانطور که پیرمرد را شیرینی توت از طناب دار نجات داده بود.

نکته اینجاست که چرا برای ترک زندگی دلایل بزرگ لازمند و برای باقی ماندن در آن تمسک جستن به انواع دلیل­ها شاید ره به جایی نبرد و فقط دلیل کوچک و زیباشناختی ای مانند از دست ندادن طعم یک گیلاس کافی باشد؟؟؟

می­شود آیا برای طعم بد تنها یک کردار کوچک و زشت دیگری یا خود زندگی را ترک گفت؟ چرا نمی­شود؟ وقتی با طعم یک گیلاس می­توان زنده ماند، با طعم بد یک زیتون روغنی نیز می­توان آن را وداع گفت.

کدام گیلاس؟ گیلاسی که سالهاست زمستانش نصیب ما و میوه اش بر ما حرام است؟ کدام گیلاس؟ گیلاسی که روزی بر زمین ناپختگی بشر کاشته شد غافل از اینکه در این خاک هرزگی علف­ها سهم ماست. کدام گیلاس زندگی؟ همانی که بر بیابان جهالت کاشته شد و از چشمه نخوت و ارتجاع نوشید؟ میوه اش را طعمی نیست چنین گیلاسی.

همو که اول بار چنین درختی را کاشت و همو که از میوه اش مردم را به زیستن دعوت کرد هر دو خائنند. خائن به تمامی بشریت. به اندازه تک تک گیلاس هایی که نروییده اند و تک تک زندگی هایی که در حسرت طعم گیلاس مایوسانه به پایان رسیده اند. همو که درخت را به جهالت دنیای تببین خواه بشر بخشید و به خیال خام خویش زندگی اش را معنادار ساخت.

آهای کجایی تویی که جرات حماقت به این مردمان عرضه داشتی. درختت میوه اش چیست؟ به چه حقی در زمین سترون و تبیین خواه ما درخت کاشتی؟ به چه حقی آموختی که درخت را باور کنید، اوست چشمه لایزال حیات شما.

طعم گیلاسی که به ذائقه خام و بی تجربه مردمان القا کردی، طعم تلخ باور بود. مردمانی که ناآزموده باور می­کنند و وجب نکرده هرس.

آری. سرچشمه این معنابخشی پوچ تو بودی. دیدی توشه عقل ما خالیست و برای سوالات اساسی اش ره به جایی نمی برد و بزرگترین سو استفاده و خیانت را در حقمان مرتکب شدی. چرا؟ چون به ما باور داشتن را آموختی. «آری مردمان، باورکنید که درختی وجود دارد که چشیدن طعم میوه آن شما را برای زیستن بس. درختم را باورکنید و باور کردن را باور کنید.

باور کردیم و باور کردیم و باورها ساختیم. و امروز در رشته در هم تنیده و بی نظم باورهای خویش گرفتاریم و دیگران را نیز گرفتار می­کنیم. امروز برای هر آنچه که دلیلی برای آن وجود دارد و ندارد هزاران باور داریم: مربای گیلاس، عصاره گیلاس، کمپوت گیلاس، حتی گیلاس های باورمان را صادر نیز می­کنیم. و تا هر انجایی که دستمان می­رسد زندگی را برای کسانی که به گیلاس ما باور ندارند و گیلاس دوست ندارند دردسر درست می­کنیم.

گیلاس. گیلاس. کدام گیلاس مومن؟ ما را به سراب حماقتمان فروختی و از چاله ای به چاهی افکندی که امروز راه برون رفتی از آن نیست و ما امروز باز هم ابلهانه و در قعر چاه به درخت گیلاس موهومت باور داریم و زیستن بدون حتی چشیدن طعم تلخ زیتون روغنی را به سراب طعم مطبوع گیلاست می فروشیم.

زندگی را هیچ دلیلی نیست جز بی دلیلی، نه گیلاسی هست و نه طعمش، تنها وهم خاموش بی دلیلی است که ما را به گرداب باورسازی تو کشانده است.

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4


دیدید تا حالا که تو مملکت ما چقدر دعوا سر نحوه حرف زدن پیش میاد؟ وقتی می شینی در مورد قضیه فکر می کنی می فهمی که اصلا بحث خاصی نبوده ها فقط دو طرف به واسطه نحوه صحبت کردن و تعامل گفتاری غلط مستمرا یه سیر قهقرایی رو پیش رفتن تا اون تعاملشون خراب شده به کلی.

چند نمونه از این آداب ذرت پرت کردن که تو مملکت ما اصلا رعایت نمی شه از این قبیله:

1- سوال های نسبی: سوال های نسبی یا مقایسه ای حالتی ان که در مقابل نوع خاصی از سوال های پیش میان. یعنی سوال هایی که وقتی شما از کسی می پرسین اول باید در جواب ازتون بپرسه نسبت به چی؟ مثلا وقتی از یکی می پرسی شما پولداری؟ باید در جواب اول بگه نسبت به کی؟ اگه نسبت به بیل گیتسه نه اما نسبت به فلانی چرا. در مقابل نوع دیگه ای از سوال ها هستن که وقتی می پرسی نیاز به سوال مجدد دارن و وضع طرف رو در اون لحظه نشون میدن. مثلا وقتی از طرف می پرسی تو جیبت پول هست؟ دیگه نیازی به پرسیدن سوال نداره جواب دادن به این سوال و طرف اگه هست باید بگه بله اگه نیست بگه نه. کلا جوابش یک کلمه ای و روشنه این سوالات.

حالا تو مملکت ما این وضعیت برعکسه. وقتی از کسی سوال مقایسه ای می پرسی سریعا جوابتو می ده و وقتی سوال وضعی می پرسی شروع می کنه به اراجیف بافتن. از طرف می پرسی تو تامسی: آقا خورده داری؟ دیگه شروع می کنه داستان گفتن و ذرت پرت کردن که : نمی دونم چه وضعیه ما شدیم صرافی یا تاکسی دار. هر کی میاد خورده نداره و فلان و فلان. آخرم شما نمی فهمی طرف خورده داشت یا نداشت. حالا از همین طرف بپرس شما مایه داری یا نه بدبختی؟ سریع می گه بابا من یه بدبختی ام که نگو. دیگه نمی پرسه که نسبت به کی و چی؟ یا از طرف تو دانشگاه می پرسی: فلان استاد باسواده؟ سریع میگه آره. خوب مرد حسابی یه سوال بپرس بگو نسبت به کی و چی. اما از اون طرف می پرسی: استاد فلانی تو اتاقش هست؟ شروع می کنه به بافتن. که من رفتم و این جور بود و اونجور و غیره. کلا جواب دادن به سبک فلسفی و عجیب غریب عادت داریم.

 

2- مصداق و مفهوم یا فرم و کانتنت: این که خیلی وجود داره اما بیشتر شخصیتیه تا فرهنگی. مثلا شما دارید با کلی تلاش ذهنی به صورت کاملا مفهومی و بدون توجه به هیچ مصداق خاصی یک بحث رو برای یه کسی می گید. بعد طرف سریع برمی گرده می گه با من بودی؟ یا اگه اینو نگه تو ذهنش از شما ناراحت می شه و میگه این پدر سوخته داره در مورد من میگه با طعنه و کنایه. حالا اگر هم اینجور نشه مثلا شما داری در مورد ذات مسافرت های خارجی صحبت می کنی. طرف گر گر میاد و از سفرهایی که داشته صحبت می کنه و با ریز جزئیات تعریف میکنه.

فیلم دیوانه از قفس پرید با بازی جک نیکلسون رو اگه دیده باشید تو یه صحنش همچین چیزی پیش میاد. اون صحنه ای که اونی که داره در مورد زنش بحث فلسفی می کنه (اسمشو یادم رفته و حالت فلسفی داره). اون داره از کلیت ماجرای ازدواج میگه بعد یه دفعه اون یکی دیگه برمیگرده می گه ذرت پرت نکن و .... کلا باید گفت بعضی ادما مفهومی فکر می کنن و حرف می زنن و بعضیا مصداقی.

... خوب بقیشم باشه بعد. کار پیش اومد. برم فعلا.

نگارش و ویرایش مقالات به زبان انگلیسی جهت چاپ در مجلات ISI با تضمین کیفیت نگارشی

 

ویرایش فنی و متنی مقالات شما توسط  کسانی انجام میشود که خود دارای چندین مقاله در مجلات معتبر بین المللی بوده و با تمام مراحل نگارش و ویرایش، انتخاب مجله، فرستادن مقاله، پاسخگویی به داوران و ویرایش نسخه نهایی تا چاپ نهایی آشنایی کامل دارند.

برای مشاوره در این زمینه ها نیز با ما تماس بگیرید.

زمینه کاری: رشته های علوم پایه و مهندسی، ریاضی، پزشکی، علوم انسانی

علوی:      0938 064 6648

با سلام خدمت نویسندگان وبلاگ ها و مسئولین مرکز امور رایانه
من مدت هاست که در سیستم فام بلاگ مشکلی دارم که گفتم شاید در میان گذاشتنش مفید باشد
همیشه برای من کامنت هایی به صورت انگلیسی از ایمیل های مجعول می آید که متن آنها نیز بی سر و ته است
اخیرا نیز تعداد آنها به شدت زیاد شده است
کسی می داند دلیلش چیست؟ یا چه کسی اینها را می فرستد؟
البته یکبار هم یکی از کسانی که می شناختم و از مرکز کامپیوتر بود و رشته کامپیوتر هم درس می دهد برایم کامنتی گذاشته بود که بدون اینکه من تایید کنم منتشر شده بود خود به خود!!!
اگر کسی دلیلی به نظرش می رسید ممنون میشم مطرح کنه
با احترام

 
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
عزیزی برایم داستانی را تعریف کرد در مورد کسی که با او آشنا شده بود و گویا از علوم غیب بهره ای برده بوده و داوطلبانه گوشه هایی از آینده اش را برایش گفته بود.
دوست دیگری را می شناختم که می گفت دوستی دارد که ماهی یکبار به پیش این عالمان غیب رفته و روزگار ماه آینده اش را از او جویا می شده تا .... (تا نمی دانم چه). تمام بحثم برای همین است که چی؟ برای چه؟

من نمی دانم این علوم واقعی است یا نه. چه آنهایی که شقوق اسلامی آنهاست و چه آنهایی که شقوق غیراسلامی و به تبع (طبق نظر کسانی که هم مذهب دارند و هم به خرافات باور دارند) درست نیستند و اصولی نیستند.

البته سودای اینکه آینده را دانست و از عالم غیب خبر داشت همیشه از دیرباز بین مردمان بوده است. و چه بسا فیلم ها و کتاب هایی که در این مورد نوشته شده. اگر یادتان باشد زمانی تلویزیون خودمان سریالی پخش می کرد که فردی روزنامه فردا را یک روز زودتر می گرفت و بعد به دنبال تغییر آینده بود.

چند سال پیش نیز خواهرم به اتفاق خانواده اش به شمال رفته بوده اند و در یکی از امامزاده های آنجا که یادم نیست کجاست و ظاهرا خیلی ها می شناسندش (به خاطر همین پیرمرد روشنی که در ادامه خواهم گفت) پیرمردی عارف مسلک بی هیچ صحبت قبلی به سمت او آمده بود و در مورد زندگیش و اطرافیانش چیزهایی به او گفته بود. از آنجا کع یکی از آنها من بودم و این بنده خدا در مورد من به خواهرم هشدار داده بود که برادرت در مسیر خوبی قرار ندارد و جلویش را بگیر، موضوع برای من جالب شد. خیلی دوست داشتم این مرد را از نزدیک ببینم. و اگر کسی آدرسی از او دارد ممنونم خواهم شد اگر مرا نیز مطلع سازد.

من نمی دانم الان مسیر زندگی ام در آن راه خلافیست که آن مرد آن زمان به خواهرم گفت یا نه. اما او چرا آینده ام را برایم گفت؟؟؟؟؟ آیا من اصلا می خواستم آینده ام را بدانم؟؟؟؟

می گن:

چو بینی که نابینا و چاه است

اگر خاموش بنشینی گناه است

شاید این بنده خدا و بسیاری از دوستان غیب دان دیگر نیز همین عقیده را دارند. نمی دانم. اما دوستانی که نقش پدر عروس را بازی میکنند و تحقیقات محلی دامادشان را به صورت نیابتی با فال های مختلف انجام می دهند و گزینه های ازدواج را خط می زنند یا چهار قبضه قبول میکنند چه نیتی دارند؟ حالا بماند که چقدر پول می گیرند یا نمی گیرند. شاید سودای ما برای آگاهی از آینده از این روست که همگی می خواهیم به خوشبختی برسیم.

اصلا اویی که می گویند وجود دارد و ما را آفریده پس مگر بیکار بود که گفت تلاش کنید و زندگی تان را بسازید؟؟؟ خوب می گفت بندگانی میان شما هستند، رمال نام، پیش آنها رفته و انحرافتان را از مسیر خوشبختی تشخیص داده و دوباره به مسیر خوشبختی برگردید.

در عجبم ما با این همه پتانسیل غیب گویی در این مملکت که داریم و این همه رمال و غیب گو چرا هنوز در جهان سوم به سر می بریم؟؟؟؟ می گفتند زمانی آقای مشایی گفته شاید غیب گوهای ما خوب نیستند و برای مدیریت اوضاع مملکت به مرتاضان هندی روی آورده (نمی دانم چنین بوده یا  نه) اما گویا باز هم افاقه نکرده، ما هنوز هم بر همان نشانیم که بودیم (البته شاید چنین جواب دهند که در بلند مدت اثر می کند). البته این امر فقط مختص کشور ما نیست ها، اگر فیلم «سروده هایی از طبقه دوم» از روی اندرسون را نگاه کنید می بینید که در صحنه ای از فیلم گروهی از سران مملکت در حال تدوین استراتژی برای اقتصاد آشفته مملکتشان هستند و در جلسه آنها یک خانم رمال هم حضور دارد که بساطش را روی میز پهن کرده است (تصویر زیر همان صحنه است).

سروده هایی از طبقه دوم

به هر حال نمی دانم این علوم جوابگویند یا نه، شاید علم اینها هم مثله خدای عرفاست که تا عارف نباشی درش نمی یابی و به هر حال ما نمی توانیم در موردش نظری دهیم. ولی بادمان باشد انسان تنها حیوانی است که توان فریب دارد. این استدلال که باید اول اینکاره باشی و از ما باشی تا بفهمی چه می گوییم اگر نگوییم همیشه ولی بسیاری اوقات برای فریب بکار رفته است. آیا تا لخ حال انسان هایی را ندیده اید که سعی می کنند چنان پیجیده حرف بزنند که شما سر در نیاورید و بعد با خود بگویید این حتما درست می گوید چون زیبا و ثقیل می گوید و حتی اگر شک هم داشته باشم که حرف هایش درست است یا نه، من که نمی فهمم حرف هایش را، پس ناخودآگاه اصل را بر این می گذارید که حرفا های آن فرد درست است.

فکر می کنید چرا خیلی از اساتید دانشگاه ثقیل صحبت می کنند؟ طوری که حتی یک کلمه نفهمی؟؟؟ این یکی از استراتژی های متداول حرف (به کسر ح) برای حفظ امتیازات خاصشان و حفظ قدرتشان است. پیچیده سازی یکی از بزرگترین استراتژی ها در طول تاریخ برای فریب بوده است. مثلا وقتی پیش یک زمال یا فالگیر می روید هزار ادا و اطوار در می آورد (مثلا اینجا بشین، این را بخور، این طور کن، این را ابدا انجام نده، این پشم بز آفریقایی را بجوشان بخور تا جواب دهد و غیره)، چرا؟؟؟ پیچیده سازی و خاص سازی امور باعث غریب شدن آنها و تخصصی نمودنشان در نظر ما می شود و ما همواره چیزی را که پیچیده به نظر می رسد، و از آن سر در نمی آوریم به راحتی می پذیریم ( چون می گوییم حتما یک تفکری پشت اینها بوده و یک نظام منطقی دارد که رویش سال ها کار شده).

یا فکر می کنید چرا وقتی به ادارات می روید برای اینکه یک مدیر را ببینید (در سیستم های بوروکراتیک که در کشور ما عمدتا چنین است) باید از هزار خوان بگذرید؟؟؟ این همان پیچیده سازی است. هر چیز که پیچیده تر و بزرگ تر در نظر ما دارای قدرت بیشتر و مقام والاتر.

پس فریب پیچیده سازی ها را نخوریم. بسیار محتمل است که در پسشان چیزی نباشد.

اما نکته دیگر، ما انسانیم یا نه؟؟ (البته شاید  خیلی هامان نباشیم، نمی دانم) ولی به هر حال ذات زندگی ما در خطاپذیری و یاد گرفتن است. با حسرت گذشته و با سودای آینده زیستن مرام انسانی ما نیست. آنچه ما را از حرکت باز دارد، هر چه باشد، مانند اینکه آینده را از پیش بدانیم، ما را به مرداب سکون خواهد کشاند. خوشبختی آن نقطه ای نیست که طول و عرض جغرافیایی آن را به لطایف الحیلی بیابیم و به آن سو حرکت کنیم، خوشبختی در همین زندگی انسانی پر از خطاست. زندگی در همین لحظات مخاطره آمیز تصمیم گیری معنا می یابد. دوراهی هایی که خود باید یکی از آنها را انتخاب کنیم. زندگی در همان انتهای ناپیدای جاده است. البته می دانم شاید با حرفم موافق نباشید. به هر حال من با این ریسک که شما نوشته ام را بپسندید یا نه خوشتر زندگی خواهم کرد تا اینکه از رمالی می پرسیدم نظر شما در مورد این نوشته چیست و اگر موافق نبودید آن را نمی گذاشتم و اگر همگی دوستش داشتید می گذاشتم.

 

 

پیشاپیش سال نو مبارک

چه برای آنهایی که سال بسیار خوبی داشتند و چه برای آنهایی که سال بسیار بدی داشته اند

امیدوارم همه کودکان قلک های عیدی شان پر و لباس هایشان نو نوار شود

امیدوارم هیچ پدری شرمنده خانواده اش نشود

امیدوارم حادثه ناگواری در عید زخم ناگواری به قامت شادی هیچ خانواده ای نزند

با آرزوی شادی و زندگی بهتر برای همه مردم ایران و تمامی دوستان عزیزم و تمامی آنهایی که چشمی بر این خطوط می رانند
بهترین ها از آن شما

بدترین ها برای هیچ کس

نوروزتان مبارک

1 2 3 4  بعدي»