هیچ وقت نمی توان از رنج ننوشت

مدتی است فرصتی برای نوشتن نداشته ام و گویا بخشی از وجودم بدش نمی آید از قید ذهن آزاد شده و در بند کلام کشیده شود

نمی دانم چه می خواهم بنویسیم اما می دانم که هر چه بنویسم انتهایش رنج خواهد بود و رنج

هر چه می کنم بخشی از دنیا را نمی توان برای خودم و نقشه شناختی ذهنم معنادار ساخته و توصیه های فروید نیز مبنی بر واپس زنی واقعیت های این گونه جواب نمیدهند.

گاه خسته میشوی از رنج بودن، از رنج دیدن و احساس چیزهایی که میشد نباشی و نبینی

اما خوف و رجا چون یینگ و یانگ گویی در هم تنیده اند، لذتی نیز در بودن، در حس تعلق داشتن به عزیزانی که دوستشان داری و دیدن شادی شان، لذت بخش ترین هدیه زندگیست، بخش دوست داشتنی بودن است.

اما بخش رنج عزیزانت همواره چون خاری وجودت را می گزد و لذت زیستن را به کامت تلخ می کند.

گاه میشد اینگونه نبود، حرفهای پست مدرن ها پناه خوبی است و ابزار مناسبی برای لااقل، حداقل کردن رنج ادراکی و درک شده اما سرمست از این سبوی نظری، وقتی درد رنج به جانت می خلد از سرمستی خیال گونه برمی خیزی و درد را با تمام وجود حس می کنی.

گاه میشد گوشه هایی از متن دنیا را گونه ای دیگر نوشت؛ و بسیارند نویسندگان درد کشیده ای که اگر نتوانسته اند واقعیت متنی را به گونه ای دیگر رقم زنند، تصورشان از متن واقعیت را به صورت دنیایی بهتر به زیبایی به بند کلام کشیده اند.

افسوس که گویا چنین متونی هر چند به ظاهر تقلید تغییر در حقیقت متنی پست مدرن هستند، اما بیشتر به رویاهای آرزوگونه فروید می مانند که اگر به بند متن کشیده نشوند خود و حاملشان را خفه خواهند کرد.

گویا هیچ وقت خواسته های بشر و منفعت طلبی اش روی نظم و ترتیب نخواهد دید و همواره آتش جنگ این خواستها جان هزاران انسان را خواهد گرفت و یا بدتر، جانشان را تا آخر عمر خواهد گرفت (اشغال خواهد کرد).

گویا کاخ سرمایه داری وحشی که صاحبانش از ورای آن گاه نواله ای به صاحبان کوخ های اطراف پرت می کنند، هیچگاه دست از بلند و بلندتر شدن بر نمی دارد و درست همانگونه که ساختمان ها عمودی رشد می کنند و بیشتر دیگر بر هوا ساخته می شوند تا زمین، ساختمان آزمندی سرمایه داران نیز هیچگاه کوتاه نمی آید.

هر شب و هر روز نه برای ارائه راه حل اما برای ساختن دنیایی مطلوب تر در ذهنم، فکر میکنم که دنیایی جایگزین چگونه می تواند باشد.

آیا همانطور که خوف و رجا همزادند، و رنج و لذت برادر؛ سرمایه دار و کارگر نیز ناگزیر در هم تنیده اند و فقیر و غنی همواره به اعتبار یکدیگر موجود. آیا هیچ راهی وجود ندارد که بازی دنیا را از حالت مجموع-صفر خارج کرد؟ همیشه باید هزینه لذت کسی را دیگری بدهد و غنای یکی را فقر دیگری پر کند؟ یعنی هیچ راهی نیست؟

اخلاق اسلامی و صفات خداوند در این قاموس دینی نیز حداقل راهی تئوریک ارائ می دهد که گاه توسل به آن آرامش بخش است اما همواره نه. شاید توسل به حکمت خدواند که به یکی به اصطلاح می دهد و دیگری را در رنج به دنیا می آورد با توسل به قاعده صفت منشا خیر بودن خدا توجیه داشته باشد و گاه نیز تنها راه تسکین آلام همین است. اما قبول کنید دشوار است صبر کرد و رنج کشید یا رنج دیگری را دید و تا انتها امیدوار بود؛ که البته چنین کسانی طبق حکمت فوق الذکر مقام بالایی خواهند داشت.

اما دشوار است بتوان رنج پدر زحمتکشی را که عیدی بچه اش را ندارد دید و لذت شاید دروغین آنی را که شب ولنتاینش را با خرید شکلاتی 4 میلیون تومانی سر می کند شاهد بود. و فقر و تبعیض بلای خانمان سوز جوامع کنونی است؛ جوامعی که در آنها آسایش و امنیت افرادی به قیمت جنگ و در خون غلتیدن دیگران تمام می شود.

نودیست ها یا برهنه گرایان از یک منظر نظر جالبی در این مورد دارند، معتقدند لباس نخستین اضافاتی است به بدن انسان که سبب اختلاف و تبعیض میان مردمان می شود؛ هر چند استدلال هایشان به این جا خلاصه نمی شود؛ اما جانمایه استدلالشان جالب است هر چند شاید روش پیاده کردن استدلالشان برای کاهش رنج ناشی از فقر و تبعیض جالب نباشد. همین جانمایه فکری اما با روشی بسیار متفاوت و زیباتر را در افکار حکیم بزرگ امام علی می بینید که کفش به پای فرزندانش نمی کرد و برایشان کفش نمی خرید زیرا می گفت چگونه کودکان کوفه با پای برهنه بگردند و پسران ولی شهر که وظیفه اش در کاهش رنج حداقل ذهنی مردمش بی نهایت است، کفش به پا داشته باشند.

 

کاش میشد ... و در انتها لعنت بر آنهایی که موذی وار با تقلید قواعد نهادی حاکم بر نیات خیر مردمان جهت کاهش رنج و تبعیض، مقلد فقر و دیگر روندهای اجتماعی داغ می شوند تا نان مفتی به کف آرند و با همین سواری مجانی کوچکترین بارقه های امید از نو نویسی این نظم دودویی را در نطفه خفه می کنند.

 

حسین کاظمی

21 اسفند 93