فلسفه اسلامی ۱، جلسه ۰۱

| | نظرات (1) | بازتاب (0) | بعدي | قبلي
مقدمه، تبیین موضوع و غایت فلسفه


در جلسه قبلی (جلسه صفرم) همان طور که از اسم جلسه و نامگذاری آن مشخص است مطالبی گفته شد که جزء سرفصل رسمی درس نیست و بیشتر جنبه مقدمه درس را دارد. در این جلسه وارد مباحث اصلی می شویم و به بیان مقدمه بدایه الحکمه که حضرت علامه تقریر کرده اند می پردازیم.


علامه طباطبایی قبل از ورود به اصل مطلب به بیان مقدمه ای می پردازند، مقدمه هر علمی معمولا جزء اصل مباحث آن علم نمی باشد ولی برای ورود به مباحث آن علم بیانش لازم است. قبل از شروع در مباحث فلسفه اسلامی لازم است تعریف فلسفه از نظر مولف محترم بررسی شود، موضوع این علم بیان شود و هدف و غایت آن اعلام گردد.


قدما برای فلسفه چندین اصطلاح بیان نموده اند:

۱. فلسفه به معنی عام: به مجموعه معارف بشری فلسفه می گفتند و آن را به فلسفه نظری و عملی تقسیم می کردند.


حکمت نظری: حکمت طبیعی (موضوع: جسم) ، حکمت ریاضی (موضوع: عدد، خط، سطح و حجم)، حکمت الهی (موضوع: مطلق هستی).


حکمت عملی: مجموعه باید و نباید ها، شامل اخلاق (امور شخصی)، تدبیر منزل (امور مرتبط با اداره خانه وخانواده) و سیاست مدن (امور مرتبط با اداره کشور).


۲. فلسفه به معنی خاص: بعد از جدا شدن علوم تجربی و ریاضیات از فلسفه، فلسفه منحصر شد در حکمت الهی (در تعریف عام). لذا به این معنی خاص فلسفه از احکام کلی وجود بحث می کند با روش عقلی.


۳. فلسفه های مضاف: مثلا فلسفه علم، فلسفه فیزیک، فلسفه زیشت شناسی.


۴. فلسفه به معنی عرفی: مثلا می پرسیم فلسفه نماز چیست.


* مورد بحث ما در این کتاب: همان اصطلاح دوم یا فلسفه به معنی خاص می باشد.


* متون عربی صرفا جهت ایضاح مطلب آورده شده اند و دانشجو نیازی نیست که آن ها را مطالعه کند و در امتحان میان ترم و پایان ترم صرفا از ترجمه بدایه سوال داده می شود.


متن عربی بدایه:

«مقدمة: في تعريف هذا الفن و موضوعه و غايته‏، الحمد لله و له الثناء بحقيقته و الصلاة و السلام على رسوله محمد خير خليقته و آله الطاهرين من أهل بيته و عترته. الحكمة الإلهية علم يبحث فيه عن أحوال الموجود بما هو موجود. و موضوعها الذي يبحث فيه عن أعراضه الذاتية، هو الموجود بما هو موجود. و غايتها معرفة الموجودات على وجه كلي، و تمييزها مما ليس بموجود حقيقي.»


ترجمه:

تعریف، موضوع و غایت این علم.

حکمت الهی علمی است که در آن درباره احوال و احکام موجود مطلق (موجود از آن جهت که موجود است) بحث می شود. موضوع آن (که از عوارض ذاتی آن موضوع در این علم بحث می شود) موجود مطلق است. و هدف این علم ارائه معرفتی کلی از موجودات است و فرق گذاشتن بین موجود حقیقی و موجود غیر حقیقی.


شرح:

در مقدمه راجع به سه مطلب صحبت می شود: تعریف علم، موضوع علم، و هدف علم. از قدیم رسم بوده که قبل از ورود به مباحث یک علم به این سه مطلب که ذکر شد پرداخته شود.


تعریف حکمت الهی:

دانشی که از احوال موجود از آن جهت که موجود است بحث می کند.


موجود از آن جهت که موجود است:

یعنی مطلق موجود و نه موجود خاص و با قید خاص. مثلا موجود از آن جهت که فلزی است با عدد اتمی ۲۶ و نماد Fe مورد بحث ما نیست (موجود ذکر شده آهن می باشد). موجود ذکر شده از آن جهت که آهن است دارای خواصی است که در علم فیزیک و شیمی مورد بحث قرار می گیرد، ولی از آن جهت که موجود است احکام دیگری دارد: مثلا معلول است، یا حادث است. لذا باید بین دو دسته خواص آهن فرق گذاشته شود. دسته دوم در حکمت الهی مورد بررسی قرار می گیرد.


به دیگر سخن موجود می تواند تعیات مختلفی به خود بگیرد، گاهی موجود تعیین آهنی به خود میگیرد، گاهی تعیین، گیاهی، گاهی تعیین الماسی. یعنی امر موجود گاهی آهن است و گاهی گیاه و گاهی الماس. در علوم مختلف راجع به این تعینات خاص صحبت می شود، مثلا در گیاه شناسی از تعین گیاهی موجود بحث می شود، و در شیمی نمی توان از تعین گیاهی موجود صحبت به میان آورد. اما همه این تعینات مختلف یک نقطه اشتراک دارند، همه موجود هستند. حکمت الهی در خصوص همین تعین صحبت می کند.


برای واضح شدن عبارت «موجود از آن جهت که موجود است» به عبارات زیر دقت کنید:


گیاه شناسی از «موجود از آن جهت که گیاه است» بحث می کند.

شیمی از «موجود از آن جهت که فلز یا عنصر است» بحث می کند.

حکمت الهی از «موجود از آن جهت که موجود است» بحث می کند.


موضوع فلسفه:

موضوع فلسفه چنان که گذشت موجود مطلق است. ولی در عبارت علامه اصطلاح خاصی بکار برده شده که نیاز به شرح بیشتری دارد: «عوارض ذاتی موضوع».


بیان معنی بحث از عوارض ذاتی موضوع:

قدما گفته اند «موضوع هر علم آن چیزی است که از عوارض ذاتی آن چیز در آن علم بحث می شود» معنی این سخن چیست؟ شاید از خود بپرسید چرا قدما از عبارت ثقیل و نامانوس «عوارض ذاتی» استفاده کرده اند؟ نمی توانستند خیلی ساده بگویند «موضوع علم آن چیزی است که از احوال و خواص و آثار آن بحث می شود»؟ دلیل استفاده از عبارت «عوارض ذاتی» این است که احوال و آثار موضوع علم دو حالت دارد: گاهی مربوط به خود موضوع است، و گاهی مربوط به امری است که با موضوع علم اتحاد دارد. مورد اول را عرض ذاتی و مورد دوم را عرض خارج می نامند. و دلیل استفاده از عرض ذاتی این است که موارد دوم از تعریف خارج شود. گاهی ما از احوال و آثار انسان بحث می کنیم و گاهی از احوال و آثار حیوان که بنا به تعریف انسان (حیوان ناطق) با انسان اتحاد دارد.


عرض ذاتی چیست؟

حال که مشخص شد دلیل استفاده از «عوارض ذاتی» در تعریف فوق چیست، می پردازیم به مقصود از عرض ذاتی چیست؟ عرض ذاتی به معنی امری است که بدون واسطه بر موضوع عارض شود. دقت شود که صرف بدون واسطه عارض شدن بر موضوع کافی است و فرقی نمی کند که عرض ذاتی اعم از موضوع باشد، مساوی موضوع باشد یا اینکه اخص از موضوع باشد.


در مقابل عرض ذاتی، عرض غریب را داریم که بواسطه امری دیگر بر موضوع عارض می شود.


جمع بندی در خصوص موضوع فلسفه:

حال که تعریف و غرض از «عرض ذاتی» را دانستیم، می توانیم موضوع فلسفه را اینگونه بیان کنیم: موضوع حکمت الهی موجود مطلق است و تمام مسائل این علم حول همین محور دور می زند مانند: موجود مطلق واحد است، موجود مطلق منشاء آثار است، موجود مطلق یا واجب است و یا ممکن.


غایت و هدف حکمت الهی:

علامه برای فلسفه دو هدف بیان کرده اند، یکی شناخت موجودات به نحو کلی و دیگری تمییز موجود حقیقی از موجود غیر حقیقی. حال باید «به نحو کلی» و «موجود غیر حقیقی» را توضیح بیشتری بدهیم تا مطلب واضح گردد. اما «به نحو کلی» بودن شناخت موجودات بر می گردد به کلیت و جامعیت موضوع فلسفه که همان موجود مطلق است، چنان که گذشت موضوع فلسفه به نوع خاصی از وجود تعلق ندارد، لذا شناخت موضوع هم به نحو کلی خواهد بود. غرض از «موجود غیر حقیقی» موجودات وهمی هستند که حقیقتا وجودی ندارند و شخص می پندارد که وجود دارند، مثل: بخت و اقبال، یا دیو وغول و امثال آن.


متن عربی بدایه:

«توضيح ذلك أن الإنسان يجد من نفسه أن لنفسه حقيقة و واقعية و أن هناك حقيقة و واقعية وراء نفسه و أن له أن يصيبها فلا يطلب شيئا من الأشياء و لا يقصده إلا من جهة أنه هو ذلك الشي‏ء في الواقع و لا يهرب من شي‏ء و لا يندفع عنه إلا لكونه هو ذلك الشي‏ء في الحقيقة. فالطفل الذي يطلب الضرع مثلا إنما يطلب ما هو بحسب الواقع لبن لا ما هو بحسب التوهم و الحسبان كذلك. و الإنسان الذي يهرب من سبع إنما يهرب مما هو بحسب الحقيقة سبع لا بحسب التوهم و الخرافة. لكنه ربما أخطأ في نظره- فرأى ما ليس بحق حقا واقعا في الخارج بداية الحكمة، كالبخت و الغول- أو اعتقد ما هو حق واقع في الخارج- باطلا خرافيا كالنفس المجردة و العقل المجرد- فمست الحاجة- بادئ بدء إلى معرفة أحوال الموجود- بما هو موجود الخاصة به- ليميز بها ما هو موجود في الواقع- مما ليس كذلك- و العلم الباحث عنها هو الحكمة الإلهية»


ترجمه:

توضیح مطلب آن است که انسان با مراجعه به وجدانش می یابد که خودش حقیقت و واقعیت دارد، و نیز خارج از حیطه وجودی او حقیقت و واقعیتی هست، و او توان ادراک و رسیدن به آن واقعیت را دارد، به شهادت آن که هنگامی که چیزی را طلب می کند و در پی تحصیل آن روانه می شود، آن را به عنوان یک واقعیت خارجی در نظر می گیرد، و نیز هنگام گریز و فرار از چیزی، ازاین رو می گریزد که آن شی در خارج واقعیت دارد. مثلا کودکی که خواهان شیر مادر است، چیزی را طلب می کند که در عالم خارج شیر است، نه آنچه فقط در پندار او شیر می باشد. و نیز انسان گریزان ازیک درنده، از آنچه در واقعیت خارجی درنده است می گریزد، نه انچه ساخته وهم اوست و یک موجود خرافی بیش نیست.


اما انسان گاهی دچار خطا و اشتباه شده، و اعتقاد به وجود اموری چون شانس و غول پیدا می کند، که هیچ سهمی از واقعیت ندارند. یا بالعکس، آنچه را حق است و واقعا در خارج وجود دارد، امری پوچ و خرافی می پندارد، همانند کسانی که وجود روح مجرد را منکرند. لذا به عنوان اولین نیاز، ضررورت شناخت احوال و احکام ویژه موجود مطلق مطرح می شود، تا به وسیله آن احکام بتوان بین موجود حقیقی و موجود وهمی فرق نهاد. و حکمت الهی تنها علمی است که عهده دار چنین بحثی می باشد.


شرح:

علامه در این قسمت از بدایه سه مطلب را بدیهی در نظر گرفته اند (فرض کرده اند که نیاز به دلیل ندارد):


۱. خود شخص (کسی که فلسفه می خواند) وجود دارد و هست.

۲. بیرون از او چیزهایی هست که واقعیت دارند و وهمی و خیالی نیستند.

۳. شخص (کسی که فلسفه می خواند) می تواند آن اشیاء را بشناسد.


به نظر علامه هر سه این موارد بدیهی است و نیازی به دلیل و برهان ندارد و کافی است شخص به وجدان خود مراجعه کند تا صحت این امور برایش آشکار شود.


قول شکاکان:

شکاکان تاریخ دو دسته کلی هستند، شکاکان مطلق که در همه چیز شک می کنند، کتی در شک خودشک می کنند. حتی در وجود خود هم شک می کنند.


شکاکیت مطلق:

امروزه کسی قائل به شکاکیت مطلق نیست، چرا که قولی باطل است و به سادگی می توان با یک سوال ساده از او مشخص کرد که حرف ناصوابی می زند. کافی است از او بپرسیم واقعا شک داری یا در این که شک داری هم شک داری؟ اگر بگوید واقعا شک دارم پس در عالم یک چیز وجود دارد که به آن شک ندارد و آن همین «شک داشتن است» و دیگر شک او مطلق نخواهد بود. اگر بگوید در شک خود هم شک دارم، می گوییم در این که در شک خود شک داری هم شک داری یا نه؟ و داستان همینگونه ادامه پیدا می کند. همچنین می توان از او پرسید که در وجود خود هم شک داری؟


شکاکیک نسبی:

ممکن است شخص در وجود خود شک نکند ولی در عالم خارج شک داشته باشد، مثلا شک کند که عالم خارج واقعیت دارد یا این که خواب و خیال است.


علامه در این مقدمه سعی دارد نشان دهد که هر دو مورد شکاکیت به بداهت عقل مردود است.


نظر دکارت:

دکارت فیلسوف فرانسوی قرن هفدهم سعی کرد با شک دستوری ابتدا در وجود همه چیز شک کند، به نوعی همه بنیان های فکری قابل شک را نابود کند و بنای فلسفه خود را از نو بسازد. او بعد از این که در همه امور شک کرد، اولین جمله یقینی که ابراز کرد این بود: «فکر می کنم، پس هستم». در واقع وجود خود را (پاسخ به شکاکیت مطلق) اینگونه اثبات کرد که چون فکر می کنم پس منطقا باید وجود داشته باشم. البته ایراداتی بر این نظر وارد است (رجوع شود به تاریخ فلسفه کاپلستون ج ۴)


اشاره مختصر به ایرادات وارده به نظر دکارت:

۱. اگر مقصود از «فکر می کنم» مطلق فکر باشد، آنگاه مطلق وجود اثبات می شود نه وجود دکارت

۲. اگر مقصود از «فکر می کنم» فکر دکارت باشد، مصادره به مطلوب است.


اشاره به مکتب ایدئالیسم:

غالبا واژه «ایدئالیسم»در مقابل «رئالیسم» به کار برده می شود و در سنت فلسفه اسلامی معاصر به معنی نفی (یا تشکیک) در وجود عالم خارج به کار برده می شود.


خلاصه دلیل علامه:

اولا علامه سه ادعای مطرح شده را بدیهی می داند. ثانیا در مقام تنبیه اشاره می کند به این که انسان وقتی چیزی طلب می کند یا از چیزی فرار می کند به دلیل آن است که آن چیز حقیقی است. و مثال به کودک شیرخوار می زند.


اثبات موضوع فلسفه:

گرچه به عقیده راقم این سطور دلایل علامه شکاکیت نسبی و نیز ایدئالیسم را رد نمی کند، ولی می پذیریم که دلیل علامه مطلق وجود را ثابت می کند و این برای شروع کار فلسفه کفایت می کند. لذا فلسفه نه در اثبات وجود موضوع خود و نه در تصور موضوع خود نیازمند دلیل وبرهان و نتیجتا نیازمند هیچ علم دیگری نیست. ,ولی سایر علوم اینگونه نیستند و برای تعریف موضوعاتشان (هل مرکبه) و اثبات وجود موضوعشان (هل بسیطه) نیازمند علوم دیگری (عموما فلسفه) می باشند. ولی موضوع فلسفه نه تصورش نیازمند دلیل است و نه تصدیق به وجودش.


دلیل نیاز به فلسفه:

علامه در قسمت پایانی این بند می خواهند علت احتیاج ما به فلسفه را شرح دهند. بیان می کنند که گاهی ما موجوداتی که حقیقی نیستند را حقیقی می پنداریم و گاهی به عکس موجوداتی که حقیقتا وجود دارند را وهم و خیال می پنداریم .و همین مساله دلیل نیاز ما به فلسفه است. در واقع فلسفه علمی است که به ما کمک می کند موجود حقیق را از موجود اعتباری و از موجود وهمی تشخیص دهیم.


متن عربی بدایه:

«فالحكمة الإلهية هي العلم الباحث عن أحوال الموجود بما هو موجود و يسمى أيضا الفلسفة الأولى و العلم الأعلى و موضوعه الموجود بما هو موجود و غايته تمييز الموجودات الحقيقية من غيرها و معرفة العلل العالية للوجود و بالأخص العلة الأولى التي إليها تنتهي سلسلة الموجودات و أسمائه الحسنى و صفاته العليا و هو الله عز إسمه‏»


ترجمه:

پس حکمت الهی که به آن فلسفه نخستین و علم برین هم گفته می شود، دانشی است که از احوال موجود مطلق بحث می کند، موضوع این دانش مطلق وجود و غایت آن جدا کردن موجود حقیقی از موجود غیر حقیقی و شناخت علل عالیه وجود بویژه علت نخستین (یعنی خدا) و اسماء و صفات او است.


جمع بندی بحث:

در این قسمت از مقدمه کتاب بدایه، علامه مطالب پیشین را جمع بندی کرده واز فلسفه با عبارت فلسفه اولی و علم اعلی یاد می کنند. برای درک این مطلب (که البته قبلا به آن پرداخته ایم)باید دسته بندی قدما از علوم را بر شماریم:


فلسفه نظری سه شاخته کلی دارد:

الف) فلسفه اولی (علم اعلی): شامل امور عامه و الهیات به معنی اخص

ب) فلسفه وسطا (علم میانی): شامل ریاضیات: حساب، هندسه، هیئت و موسیقی

ج) فلسفه سفلی (علم پایینی): علوم طبیعی:سمع الکیان، کیهان شناسی، معدن شناسی، گیاه شناسی و حیوان شناسی


دلیل این که فلسفه را از سایر علوم برتر می دانستند سه امر بود:

۱. از علوم دیگر برهانی تر و یقینی تر است.

۲. بر سایر علوم ریاست دارد، چراکه سایر علوم در تعریف موضوعاتشان به فلسفه نیازمند هستند.

۳. از سایر علوم کلی تر و عام تر است.


نهایتا در این بخش از بدایه، علاوه بر غایاتی که در بخش قبلی ذکر شد (معرفت موجودات به نحو کلی و شناخت موجود حقیقی از موجود غیر حقیقی)، غایت سومی هم مطرح می شود که شناخت علل وجود است.


ساختار بدایه:

دوازده بخش دارد که یازده بخش آن به «امور عامه» و بخش دوازدهم به «الهیات بالمعنی الاخص» اختصاص داده شده است. امور عامه درباره موجود مطلق و احکام و تقسیمات آن بحث می کند و الهیات به معنی اخص درباره خدای متعال (واجب تعالی) و صفات سلبی و ایجابی او صحبت می کند.

نظرات

تشکر

ارمان | 13/02/2017, 03:39

خیلی ممنون خسته نباشید
ارسال نظر
Info

توجه: از ارسال پيام هاي خصوصي در حالت لاگين براي نويسنده وبلاگ اجتناب نماييد.
در صورتی که در فرم ارسال نظر، نام شما توسط سیستم شناسایی شده باشد(در حالت لاگین) نظر شما بلافاصله منتشر خواهد شد.


در غیر اینصورت نظر شما پس از تایید توسط مالک وبلاگ منتشر خواهد شد.

 authimage