هنوز فکلی داشتم و به اندازه الان چشمهایم ضعیف نبود
نه سر و نه همسر و نه پسری
هنوز گرم و خوشحال از قبولی کنکور و ورود به دانشگاه

دانشگاهی که برای بسیاری چون من تنها راه زندگی مینمود و تمام اینده
خود را در ان می جستیم
دوران پر جنب و جوش زندگی
سرشار از سرزندگی و انرژی و شیطنت
به رسم ان روزگار اولین چیزهایی که خود را بدان دانشجو میپنداشتیم داشتن و پوشیدن کت و شلوار و یک کیف سامسونت ده کیلویی بود
دوران سرگشتگی
دوران زیبای سرگشتگی
هنوز نشیمنگاهمان سختی صندلیهای چوبی سخت و یکدست کلاس 4 دانشکده را دوست داشت
هنوز از ایستادن در صف پرینت سوزنی که قژقز کنان فلاپیمان را میخواند و زوزه کشان چاپ میکرد سیر نشده بودیم
هنوز با شیطنتهای بچه گانه زندگی میکردیم
و چه چه
مرتضوی
دکتر مرتضوی
گویی تمام جان مدیریت به جام وجود او ریخته شده بود و قرار بود به ما بچشاند

همه تعریفش میکردند

یادم هست چه شوقی داشتیم وقتی ترم دو مبانی سازمانمان را بالاخره با او داشتیم

وجودش چه داشت نمیدانم

اما سر کلاس او اکثرا کت و شلوار میپوشیدیم گویی به پیشگاهی مقدس امده ایم و باید حرمت میزبان نگه داریم

گویی میخواستیم ولو در پوشش هم که شده مانندش باشیم

شیطنتهایمان تنها در کلاس او بود که میخشکید

با کت و شلوار سورمه ای و موهای جوگندمی و پیشانی بلند و سبیل نازک و ته لهجه بجنوردی اش عجیب شیرین درس میداد

نگاه نافذی داشت و قلب رئوف و روح بلند و حساسی

از ان استادهای با احساسی بود که همیشه دوست داشتم ببینم و روزی اگر استاد دانشگاه شدم چنین باشم

از انهایی که وقتی خبر اجتماعی منقلب کننده ای میشنید حتما در درسش تاثیر میگذاشت و کم نبود کلاسهایی که کلا صحنه اجرای هنرمندانه اینگونه احساساتش میشد

لاغر و همیشه لاغر بود

صبح ها پیاده می امد با گام هایی شتابان و دستهایی در جلو به هم رسانده

یکی از روزها برایمان نامه خداحافظی گابریل گارسیا مارکز را خواند همو که حسرت زندگی در لحظه در جملاتش موج می زند

مرتضوی نیک میدانست و میداند که دانشگاه و کلاس درس فقط جای عرضه یک مشت مطالب علمی یا به ظاهر علمی نیست

با تمام وجود میدانست پشت درهای کلاس زندگی واقعی در کمین ماست

میدانست چه دلهایی که به همکلاسی هایمان نخواهیم باخت

میدانست زندگی فقط درس نیست

خوب یادم هست که دلیل علاقه ام به رفتار سازمانی مرتضوی بود با ان مثال های زنده اش و با اداره مبتکرانه کلاسش

پاورپوینت نداشت اما همیشه شب قبل کلاسهایش مطالعه داشت

اخرین باری که دیدمش با همسرم بودیم و چه احترامی که نکردمان

زنده باشی استاد

با انکه همه زندگی ات درس و دانشگاه بود اما تو خوب میدانستی که همه زندگی اینها نیست


چهارده سال از ان موقع میگذرد

اما هنوز حلاوت کلامت در انتهای کام خاطرات فاصله گیرنده ام مزه می دهد


پاینده باشی استاد


بامداد نوستالژیک 8 اذر 96

سید حسین کاظمی

تهران