Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

در ماشینش بود و بعد از توافق با پیرمرد برای بیدار کردن یا مدفون ساختنش، ایده ساده اما جالب پیرمرد برای زندگی را شنید و آن چه بود: طعم گیلاس! پیرمرد از او پرسید از همه چیز بگذر، اما آیا می­توانی از مزه یک گیلاس بگذری که می­خواهی خودکشی کنی؟

آری گاهی اوقات اموری بس پیش پا افتاده چنان می­شوند که ناجی تمامی یک زندگی می گردند همانطور که پیرمرد را شیرینی توت از طناب دار نجات داده بود.

نکته اینجاست که چرا برای ترک زندگی دلایل بزرگ لازمند و برای باقی ماندن در آن تمسک جستن به انواع دلیل­ها شاید ره به جایی نبرد و فقط دلیل کوچک و زیباشناختی ای مانند از دست ندادن طعم یک گیلاس کافی باشد؟؟؟

می­شود آیا برای طعم بد تنها یک کردار کوچک و زشت دیگری یا خود زندگی را ترک گفت؟ چرا نمی­شود؟ وقتی با طعم یک گیلاس می­توان زنده ماند، با طعم بد یک زیتون روغنی نیز می­توان آن را وداع گفت.

کدام گیلاس؟ گیلاسی که سالهاست زمستانش نصیب ما و میوه اش بر ما حرام است؟ کدام گیلاس؟ گیلاسی که روزی بر زمین ناپختگی بشر کاشته شد غافل از اینکه در این خاک هرزگی علف­ها سهم ماست. کدام گیلاس زندگی؟ همانی که بر بیابان جهالت کاشته شد و از چشمه نخوت و ارتجاع نوشید؟ میوه اش را طعمی نیست چنین گیلاسی.

همو که اول بار چنین درختی را کاشت و همو که از میوه اش مردم را به زیستن دعوت کرد هر دو خائنند. خائن به تمامی بشریت. به اندازه تک تک گیلاس هایی که نروییده اند و تک تک زندگی هایی که در حسرت طعم گیلاس مایوسانه به پایان رسیده اند. همو که درخت را به جهالت دنیای تببین خواه بشر بخشید و به خیال خام خویش زندگی اش را معنادار ساخت.

آهای کجایی تویی که جرات حماقت به این مردمان عرضه داشتی. درختت میوه اش چیست؟ به چه حقی در زمین سترون و تبیین خواه ما درخت کاشتی؟ به چه حقی آموختی که درخت را باور کنید، اوست چشمه لایزال حیات شما.

طعم گیلاسی که به ذائقه خام و بی تجربه مردمان القا کردی، طعم تلخ باور بود. مردمانی که ناآزموده باور می­کنند و وجب نکرده هرس.

آری. سرچشمه این معنابخشی پوچ تو بودی. دیدی توشه عقل ما خالیست و برای سوالات اساسی اش ره به جایی نمی برد و بزرگترین سو استفاده و خیانت را در حقمان مرتکب شدی. چرا؟ چون به ما باور داشتن را آموختی. «آری مردمان، باورکنید که درختی وجود دارد که چشیدن طعم میوه آن شما را برای زیستن بس. درختم را باورکنید و باور کردن را باور کنید.

باور کردیم و باور کردیم و باورها ساختیم. و امروز در رشته در هم تنیده و بی نظم باورهای خویش گرفتاریم و دیگران را نیز گرفتار می­کنیم. امروز برای هر آنچه که دلیلی برای آن وجود دارد و ندارد هزاران باور داریم: مربای گیلاس، عصاره گیلاس، کمپوت گیلاس، حتی گیلاس های باورمان را صادر نیز می­کنیم. و تا هر انجایی که دستمان می­رسد زندگی را برای کسانی که به گیلاس ما باور ندارند و گیلاس دوست ندارند دردسر درست می­کنیم.

گیلاس. گیلاس. کدام گیلاس مومن؟ ما را به سراب حماقتمان فروختی و از چاله ای به چاهی افکندی که امروز راه برون رفتی از آن نیست و ما امروز باز هم ابلهانه و در قعر چاه به درخت گیلاس موهومت باور داریم و زیستن بدون حتی چشیدن طعم تلخ زیتون روغنی را به سراب طعم مطبوع گیلاست می فروشیم.

زندگی را هیچ دلیلی نیست جز بی دلیلی، نه گیلاسی هست و نه طعمش، تنها وهم خاموش بی دلیلی است که ما را به گرداب باورسازی تو کشانده است.